شيرويه پدر را به دست مزدورى كشت و خود بر تخت نشست . آنگاه ، پس از دو ماهى ، شيرين را نزد خود خواند :
دل شيرويه را شيرين ببايست * ولى اظهار اين معنى نشايست
نهانى كس فرستادش كه خوش باش * يكى هفته در اين غم باركش باش
چو شيرين اين حكايتها نيوشيد * چو سركه تند شد چون شيره جوشيد
( همان ، بيتهاى 3166 تا 3171 )
اما شيرين « فريبش داد تا باشد شكيبش » ، و پاسخ داد كه اگر همه رايزنان و بزرگان درگاه گرد آيند ، به آنجا خواهد رفت . اين بود كه شيرويه فرزانگان پير را فرا خواند و با آنها شيرين را خوشآمد گفت . شيرين چون به نزد آنان رسيد ، نقاب از چهره برداشت و با آوايى رسا گفت :
سه ديگر چنين است رويم كه هست * يكى گر دروغست بنماى دست
مرا از هنر موى بد در نهان * كه آن را نديدى كس اندر جهان
نمودم همه پيشت اين جادويى * نه از تنبل و مكر [ و ] از بدخويى « 1 »
( شاهنامه ، بيتهاى 9 : 535 تا 537 )
هامش
( 1 ) . اين بهره را كازاما به ترجمهء لفظ به لفظ از شاهنامه آورده است . سخنان سرزنشبار شيرين در اين ديدار كه در روايت شاهنامه آمده از زيباترين و دلانگيزترين وصفهاى والايى زنان است .
شيرين مايههاى اين والايى را چنين برمىشمارد :به سه چير باشد زنان را بهى * كه باشند زيباى تخت مهى
يكى آنكه با شرم و با خواستهست * كه جفتش به دو خانه آراستهست
دگر آنكه فرخ پسر زايد اوى * ز شوى خجسته بيفزايد اوى
سوم آنكه بالا و رويش بود * به پوشيدگى نيز مويش بود
بدانگه كه من جفت خسرو شدم * به پيوستگى در جهان نو شدم
چو بىكام و بىدل بيامد ز روم * نشستش نبود اندرين مرز و بوم
از آن پس بدان كامگارى رسيد * كه كس در جهان آن نديد و شنيد
وزو نيز فرزندم آمد چهار * بديشان چنان شاد بد شهريار( شاهنامه ، بيتهاى 9 : 524 تا 531 )