تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 761

مساهمون:

ص٧٦١
اللَّمَاسَة - حاجت و نياز .
اللُّمَاسَة - مرادف ( اللَّمَاسَة ) است .
اللَّمَاظ - چيز چشيدنى ؛ « ماله لَمَاظٌ » چيز چشيدنى ندارد ، « ما ذُقْتُ لَمَاظاً » چيزى نچشيدم .
اللُّمَاظَة - بازماندهء غذا در دهان ، بازماندهء چيز كم ، آنچه از مواد خوراكى كه با مشروب مىخورند و در زبان متداول آن را ( مَاظَة ) گويند .
اللَّمَاظَة - فصاحت و خوشبيانى .
اللَّمَّاع - مبالغهء ( اللَّامِع ) است .
اللَّمَّاعَة - بيابانى كه در آن سراب به چشم خورد ، گيجگاه بچه مادامى كه نرم است ، - ( ح ) : عقاب .
اللُّمَة - ج لُمَات [ لمو ] : دسته و گروه ، دوستان از سه الى ده نفر ، همسال و همسان مرد ، سر سلامتى و تسليت .
اللُّمَّة - [ لمّ ] : دوست و يا دوستان همسفر ، يار و مونس ( براى مفرد و جمع يكسان به كار برده مىشود ) .
اللَّمَّة - [ لمّ ] : اسم مرّه از ( لَمَّ ) است ، سختى ، چيز جمع شده ، زمانه .
اللِّمَّة - ج لِمَم و لِمَام [ لمّ ] : موى سر تا بر فراز گوش .
لَمَجَ - - لَمْجاً الشيءَ : با اطراف دهان غذا خورد .
اللُّمْجَة - ج لُمَج : پيش غذا كه با آن قبل از غذا خوردن ، خورند ، ناشتا شكن .
لَمَحَ - - لَمْحاً البصرُ : به چيزى چشم افتاد ، - الرَّجُلُ الشَّيءَ وَالى الشَّىءِ : نگاه كوتاهى به آن انداخت ، - الشَّيءَ بالْبَصَر : چشم خود را بسوى او دوخت ، - لَمْحاً و لَمَحَاناً و تَلْمَاحاً النّجمُ أو البرقُ : ستاره يا برق درخشيد .
لَمَّحَ - تَلْمِيحاً [ لمح ] إلى الشيءِ : به چيزى اشاره كرد .
اللَّمْح - مصدر است ؛ « لَمْحُ البَصَرِ » : يك چشم بر هم زدن ؛ « كَلَمْح الْبَصر » مانند يك چشم بر هم زدن ؛ « فِى اقَلّ مِنْ لَمْحِ الْبَصَر » : كمتر از يك چشم بهم زدن .
اللَّمْحَة - مفرد ( الْمَلَامِح ) است ؛ « فِى فُلانٍ لَمْحَةٌ مِنْ ابِيه » فلانى شباهت به پدرش دارد ، نگرشى سريع ، اسم است از ( اللَّمح ) .
لَمَزَ - - لَمْزاً ه : عيب بر او نهاد ، او را عقب زد ، او را زد ، با گفتارى آهسته با چشم خود اشاره اى كرد ، - ه الشَّيبُ : پيرى در او ظاهر شد .
اللُّمَزَة - عيبجوى يا كسى كه عيب تو را روى در روى مىگويد .
لَمَسَ - - لَمْساً ه : لمس كرد و دست كشيد ، - الشَّيءُ : توانست آن را لمس كند ، آن را خواست .
اللَّمْس - مص ، حس لامسه كه با آن گرمى و سردى و رطوبت و خشكى و مانند آن درك مىشود .
لَمَصَ - - لَمْصاً العسلَ و شبهَه : عسل و مانند آن را با انگشت برداشت و آن را ليسيد و لب زد ، - فُلاناً : او را نيشگون گرفت ، تقليد او را در آورد و دهانش را بر او كج كرد .
