شود ، و اگرچه آن سخن موافق باطن شريعت باشد . امّا چون ترا مشرب آن نباشد انكار درويشان كنى و كافر شوى و درويشان را به كفر نسبت كنى و حال آنكه تو پيش ما با اعتقاد درست آمدى . چون اين اعتقاد خلل پذيرد به ما زيان كرده باشى برخيز برو تا زيان نكنى .
مولانا جلال الدّين را چون مجال سخن كردن زياده نماند به طريق انبساط و مطايبت « 17 » با خواجه گفت : تا چاشت پيش شما نخورم نمىروم .
خواجه عليه الرّحمة فرمود برخيز و سخن دراز مكش كه هنوز آرد ما خمير نكردهاند و تنور نيفروختهاند .
چون مولانا جلال الدّين معلوم كرد كه خواجه اين سخن از سر جدّ مىگويد ، برخاست و دست مبارك خواجه ببوسيد و با فرزند خود به جانب شهر روان شدند . و من نذر كرده بودم كه سه روز متواتر در صحبت خواجه طعام نخورم و صائم باشم .
چون وقت چاشتگاه شد ، خادم طعام در نظر آورد و خواجه عليه الرّحمة دست مبارك به طعام دراز كرد و من چيزى نمىخوردم ، خواجه خاموش بود و اندك طعامى تناول فرمود و به خادم اشارت فرمود كه سفره بردار كه او چيزى نمىخورد . چون خادم سفره برداشت ، خواجه قدّس اللّه سرّه در
هامش
( 17 ) . شوخى و خوشحالى .