پس از اين ، ابو بكر ديگر سخنى نگفت .
مهاجران و انصار پس از اين كه شنيدند عمر را به جانشينى خود برگزيده است ، به نزد ابو بكر آمدند و گفتند : عمر را بر ما خليفه قرار دادهاى . تو او را مىشناسى و مىدانى كه چه آفات و بلايى بر سر ما آورده است . تو به زودى خدا را ديدار خواهى كرد ، در آن جا چه جواب خواهى داد ؟
ابو بكر گفت : خواهم گفت كسى را بر آنان خليفه گردانيدم كه در نظر من بهترين آنان است .
ابو بكر فرمان داد تا مردم گرد آيند ، پس از اين كه مردم آمدند ابو بكر به آنان چنين گفت :
آنچه را كه قضاى الهى بود شما ديديد ، به ناچار بايد مردى بر شما حاكم باشد تا كارتان را هدايت كند و با شما نماز بخواند و با دشمنانتان بجنگد . اگر مىخواهيد گرد آييد و كسى ديگر را بر شما امير قرار دهم . سوگند به خدا ، در مورد شما از هيچ خير خواهى كوتاهى نكردم . ابو بكر پس از اين سخنان به گريه آغازيد و مردم نيز گريه كردند .
مردم در پاسخ ابو بكر گفتند : جانشين رسول خدا ( ص ) ، تو بهترين و آگاهترين ما هستى ، هر كه را خواهى برگزين .
ابو بكر گفت : نهايت تلاش خود را خواهم كرد و بهترين را برمىگزينم .
مردم از نزد ابو بكر بيرون رفتند ، و وى كسى را در پى عمر فرستاد . وقتى عمر آمد ، ابو بكر به وى گفت : دوست تو را دوست دارد و دشمن تو را دشمن دارد . در حالى كه از گذشته دوستدار بدى بوده است و دشمنى نيكى .
عمر گفت : من نيازى به خلافت ندارم .
ابو بكر گفت : ليكن خلافت به تو نيازمند است . سوگند به خدا ، من تو را نزد خلافت نمىبرم بلكه اين خلافت است كه به سوى تو مىآيد . اين نوشته را بگير و با آن به سوى مردم برو و آنان را آگاه گردان كه اين نوشته عهد و پيمان من است .
عمر در حالى كه نوشته ابو بكر را به همراه داشت بيرون آمد و مردم را از وجود آن نوشته آگاه گردانيد . مردم به عمر گفتند : شنيديم و اطاعت كرديم .
مردى به عمر گفت : ابو حفص ، در آن چه چيزى نوشته شده است ؟
عمر گفت : نمىدانم ، ولى من اولين كسى هستم كه شنيدم و اطاعت كردم .
مرد در جواب عمر گفت : به خدا سوگند ، من مىدانم كه چه نوشته است ؟ بار اول تو او را امارت و حكومت دادى و اين بار او تو را به خلافت رساند . [ 1 ]
هامش
[ 1 ] . با توجه به ديگر متون تاريخى گويندهء اين سخن كسى غير از امام على ( ع ) نيست . - م .