تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تنكلوشا ( ملحق : مدخل منظوم واحكام علم النجوم للخجندى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
« . . .
خِرَد فراوان دارى ، همى چرا نالى * از آين دوازده بُرجِ نگون وهفت اختر چرا تو از بَره وگاو در فغان باشى * كه بىسروآست يكى ز آين وبىلگد ديگر تو از دو پيكر وخرچنگ چون خروش كُنى * چه بَد كُنند به تو چون نداند جاناور چه بيم دارى از شير كآو ندارد چنگ * چه خير جويى از خوشه كآو ندارد بَر تو را چه نقصان كرد اين ترازوى خزان * كه پلّه‌هاش فروتر نباشد وبرتر ز كژدُم وز كمان اين هراس وبيم چرا آست * نَه دُم را نيش ونه بالِ آن را پَر از آين بُزيچهء بسته دهان چرا ترسى * كه هرگزش نَه چراگه بُد ونَه آبشخَور چه جويى آب ز دلوى كه آب نيست در آو * چگونه تر شود ار نيستش بر آب گذر ز ماهيى كه در آو خار نيست اين گِله چيست * بلى ز ما هي پُرخار ديده‌اند ضرر نَه پير خوانى ويحك همى تو كيوان را * خرف شده‌ست از آو هيچ نيك وبَد مشمر گر اورمزد توانا وكامران بودى * نَه در وبالش بودى نَه در هبوط مَقَر نخواند بايد بهرام را خونى * به دستش اندر هرگز كه ديد تيغ وتبر در آفتاب اگر ذات قوّتى بودى * سياه‌روى نگشتى ز جِرمِ قرصِ قمر سماعِ ناهيد - آخِر - ز مَردمان كه شنيد * كه خواند أو را اخترشناس خنياگر چه جادوى آست ، بگويى مرا تو اندر تير * كه هردو مَه شود از آفتاب خاكستر چه بَد توانَد كردن مهى كه گوىِ زمين * كُنَدش تيره از آن پس كه باشد أو أنور ز اختران كه همه سرنگون كُنند غروب * چه سَعد باشد ونحس وچه نفع وچه ضر تو اى برادر خود را ميفگن از رَهِ راست * ز چرخ واختر هرگز نه خير دان ونه شَر
. . . » . مسعود سعد سلمان