كنار دكانى بودم در اين موقع پير مردى رد شد كه بر تن جبهاى داشت به ابو على بن همام سلام كرد او جوابش را داد پير مرد رد شد ابو على به من گفت اين مرد را مىشناسى ؟ گفتم : نه ، گفت اين غلام مولى امام حسن عسكرى است مايلى از احاديث او چيزى بشنوى گفتم : آرى . پرسيد پولى دارى كه به او بدهى گفتم دو درهم كامل دارم . گفت همين قدر او را كافى است .
من از پى پيرمرد رفتم به او كه رسيدم گفتم : ابو على مىگويد اگر ناراحت نمىشويد تا پيش ايشان بيائيد گفت : بسيار خوب . با هم برگشتيم نشست در اين موقع ابو على اشاره كرد به من كه پول را به او بدهم . گفت احتياج به اين پول ندارم ولى بعد گرفت . ابو على بن همام گفت عبد اللَّه براى ما آنچه از امام حسن عسكرى عليه السلام مشاهده كردهاى نقل كن .
گفت : استادم شخصيت بارز و بىنظيرى در ميان ، علويان است سوار اسبى مىشد كه زين و برگ آن از سندس آبى رنگ بود .
روزهاى دوشنبه و پنجشنبه در سامرا ميرفت بديدن خليفه . آن روز كه مىشد گروهى از مردم اجتماع مىكردند بطورى كه راه از اسب و قاطر و الاغ پر مىشد و سر و صداى زيادى بلند بود . چنان ازدحام مىكردند كه كسى پياده نمىتوانست راه برود .
ولى وقتى امام عليه السّلام مىآمد سر و صدا مىخوابيد بطورى كه اسبها و الاغها از صدا خاموش مىشدند بطورى چارپايان متفرق مىشدند كه خيابان باز مىشد و احتياج بمواظبت كردن براى راه پيدا نمودن امام تا مزاحم آن سرور نشوند نمىافتاد بعد به مقر خلافت ميرفت و در جايگاه خود قرار مىگرفت وقتى تصميم رفتن مىگرفت دربانها صدا مىزدند وسيله سوارى ابو محمّد عليه السلام را بياوريد . مردم خاموش مىشدند و شيهه اسبها به گوش ميرسيد و متفرق ميشدند تا امام سوار ميشد و ميرفت .
روزى خليفه آن جناب را خواست خيلى امام ناراحت شد ، ترسيد كه مبادا يكى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 219
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢١٩