پيغمبرى از پيغمبران . ( 1 ) و غلام خود را بخواند و گفت بدين كاروان از اهل مكه بگو كه بحيراى راهب مىگويد كه شما را معلومست كه من اهل مكه را دوست دارم ، و هر وقت كه از شما كسى اينجا برسد ، مهمان دارى كنم . اكنون مىخواهم كه جملگى اينجا حاضر شويد ، و هيچ كس باز پس نماند . غلام بيامد و پيغام برسانيد . جمله بيامدند و محمد را آنجا بگذاشتند با يك مزدور تا رخت نگاه مىدارند . چون همه در دير آمدند . بحير ابر بام رفت .
آن ابر همچنان ديد سايه بر سر درخت كرده . جماعت را گفت :
شما هيچ كس را آنجا گذاشتهايد ؟ گفتند : مزدورى را و يتيمى را . بحيرا گفت : بفرستيد و مزدور و يتيم را بخوانيد . محمد را بخواندند
a
8
I
، و آن ابر همچنان بر سر او مىآمد ، تا محمد در دير آمد ، آن ابر جمله دير را سايه مىكرد . بحيرا طعامى و شرابى كه حاضر بود فرا پيش ايشان نهاد . چون فارغ شدند ، ( 2 ) بحيرا گفت :
اين پسر يعنى محمد از شما چه باشد ؟ گفتند : پسر اين شيخ است ، يعنى ابو طالب . بحيرا گفت : پدر و مادر او زنده نتوانند بود .
شما با من راست بگوييد ، يا من با شما . بو طالب گفت : اين پسر برادر منست و يتيم است و من تيمار او مىدارم . بحيرا گفت :
راست مىگوئى ، و من خبر مىدهم ترا كه اين پسر ، پيغمبرى است از پيغمبران و مهر نبوت ميان دو كتف وى است . ايشان به شام رفتند و كار خويش تمام كردند و بازگرديدند .
( 3 ) و روزى چند برين بر آمد . يك روز ابو طالب گفت : اى پسر من مرا با تو سخنى هست و شرم مىدارم كه بگويم . محمد گفت :
هر چه خواهى بگوى كه من ترا مطيعم . گفت : تو دانى كه پدر و مادرت از دنيا بيرون شدند و هيچ از متاع دنيا به جاى نگذاشتند .
و من خواستمى كه مرا مالى بودى تا ترا ترتيبى و تجملى بساختمى ، و از براى تو زنى كه شايستهء تو بودى بخواستمى پيش از آنكه مرا فراق لابدى بودى ، و مرا دست رس نيست . و خديجه دختر خويلد مزدوران مىگيرد و به بازرگانى مىفرستد ، و خداى تعالى