9 . عبدالله بن عبّاس .
10 . على بن ابى طالب عليه السلام .
11 . عبدالرحمان بن عوف .
12 . زنى از زنان مسلمان .
آنچه گذشت صراحت دارد در اينكه راه درست ، همان تسليم شدن و فرمانبَرى حكم خدا و رسول است ، و خليفه بايد در تبيين احكام به كتاب و سنّت رجوع مىكرد و اين نگرش ، آميزه جان صحابه بود ؛ زيرا ديديم كه آراى عمر را با استدلال به قرآن و سنّت ، تصحيح مىكردند .
اين ماجرا اثبات مىكند كه عمر ادّعا نمىكرد كه او - به طور ويژه - همه احكام را مىداند يا ( اينكه او از عقلانيّتِ ويژهاى برخوردار است و به دليل هماهنگى وحى با سخن او ، و شهادت پيامبر به اينكه حق ، هميشه با عمر است ؛ در رشد عقلى به سرحدّ نبوغ رسيده است . « 1 » يا اينكه او نه ديگران حاملِ همه علم پيامبر مىباشد . )
تسليم عمر در برابر قول صحابه و پذيرش استدلال آنها از قرآن و سنّت ، اثبات مىكند كه عمر با آنها در اين فهم ، اختلاف نداشت ، و تأكيدى است بر اينكه لازم است احكام از كتاب و سنّت ( و نه چيز ديگر ) برگرفته شود و خليفه حاكم در اين زمينه حقّى ندارد .
ليكن به مرور زمان ، عمر خطّ مشى خود را تغيير داد و به رأى و نظر خود تأكيد مىكرد و شيوهاى را بنيان نهاد كه براى خلفا سمتى ممتاز ( از ديگران ) مىداد و منصب افتا ( فتوا دادن ) را در انحصار امَرا درمىآورد .
از مجموع نصوص پيشين ، سه امر به دست مىآيد :
1 . عمر به سنّت پيامبر احاطه علمى نداشت ، چه رسد به قرآن ، و صحابه به آراى او تن نمىدادند .
2 . قرآن و سنّت ، سرچشمه شريعتِ اسلاماند و طبق نظر صحابه و حتى عمر ، هيچ چيز ديگر جاىگزين آن دو نمىشود .
هامش
( 1 ) . اجتهاد الرسول ( دكتر نادية العمرى ) : 299 .