عمر گفت : وقتى كه كار را به خوبى انجام دادى از خدا مىخواهم كه خداوند مرگ عمر را برساند .
ابن ابى زكريا گفت : همه از خداييم و به سوى او باز مىگرديم ، من بدترين فرستاده براى امت محمد ( ص ) هستم ، اين كار براى من حلال نيست .
عمر گفت : من تو را به حق خدا و محمد ( ص ) سوگند مىدهم چنين كارى را بپذير .
پس از آن عمر گريه كرد و آيهء انا لله و انا اليه راجعون را خواند .
ابن ابى زكريا گفت : خدايا ، عمر مرا به حق تو و محمد ( ص ) سوگند داده است تا از تو مرگ او را بخواهم ، او را درياب و پس از وى مرا نيز زنده مگذار .
در اين هنگام يكى از پسران عمر آمد و خود را در بغل عمر انداخت و گفت : خدايا من او را دوست دارم .
عمر گفت : زندگى من همچون پيراهنى است كه نخهاى آن از يك ديگر گسسته شده است .
رؤياى عمر بن عبد العزيز
مزاحم آزاد شدهء عمر گفته است ، فاطمه دختر عبد الملك همسر عمر بن عبد العزيز گفت :
عمر بن عبد العزيز جايگاهى داشت كه در آن جا با خود خلوت مىكرد ، وقتى كه نزد وى رفتم او را در خواب ديدم ، مدتى صبر كردم تا بيدار شد ، عمر سرش را بلند كرد و گفت : چه كسى هست ؟
گفتم : فاطمه هستم .
عمر گفت : فاطمه رؤيايى ديدم كه زيباتر از آن تا كنون نديدهام .
فاطمه گفت : به او گفتم يا امير المؤمنين ، براى من تعريف كن .
عمر گفت : گويى در سرزمين سبز و خرمى هستم ، در آن سرزمين كاخى بود كه از زمرد ساخته شده بود ، همهء انسانها دور تا دور آن كاخ گرد آمده بودند ، مدتى نگذشت تا كسى آمد و گفت : محمد بن عبد الله بن عبد المطلب كجاست ؟
پيامبر ( ص ) برخاست و داخل كاخ شد . گفتم سبحان الله : من در ميان مردمى هستم كه رسول خدا ( ص ) نيز در ميان آنهاست . مدتى بعد ، كسى آمد و گفت : ابو بكر بن ابو قحافه كجاست ؟ ابو بكر برخاست و داخل آن كاخ شد . پس از مدتى ، كسى آمد و گفت : عمر بن خطاب كجاست ؟ فاروق كجاست ؟ عمر برخاست و داخل كاخ شد . گفتم ، سبحان الله ، من در ميان مردمى هستم كه جدم نيز آن جاست ولى به آنان سلام نكردم . مدتى گذشت كسى آمد و