وفات سليمان و خلافت عمر بن عبد العزيز
خالد بن ابى عمران روايت مىكند ، سليمان در صفر سال 99 بيمار شد و در آن بيمارى از دنيا رفت . عمر بن عبد العزيز در بيمارى سليمان نزد وى رفت ، سليمان كودكان خود را فرا خواند ، و به آنان شمشيرهايى داد تا به كمر خود ببندند ، شمشير بر روى زمين كشيده مىشد ، سليمان گفت : هر كس كه داراى پسران بزرگى باشد رستگار شده است .
عمر گفت : خداوند چنين نمىگويد .
سليمان گفت : خداوند چه گويد ؟
عمر گفت : خداوند گويد : « هر آينه پاكان رستگار شدند ، آنان كه نام پروردگار خود را بر زبان آوردند و نماز گزاردند . » ( اعلى ، آيهء 14 و 15 ) .
سليمان گفت : مىخواهم تو را به عنوان خليفه معرفى كنم ، تا پس از من كارها را بر عهده بگيرى .
عمر گفت : من نيازى به اين كار ندارم .
سليمان گفت : براى چه ؟
عمر گفت : من خواهان اموال آنان نيستم ، وقتى كه خواهان اموال آنان نباشم ، بر پشت آنان نخواهم زد .
سليمان گفت : بايد بپذيرى .
عمر گفت : براى چه ؟ عبد الملك فرزندان بسيارى دارد ، از من درگذر ، خدا نيز از تو در خواهد گذشت .
سليمان گفت : به غير از تو كسى را به خلافت بر نخواهم گزيد .
عمر گفت : چه چيزى تو را به اين كار وا داشته است ؟
سليمان گفت : در خواب ديدم كه كسى مىگفت : عمر بن عبد العزيز براى تو همچون سپر و محافظ است . تو را به همين دليل برگزيدهام ، وقتى تو را برگزينم تو سپر و محافظ من در روز قيامت خواهى بود . و به آن واسطه از آتش جهنم خواهم گريخت ، پس از تو نيز يزيد به خلافت مىرسد زيرا بزرگترين فرزند عبد الملك است .
عمر گفت : اين كارى است كه من توانايى آن را ندارم ، چطور من متولى اين كار شوم در حالى كه در ميان امت محمد ( ص ) بهتر از من نيز وجود دارد .
سليمان گفت : در خاندان اميه و عبد شمس كسى را بهتر از تو نمىشناسم .
عمر گفت : اگر در خاندان اميه و عبد شمس بهتر از من وجود نداشته باشد ، در خاندان عبد مناف و خاندان هاشم بهتر از من وجود دارد .