زيد بن ثابت گفت : آيا براى بندهات ، برادرت را قصاص مىكنى ؟ !
عمر از قصاص او دست برداشت و به ديه حكم كرد « 1 » .
* از زيد بن ثابت حكايت شده كه :
روزى عمر خواست بر او درآيد و اجازه خواست ، زيد اجازه داد در حالى كه سرش در دست جاريهاش بود كه آن را شانه مىكرد و مىآراست .
زيد ( تا عمر را ديد ) سرش را از دست كنيزش كشيد . عمر گفت : او را واگذار سرت را مرتّب سازد .
زيد گفت : اى امير مؤمنان ، كاش پيغام مىفرستادى ، نزدت مىآمدم .
عمر گفت : من نياز به تو داشتم ، آمدم كه نظرت را درباره ارث جدّ بدانم .
زيد گفت : نه ، به خدا سوگند ، ما درباره جدّ [ سهم ارث پدر را ] قائل نيستيم !
عمر گفت : اين سخن ، وَحى نيست تا زياده و كم نتوانيم ؛ چيزى است كه به نظرمان آمد ، اگر نظرت با نظرم همسو بود پى مىگيرم و گرنه بر تو باكى نيست .
زيد خوددارى كرد و عمر خشمناك خارج شد و گفت : با اين گمان آمدم كه مرا از اين نياز مىرهانى !
پس از آن ، بار ديگر - در همان ساعتى كه بار اول آمده بود - نزد زيد آمد و دست بردارش نشد تا اينكه زيد گفت : برايت نوشتهاى مىنويسم . در قطعهاى قِتْب « 2 » برايش نوشت و [ براى سهم جدّ ] اين گونه مَثَل زد :
هامش
( 1 ) . سنن بيهقى 8 : 32 ؛ تذكرة الحفّاظ 1 : 31 ، ترجمه شماره 16 ؛ كنز العمّال 15 : 94 ، حديث 40232 .
( 2 ) . « قِتْب » به معناى روده يا روانداز پالان شتر است ، شايد مقصود پوستى باشد كه به جهت استفاده ( بر روى پالان ) براى نوشتن مناسب گرديده است ( م ) .