عيسى همراه ابو مسلم نزد ابو جعفر رفتند ، به آنان گفته شد امير المؤمنين مشغول وضو گرفتن است . ابو جعفر براى رو برو شدن با ابو مسلم ، عثمان بن نهيك را كه فرماندهء عدهاى از محافظان ابو جعفر بود ، در نظر گرفت و به او گفت : وقتى من با ابو مسلم مشغول سخن گفتن شدم ، ممكن است صدايم را بلند كنم ، شما وارد نشويد ، ولى وقتى دو دست خود را بر هم زدم بيرون آييد و ابو مسلم را بگيريد .
وقتى كه ابو مسلم مىخواست وارد شود ، از او خواستند تا شمشيرش را تحويل دهد .
ابو مسلم گفت : من نيازى به شمشير ندارم . گويند ، ابو مسلم ، لباس سياه و زير پيراهنى سبز رنگ پوشيده بود و در جايى نشست كه عدهاى از محافظان ابو جعفر پشت پرده خود را پنهان كرده بودند .
ابو مسلم گفت : امير المؤمنين با من كارى كرد كه با هيچ كس نكرده است و آن اين كه شمشير مرا مىگيرد .
ابو جعفر گفت : هر كس چنين كرده است ، خداوند او را زشت دارد . ابو جعفر نزد ابو مسلم آمد و او را مورد سرزنش خود قرار داد .
ابو مسلم گفت : امير المؤمنين نبايد در مورد من اين طور سخن بگويد ، من سختىهاى بسيارى را متحمل شدهام .
ابو جعفر گفت : پليد زاده ، به خدا سوگند اگر زن و يا كنيزى نيز به جاى تو بود مىتوانست چنين كند .
ابو جعفر دو دست خود را بلند كرد ، ابو مسلم نيز وقتى ناراحتى ابو جعفر را ديد گفت : يا امير المؤمنين ، خودت را ناراحت مكن ، من كوچكتر از آن هستم كه به اطلاع تو رساندهاند .
ابو جعفر دو دستش را بر هم زد ، عثمان بن نهيك بيرون آمد ، ضربهاى سبك به ابو مسلم زد . ابو مسلم بر روى پاهاى ابو جعفر افتاد و آن را بوسه زد و گفت : يا امير المؤمنين تو را به خدا سوگند مىدهم . ابو جعفر با پاى خود به ابو مسلم زد ، شبيب ضربهاى بر كتف ابو مسلم فرود آورد .
ابو مسلم گفت : مرا دريابيد ، آيا فريادرسى نيست ؟
ابو جعفر فرياد كشيد و گفت : بىمادر او را بزن . آنان نيز به ابو مسلم حملهور شدند و او را كشتند .
وقتى عيسى بن موسى وارد شد پرسيد : يا امير المؤمنين ، ابو مسلم كجاست ؟
ابو جعفر گفت : اين جا بود ، به تازگى رفته است .
عيسى گفت : يا امير المؤمنين ، پيروى و خير خواهى او را ديدى ؟
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 362
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٣٦٢