رشيد به زبيده گفت : واى بر تو ، اينان امت محمد ( ص ) هستند . خداوند از انتخابى كه من كردهام ، جويا خواهد شد . اى زبيده ، فرزند تو امين به كار خلافت نمىآيد .
زبيده گفت : به خدا سوگند ، فرزند من ، امين از فرزند تو ، مأمون لايقتر است .
هارون گفت : واى بر تو ، تقواى الهى را رعايت كن . به خدا سوگند ، فرزند تو براى من محبوب است ، اما خلافت كارى سترگ است . برخيز تا به تو نشان دهم كه كدام يك براى خلافت ساخته و پرداخته شدهاند .
رشيد همانطور كه به همراه زبيده نشسته بود ، مأمون را فرا خواند . مأمون وقتى وارد شد سلام كرد و اجازه نشستن خواست . رشيد اجازه داد ، وقتى كه مأمون نشست خداوند را از اين كه توفيق ديدار رشيد را نصيب وى كرده است سپاس گفت .
پس از آن رشيد به مأمون گفت : فرزندم ، خواهان آن هستم تا تو را به عنوان خليفهء پس از خود به مردم معرفى كنم .
گويند ، مأمون گريه كرد و براى رشيد توفيق بهبودى از خداوند درخواست كرد .
رشيد گفت : فرزندم ، من بر آن نظرم كه تو از ديگران به كار خلافت سزاوارترى .
مأمون گفت : پدرم ، برادرم امين بدين كار سزاوارتر است . پس از آن مأمون اجازه خواست و بيرون رفت .
رشيد ، امين را فرا خواند . امين با حالتى مملو از كبر و غرور داخل شد ، تا جايى كه سلام را نيز فراموش كرد . و هارون به او گفت : فرزندم ، مىخواهم تو را به عنوان خليفهء پس از خود معرفى كنم ، نظر تو چيست ؟
امين گفت : چه كسى سزاوارتر از من است ، من بزرگترين فرزند تو هستم .
هارون گفت : فرزندم ، بيرون برو .
رشيد به زبيده گفت : فرزندم و فرزندت را چگونه ديدى ؟
زبيده گفت : فرزند تو براى آنچه در نظر گرفتهاى سزاوارتر است .
رشيد ، خطبهء خلافت را براى مأمون خواند و پس از وى براى امين .
در سال 195 رشيد درگذشت ، مأمون بيرون از عراق بود ، رشيد وى را براى روبرو شدن با عدهاى از ايرانيان به سوى آنان فرستاده بود . عدهاى از آشوب طلبان عراق نزد امين رفتند و به وى گفتند : تو هم اموال دارى و هم مردان جنگى . آنان را به سوى برادرت مأمون بفرست تا با او بجنگند ، زيرا تو به كار خلافت سزاوارترى . زبيده ، نيز در اين ميان به يارى امين برخاست .
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 399
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٣٩٩