محمد بگرفت و گفت : كجا مىروى . گفت : با منزل عم مىروم .
خديجه گفت : پيش اهل خويش باش و عم را بگذار تا به خانه رود و شترى بكشد و به خورد مردمان دهد . محمد همچنان كرد و آن شب آنجا بود با دلى خوش و خرم . و بو طالب بغايت شادمان شد و گفت شكر خداى را كه غمها از دل ما ببرد . ( 1 ) پس بامداد چون عم خديجه از خواب مستى در آمد گفت : اين آشوب چيست و اين دف و رقص از كجاست . گفتند ، از آنست كه تو كردى . گفت : من چه كردم ؟ گفتند : خديجه را دوش به شوهر دادى . گفت : به كه ؟
گفتند : به محمد بن عبد الله بن عبد المطلب . گفت : من دختر برادر را به يتيم بو طالب دهم كه درويش است و از مال دنيا هيچ ندارد .
گفتند آرى كه تو دادى ، و از خديجه حلهء يمانى قبول كردى . او خواست كه در رود و خديجه را دشنام دهد . پس خديجه در آمد و او را بديد
ao
2 و گفت : اى عم ، تو منكرى حسب و نسب محمد را .
گفت : نه ، و لكن او درويش است . خديجه گفت : اگر درويش است مرا از مال دنيا چندان هست كه ترا و مرا و او را تمام بود . عم گفت : اى خديجه ، اگر تو راضىاى كه محمد شوهر تو باشد من نيز راضىام .
( 2 ) و محمد عليه السلم با خديجه مىبود تا چهل ساله شد . پس يك روز بيرون رفت به موضعى كه آن را جياد الاصفر خوانند .
جبريل عليه السلام آواز داد كه : يا محمد . رسول عليه السلام باز نگريست راست و چپ كسى را نديد . از آن هيبت بيهوش گشت .
پس جماعتى از قريش محمد را بر گرفتند و به سراى خديجه آوردند و گفتند : هان اى خديجه ، تو ديوانهاى را به شوهر كردهاى .
خديجه از سر تخت بجست و رسول را در بر گرفت و سرش بر كنار خود نهاد و ميان دو چشمش بوسه داد و گفت : من پيغمبر مرسل را به شوهر كردهام . چون محمد عليه السلام با هوش آمد ، خديجه گفت : پدر و مادر من فداى تو باد ، ترا چه بود و چه رسيد ، و هيچ ديدى كه از آن بترسيدى . محمد عليه السلم گفت : آوازى شنيدم كه