خلافت هشام بن عبد الملك
عبد الملك بن مروان ، روزى در اطراف شام مشغول گردش بود ، ناگهان ديدن كسى به سرعت به نزد وى مىآيد . وقتى كه رسيد ، عبد الملك پرسيد : چه خبر ؟ مرد پاسخ داد : مخزوميه پسرى به دنيا آورده است .
عبد الملك گفت : نامش را چه گذاشتهاند .
مرد گفت : هشام .
عبد الملك گفت : خداوند سرش را از تن جدا سازد .
قبصه بن ذؤيب گفت : يا امير المؤمنين ، براى چه ؟
عبد الملك گفت : پدرم مروان گفته است ، از پيامبر ( ص ) روايت شده است ، معاويه آسايش يارانم است و پس از معاويه آنان راحتى و آسايش نخواهند داشت و هشام آسايش عرب ، پس از وى آسايشى نخواهند داشت .
در سال 106 خلافت به هشام رسيد ، مردم در دوران وى از آسايش و آسودگى برخوردار بودند . وى روش و سيرهء پسنديدهاى داشت ، هيچ كس عليه وى قيام نكرد ، مگر زيد بن على بن الحسين در بعضى از نواحى كوفه .
هشام ، ابن هبيره را كه عامل وى در كوفه بود به سوى زيد فرستاد ، زيد به بند كشيده شد و وى را نزد ابن هبيره آوردند ابن هبيره بدون مشورت با هشام ، زيد را به قتل رساند . وقتى كه هشام از اين موضوع آگاه شد ، كشته شدن زيد بر وى سخت آمد ، و كار ابن هبيره را تأييد نكرد و وى را گستاخ خواند . هشام در مورد كشته شدن زيد به دست ابن هبيره گفت : چرا بايد زيد با آن علم و شرف و فضل به دست ابن هبيره كشته شود . زيد كارى به ابن هبيره نداشت . ابن هبيره همواره مشهور به عداوت و دشمنى خاندان هاشم و خاندان عبد المطلب بوده است . به خدا سوگند تا زنده هستم ، دوستدار خاندان هاشم و عبد المطلب خواهم بود .
هشام ، ابن هبيره را از كار گزارى كوفه بر كنار ، و مقدار يك ميليون دينار وى را جريمه كرد و او را تا زمانى كه زنده بود بر جايى ولايت نداد . دوران خلافت هشام بيست سال بود ، وى در سال 106 به خلافت رسيد و در سال 126 پس از اين كه 11 بار به حج رفته بود درگذشت .
آمدن خالد بن صفوان بن اهتم نزد هشام
خالد بن صفوان گويد : يوسف بن عمر مرا نزد هشام به شام فرستاد . من به حضور هشام رسيدم در حالى كه در كمال ابهت و اقتدار بود . در اطراف وى عدهاى از بزرگان نيز حضور