نامههايى را به گوشه و كنار سرزمينها فرستاد و از آنان براى خود درخواست بيعت كرد .
نامهاى نيز براى حجاج در عراق فرستاد ، مردم نيز با او بيعت كردند و كسى به مخالفت برنخاست . سليمان بن عبد الملك نزد وليد آمد و گفت : يا امير المؤمنين ، حجاج بن يوسف را از حكومت عراقين بر كنار كن . او كسى است كه خراب كردنش بيش از آباد كردنش است .
وليد گفت : ولى پدرم در مورد او به نيكى وصيت كرده است .
سليمان گفت : حجاج را بر كنار كن ، انتقام گرفتن از او از عبادتهاى خداوند است و ترك اين كار نافرمانى خداست .
وليد گفت : در اين مورد انديشه مىكنم ، و بعدا نظر خود را خواهم گفت .
حجاج نامهاى براى وليد فرستاد :
خداوند به تو ويژگى عطا كرده است كه به هيچ يك از خلفاى قبل نداده بود و آن اين كه سرزمينهاى مختلفى را براى تو مسخر كرده است ، در حالى كه پادشاهى بر مردم را بر عهدهء تو نهاده است و پيروزى تو را بر دشمنانت بشارت داده است ، از اسلام پيروى كن ، و پايههاى آن را محكم گردان و قوانين و حدود آن را مراعات كن ، از دوستى و كينه مردم در گذر ، زيرا آنان كوچكتر از آن هستند كه به كسى نيكى و بدى برسانند . اين كارها را به مدت سه روز در ميان مردم از خود نشان بده . و السلام .
حكومت موسى بن نصير در بصره
عبد الملك بن مروان ، هنگامى كه مىخواست برادرش بشر بن مروان را بر عراق ولايت دهد ، نامهاى براى برادرش عبد العزيز بن مروان كه در آن موقع در مصر بود نوشت :
من خواهان آن هستم تا برادرت بشر را بر بصره بگمارم ، موسى بن نصير را به همراه او بفرست . من نيز كارهاى ديوانى عراق را براى تو مىفرستم آنان را به موسى تحويل ده . او در مقابل هر كوتاهى و تقصيرى مسئول است .
بشر از مصر به سوى عراق آمد در حالى كه ، موسى بن نصير نيز همراه او بود . بشر بن مروان به همراهى عبد العزيز كار سرپرستى سپاه را به عهده داشت و از سن كمى برخوردار بود .
وقتى كه بشر به بصره رسيد ، مهر خود را به موسى بن نصير تحويل داد . مدتى موسى به همراه بشر بود ، تا اين كه مردى از عراق نزد بشر آمد و به او گفت : آيا دوست دارى نوشيدنى به تو بدهم تا هرگز پير نشوى ؟ البته پس از اين كه شروطى را از من بپذيرى ؟