باران نداريم / آيا تلاش و فتنهاى كه نازل شده است ، به ياد آورم / يا آنچه را كه از حوادث پيرامون مىدانم / پس از تو ديگر به تنگدستى و بردگى نخواهم افتاد / در زندگى خود فراز و نشيب بسيارى ديدهام / چيزى كه اكنون حاضر و آماده است ، شخص را در صحرا كمك مىرساند / و آنچه كه در شهرها نصيب ديگران مىشود به ما نمىرسد / در يمامه پير زنانى هستند كه وضعيت پريشانى دارند / و يتيمانى كه از گوش و چشم بهره چندانى ندارند / تو را كسى كه نا اميد است مىخواند / زندگى او همچون زندگى جنيان و آدميان درهم و بر هم و تاريك است / تو اگر آنان را رها كنى ، آنان ديگر پناهى ندارند / آنان را از اين مصيبت بزرگ رهايى بخش / آن پير زنان نيازهاى خود را دريافت كردند / اين پير مرد نيز نيازهايى دارد / خليفه خداوند ، چگونه در مورد ما فرمان خواهد داد / نه به سوى شما مىآييم و نه در خانه منتظر هستيم / تو بزرگوارى و روش تو هدايت يافته است / هواى نفس خود را ترك مىكنى و شب هنگام قرآن مىخوانى .
گويند عمر گريه كرد و اشك از ديدگانش جارى شد و گفت : نيازهاى خود را بيان كن .
جرير گفت : هيچ يك از خلفاى پيشين دعوت مرا رد نمىكردند .
عمر گفت : چگونه ؟
جرير گفت : چهار هزار دينار و مركب و لباسهايى رنگارنگ .
عمر گفت : تو از فرزندان مهاجران هستى ؟
جرير گفت : نه .
عمر گفت : تو از فرزندان انصار هستى ؟
جرير گفت : نه .
عمر گفت : آيا تو نيازمندى از نيازمندان مسلمانان هستى ؟
جرير گفت : آرى .
عمر گفت : براى استاندار شهر تو مىنويسم هر آنچه را كه به ديگر فقيران مىدهد به تو نيز پرداخت كنند .
جرير گفت : يا امير المؤمنين ، من از اين طبقه والاتر هستم .
گويند ، جرير با اين سخنان قصد بيرون رفتن كرد .
عمر گفت : او را بر گردانيد .
وقتى كه جرير برگشت عمر گفت : چيزى نزد من باقى مانده است .
گويند ، عمر چهار دينار به جرير داد .
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس ) — صفحة 325
مساهمون: ابن قتيبة الدينوري
ص٣٢٥