خثعمى خوددارى كرد ، على با اصرار از او خواست كه بيعت كند . ولى او گفت : فقط بر اساس آن چيزى كه براى تو ذكر كردم بيعت مىكنم .
على گفت : به خدا سوگند ، تو از آنانى خواهى بود كه در فتنهء خوارج وارد خواهند شد .
همانطور كه على گفته بود ، خثعمى به خوارج پيوست و با آنان كشته شد .
از قبيصه نقل شده است كه در روز نهروان كسى را ديدم كه اسب بر صورت وى لگد زده بود و سرش له شده بود و آن موقع به ياد سخن على افتادم و گفتم : آفرين بر ابو الحسن ، هيچ گاه سخنى را نمىگويد مگر اين كه همانطور خواهد شد كه او گفته است .
اجتماع على و يارانش براى رفتن به صفين
على و مردم بر رفتن به صفين اجتماع كردند . معاويه نيز مجهز شد و به صفين آمد .
خوارج هنگامى كه بر على خروج كردند بر مردى گذشتند كه همراه زنش در حال حركت بود . خوارج به آن مرد گفتند : تو كيستى ؟
مرد گفت : من مردى مؤمن هستم .
خوارج گفتند : نظر تو دربارهء على چيست ؟
مرد گفت : او امير المؤمنين ، و اولين كسى است كه به خدا و رسول ( ص ) او ايمان آورد .
خوارج گفتند : نام تو چيست ؟
مرد گفت : من عبد الله بن خباب بن ارث هستم ، صحابى پيامبر ( ص ) .
خوارج گفتند : آيا ترسيدى ؟
مرد گفت : آرى .
خوارج گفتند : تو را آزار نمىدهيم ، از پدرت روايتى نقل كن كه او از رسول خدا ( ص ) شنيده باشد . شايد خدا از آن نفعى به ما برساند .
مرد گفت : پدرم از رسول خدا ( ص ) روايت كرده است ، بعد از من فتنهاى پيش مىآيد كه قلب مرد در آن مىميرد ، همچنان كه بدنش مىميرد ، شب مؤمن است و روز كافر .
خوارج گفتند : اين حديث را از تو خواستيم ؟ به خدا سوگند ، تو را طورى خواهيم كشت كه قبل از تو كسى آن طور كشته نشده باشد . آن گاه وى را گرفتند و دستهايش را بستند . وى را همراه زنش كه حامله بود به زير درخت خرمايى آوردند . خرمايى از آن درخت بر زمين افتاده بود يكى از خوارج آن خرما را خورد ، كسى به او گفت : آيا بدون اجازه خرماى ديگرى را مىخورى . مرد خرما را از دهان بيرون انداخت . يكى از آنان شمشير كشيد و خوكى از اهل