لَمَظَ - - لَمْظاً : پس از پايان غذا با زبان خود لبهايش را پاك كرد ، با زبان خود بازماندهء غذا در ميان دندانهايش را پاك كرد ، - الْمَاءَ : آب را با گوشهء زبان خود چشيد ، - فُلاناً من حَقِّه : مقدار كمى از حقش را به او داد .
اللَّمَظ - سپيدى لب پائين اسب .
اللُّمْظَة - مقدار كمى روغن يا مانند آن كه با انگشت بردارند ، سپيدى لب يا هر دو لب اسب ، نقطهء سياه در قلب .
لَمَعَ - - لَمْعاً و لَمَعَاناً و لُمُوعاً و لَمِيعاً و تِلِمَّاعاً البرقُ و غيرُه : روشن كرد ، - بيدِه أو بثوبه أو بسيفِه : اشاره كرد ، - الطَّائرُ بِجنَاحَيْه : پرنده پرواز كرد ، - ضَرعُ الناقَة : پستان شتر موقعى كه شير از آن بيرون آمد رنگين شد ، - فُلانٌ البَابَ : از درب خارج شد ، - فلانٌ الشَّيءِ : فلانى آن را برد .
لَمَّعَ - تَلْمِيعاً [ لمع ] النسجَ : بافته را به رنگهاى مختلف رنگ كرد ، - الشَّىءَ : آن را درخشان كرد .
اللُّمْعَة - ج لُمَع و لِمَاع : درختى كه در جاى خشك قرار دهند ، گروهى از مردم ، خوشگذرانى ، - مِنَ الْجَسَدِ : درخشندگى رنگ بدن .
اللِّمْفا - ( ع ا ) : مايعى است بى رنگ در بدن انسان كه از خون توليد مىشود .
لَمْلَم - لَمْلَمَةً [ لملم ] الشيءَ : آن را جمع كرد ، - الحَجَرَ : سنگ را به شكل كُرِه در آورد .
اللَّمْلَم - [ لملم ] : ارتش انبوه و گرد هم آمده .
اللُّمْلُوم - [ لملم ] : جمعيت .
اللَّمَم - [ لمّ ] : عارضهء سبك ديوانگى كه در انسان پديد مىآيد ، گناهى كه نزديك بود واقع شود ، گناهان صغيره .
اللَّمُوح - « نجمٌ أو برقٌ لَمُوحٌ » : ستاره يا برق درخشنده .
اللَّمُوس - بى بته يا كسى كه در حسب و نسب او خدشه باشد .
اللَّمُوع - درخشنده ، عقاب تيز شكار .
اللَّمُومَة - [ لمّ ] : « دارٌ لَمُومَةٌ » : خانه اى كه مردم را در خود جمع كند .
لَمِيَ - - لَمىً [ لمي ] الغلامُ : مرادف ( لَمَى ) است و به معناى گندمگون يا سياهگون لب شد .
اللَّمْيَاء - [ لمي ] : مؤنث ( الألْمَى ) است .
اللَّمِيس - زن نرم پوست .
لَنْ - حرف نصب و نفى و استقبال است ، مانند « لَنْ افْعَلَ الْمُنْكَرَ ما بَقيت » : تا زنده هستم هرگز كار بد نكنم ، و نيز براى دعا مىآيد مانند « لَنْ تَزَالوا ملجأ الْفَقِير » .
لَهَا - - لَهْواً [ لهو ] الرجُلُ : بازى كرد ، - به : با آن سرگرم شد ، - لَهْواً و لُهُوّاً تِ الْمَرأَةُ إلَى حَديثِ الرَّجُل : آن زن با او انس گرفت و بر او تحسين نمود ، - لُهِيّاً و لِهْيَاناً عَنِ الشَّيءِ : آن را فراموش كرد و غافل شد ، او را از ياد برد .
لَهَّى - تَلْهِيَةً [ لهو ] ه عن كذا : او را بازداشت و منصرف نمود ، - ه بِكَذَا : او را به آن سرگرم و مشغول نمود .