نيامد ، ابو جعفر به آن كودك گفت : عزيزم نزديك بيا ، او ابو عبد الله فقيه مردم حجاز است ، پس از آن ابو جعفر به من نگاه كرد و گفت : يا ابو عبد الله ، آيا مىدانى چرا كودك پيش نيامد و برگشت ؟
گفتم : خير .
ابو جعفر گفت : زيرا او دوست ندارد كسى نزديك من باشد ، وقتى كه ديد تو در كنار من هستى ، عقب رفت و جلو نيامد .
مالك گويد ، ابو جعفر يك هزار دينار طلا و يك دست لباس گرانقدر به من داد ، پس از آن اجازه خواستم و برخاستم و بيرون رفتم .
سخنان ابو جعفر به عبد العزيز بن ابو رواد
وقتى ابو جعفر براى به جاى آوردن طواف وارد مسجد الحرام شد ، عبد العزيز ابو رواد را هنگام طواف ديد .
ابو جعفر دست عبد العزيز را گرفت و گفت : آيا مرا مىشناسى ؟
عبد العزيز گفت : خير ، ولى تو همچون ستمكاران دست مردمان را مىگيرى .
ابو جعفر گفت : من ابو جعفر ، امير المؤمنين هستم ، هر چه مىخواهى ، بخواه تا به تو بدهم .
عبد العزيز گفت : تو را به خداى اين خانه سوگند مىدهم ، به دنبال من مفرست مگر اين كه خود از روى رضايت نزد تو آيم .
ابو جعفر گفت : قبول دارم .
ابو جعفر شانه به شانه عبد العزيز طواف مىكرد ، عبد العزيز پير مردى ضعيف و ناتوان بود ، و از اين كه ابو جعفر خودش را به وى نزديك مىكرد ، ناراحت و دلگير بود ، و از همسخن شدن با ابو جعفر خشنود نبود .
عبد العزيز گفت : تو را به حرمت اين خانه سوگند مىدهم از من دور شو ، ابو جعفر نيز دور شد و راه او را باز گذاشت .
گويند ، عبد العزيز از روى خشيت و خوف الهى ، به مدت چهل سال سرش را براى خواستن چيزى از خداوند به سوى آسمان بلند نكرد .
رفتن مهدى به مدينه
وقتى مالك كار نوشتن كتابهايش را در دست گرفت ، مهدى بن ابو جعفر نزد وى رفت و از آنچه ابو جعفر در خصوص نوشتن فتاوىاش به وى گفته بود پرسش كرد ، مالك نيز با تمام