سخنانى گفت ، پس از آن ابن هبيره برخاست و سوار بر مركب خويش شد و رفت ، ابو جعفر نيز با چشمان خود دور شدن ابن هبيره را زير نظر داشت .
كشته شدن ابن هبيره
ابو العباس براى ابو جعفر چنين نوشت : وقتى ابن هبيره نزد تو آمد او را به قتل برسان .
ابو جعفر اين نظر را به كار نسبت ، ابو العباس در نامهاى ديگر براى ابو جعفر چنين نوشت :
يا او را بكش و يا اين كه كسى را مىفرستم او را از نزد تو ببرد و كارى را كه تو انجام ندادى ، انجام دهد .
گويند ابن هبيره به همراه 300 سوار جنگجو نزد ابو جعفر رفته بود ، يزيد بن حاتم نزد ابو جعفر رفت و گفت : خداوند امير را در پناه خود نگه دارد ، ابن هبيره هيچ گونه ويرانى را براى ما نياورده است .
ابو جعفر گفت : به ابن هبيره بگو ، با چنان سپاه عظيمى نزد ما نيايد ، بلكه با عدهاى از خواص و نزديكان خود بيايد .
عدى گويد : هنگام صبح ، ابن هبيره با همان تعدادى كه به همراه داشت بيرون رفت ، سلام نزد ابن هبيره رفت و گفت : امير مىگويد ، اينان چه كسانى هستند ؟ بايد با عدهاى از خواص و نزديكان خود نزد ابو جعفر به روى . ابن هبيره با شنيدن اين سخن ، رنگ چهرهاش تغيير كرد .
صبح روز بعد ، ابن هبيره به همراه 30 مرد وارد شد ، ابن سلام به او گفت : به گمانم براى اين كه به ما تفاخر كنى آمدهاى .
ابن هبيره گفت : اگر بخواهى مىتوانيم نياييم .
ابن سلام گفت : ما نمىخواهيم تو را كوچك كنيم ، ولى اگر لشكريان تو را با همراهانت ببينند ، ناراحت خواهند شد . اين نظر امير بود كه تو تنها بيايى .
ابن هبيره مدتى طولانى نگه داشته شد ، پس از مدتى كسى آمد و گفت : امير فرمان داده است تنها نزد او بيايى .
بزرگان سپاه نزد ابو جعفر رفتند و گفتند : چرا ابن هبيره را منتظر مىگذارى ؟
ابو جعفر گفت : مىخواهم مقدار وفا دارى وى را بيازمايم .
ابو جعفر تصميم بر كشتن ابن هبيره گرفت ، از اين روى به دنبال حسين قحطبه فرستاد و از وى خواست تا ابن هبيره را بكشد .
حسين گفت : ما چنين نخواهيم كرد ، ليكن مردى از قبيله مضر را بفرست تا او را بكشد .