رود فرات با يك ديگر برخورد كردند ، سفاح شكست خورد و دستگير شد . وقتى ابو العباس ، سفاح را ديد به وى گفت : ما به تو نيكى كرديم و تو حسادت ورزيدى و طغيان كردى .
ابو العباس فرمان داد تا وى را در خانهاى زندانى كنند ، پايههاى ان خانه را بر نمك قرار داده بودند . پس از مدتى آب را به اطراف آن خانه روانه كرد ، سقف خانه فرو ريخت و سفاح كشته شد .
ابو مسلم با همراهيان خود به خراسان برگشت ، و بقيهء سال را در آن جا ماند . پس از آن ابو العباس و ابو جعفر به حج رفتند . ابو مسلم نيز از خراسان بيرون رفت و آماده به جاى آوردن حج شد .
اختلاف ابو مسلم با ابو العباس
ابو العباس ، ابو جعفر را با سى مرد به سوى ابو مسلم فرستاد . حجاج بن ارطاة ، حسن بن فضل هاشمى و عبد الله بن حسين در بين آنان بودند . وقتى ابو جعفر در خراسان ابو مسلم را ديد ، وى را نزد يارانش كوچك شمرد و سرزنش كرد و از او هيچ گونه تجليلى به عمل نياورد ، از طرف ديگر ابو مسلم نيز هيچ گونه ترسى به خود راه نداد . در زمان ديدار سليمان بن كثير برخاست و گفت : ما در پى آن بوديم تا كار شما استحكام يابد ، هر چه را كه مىخواهيد ، ما را به سوى آن بفرستيد . ابو مسلم سخنان سليمان بن كثير را از روى مكر و حيله دانست و به سليمان گفت : به من خبر رسيده است كه تو عبد الله بن حسين بن على را بزرگ داشتى ؟
سليمان گفت : آرى ، چنين است . او بر همهء ما حق دارد ، و پس از آن سكوت كرد .
عبد الله بن حسين نزد ابو مسلم رفت و سخنان سليمان را به آگاهى ابو مسلم رساند .
عبد الله چنين گمان كرد كه اگر حقيقت كار را به اطلاع ابو مسلم نرساند ممكن است كه ابو مسلم آزارى به وى برساند .
ابو مسلم به سليمان گفت : آيا سخن ابراهيم امام را در ياد دارى كه : هر كس را كه در كار او شك و ريبى ديدى او را به قتل برسان ؟
سليمان گفت : آرى ، به خاطر دارم .
ابو مسلم گفت : من به تو شك دارم .
سليمان گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم .
ابو مسلم گفت : مرا سوگند نده ، تو در مورد ابراهيم امام مرتكب خيانت شدهاى .
ابو مسلم فرمان داد تا گردن سليمان را زدند ، و آن گاه نامهاى براى محمد بن اشعث