تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 732

مساهمون:

ص٧٣٢
شب آن چيز را پوشانيد ، - الجهلُ علَى عِلْمِ فلانٍ : نادانى دانش فلانى را فرو پوشانيد ، - كَفْراً و كُفْراً و كُفُوراً و كُفْراناً : كافر شد و ايمان نياورد ، - بالخالِق : منكر خدا شد ، - كُفْراً و كُفُوراً و كُفْراناً نِعَمَ اللَّه وَبِنعم اللَّه : نعمتهاى خدا را فراموش و انكار كرد ، - بِكَذا : از آن چيز دورى جُست و خود را كنار كشيد .
كَفَّرَ - تَكْفِيراً [ كفر ] الشيءَ : آن چيز را پنهان كرد ، - الرَّجُلَ : نسبت كفر به آن مرد داد ، - اللَّه لَه الذَّنْبَ : خداوند گناه او را بخشيد ، - عَنْ يَمينِه أو اثْمِه : براى قسمى كه خورده يا گناهى كه مرتكب شده بود كفّاره داد ، - لَه : دست بر سينه نهاد و سر فرود آورد و به او تعظيم كرد .
كُفِّرَ - [ كفر ] للمَلِك : شاه تاجگذارى كرد تا هر كه او را با آن تاج ببيند در برابر او خم شود و فروتنى كند .
الكُفْر - بىايمانى ، كُفر .
الكَفْر - مص ، - ج كُفُور : زمين دور دست از مردم ، روستا ، خاك ، گور ، سياهى و تاريكى شب ، چوبدستى كوتاه ، عصاى كوچك .
الكِفْر - سياهى و تاريكى شب .
الكَفَر - گردنه‌هاى كوه .
الكَفِر - من الجبال : كوه بلند و بزرگ .
الكُفْرَان - بىايمانى ، ناسپاسى ، نمك ناشناسى .
الكَفْرَة - مُرادف ( الْكِفْر ) است .
الكَفَرَة - واحد ( الْكَفَر ) است .
الكَفَف - [ كفّ ] : دراز كردن دست براى درخواست چيزى ، - مِنَ الرّزْق : آنچه از رزق و روزى كه شخص را مستغنى و بىنياز كند ، - فِى الْوَشم : دايره و نقش و نگار بر روى پوست بدن .
الكِفَف - [ كفّ ] : گودالهائى كه در آن چشمه سارها باشد .
كَفْكَفَ - كَفْكَفَةً [ كفكف ] ه عن كذا : او را از اين كار بازداشت و منع كرد ، - الدَّمْعَ : اشك را پى در پى پاك كرد ، - الرَّجُلُ : با بدهكار خود ارفاق و از او دفاع كرد .
كَفَلَ - - كَفْلًا و كَفَالَةً فلاناً : مخارج روزمرهء فلانى را داد و به امور وى رسيدگى كرد ، - الشَّىءَ اليه : آن چيز را به خود چسبانيد و نگهداشت ، - فى صِيامِه : روزه‌هاى خود را پياپى ادامه داد ، - - كَفْلًا و كُفُولًا الرَّجُلَ و بِالرَّجُلِ و المَالَ و بِالْمَالِ : آن مرد يا آن مال را ضمانت كرد .
كَفُلَ - - كَفْلًا و كُفُولًا الرجُلَ و بالرجُلِ و المالَ و بالمالِ : آن مرد يا آن مال را ضمانت كرد .
كَفَّلَ - تَكْفِيلًا [ كفل ] ه : مخارج روزمرهء او را داد و كارش را به عهده گرفت ، - ه ايّاه : آن را براى او تضمين كرد ، - القَاضِي الخصمَ : قاضى از طرف دعوى كفيل خواست و گرفت .
الكِفْل - ج أَكْفَال : كفالت ، نصيب و قسمت ، رديف ، جنگجوئى كه در آخر جبهه باشد ، كسى كه روى اسب استقامت نكند ، مانند و همسان ، آنكه خود يا سنگينى خود را بر روى مردم اندازد ، دو برابر پاداش يا گناه ، آنچه كه سوار را از پشت بر روى ستور نگهدارد ، پارچه يا جز آن كه به شكل دايره باشد و بر كوهان شتر قرار دهند ، پارچه اى كه بر گردن گاو زير يوغ گذارند ، كرك كه پس از ريخته شدن دوباره به جاى آن كرك رويد .
الكَفَل - ج أَكْفَال من الدابَّة : عقب و انتهاى پشت ستور .
كَفَنَ - - كَفْناً الميتَ : مرده را كفن پوشانيد ، - الجَمْرَ بِالرّماد : آتش را با خاكستر پوشانيد ، - الخُبزَةَ فى المَلَّة : نان را در خاكستر گرم پنهان كرد ، - الصوفَ : پشم را ريست .
كَفَّنَ - تَكْفِيناً [ كفن ] الميتَ : مرده را كفن كرد .
الكَفَن - ج أَكْفَان : كفن كه بر مرده پوشانند .
الكَفْنَة - ( ن ) : گياهى است نازك و باريك كه بر روى خاك رويد .
الكُفْو - [ كفو ] : مثل و مانند .
الكُفُوء - [ كفأ ] : همسان .
الكَفُوء - [ كفأ ] : همسان .
الكَفُور - ج كُفُر : كافر ، ناسپاس ، حق ناشناس .
الكُفُولَة - آنكه نتواند بر روى ستور بنشيند و يا استقامت نمايد .
الكُفْي - ج أَكْفَاء [ كفي ] : مُرادف ( الكَفْي ) است .
الكَفْي - ج أَكْفَاء [ كفي ] : آنچه كه در آن كفايت باشد - اين كلمه در مفرد و مثنى و جمع و مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود .
الكِفْي - ج أَكْفاء [ كفي ] : مُرادف ( الكَفْي ) است ، دامنهء درّه .
الكَفِيّ - [ كفي ] : آنكه تو را از ديگرى مستغنى و بىنياز كند ؛ « كَفِيُّ الرَّجُلِ » : قائم مقام و جانشين آن مرد .
الكَفِيء - [ كفأ ] : همسان ، دامنهء دره .
الكَفِيئَة - [ كفأ ] : همسان .
الكَفِيت - مص ، انبان ، آنچه كه در آن غذا نهند ، دوستى كه با تو مسابقه دهد ، - مِنَ الرّجال : مرد سبكبال و تندرو .
الكُفْيَة - ج كُفىً [ كفي ] : غذا و آذوقه ، آنچه از معيشت كه تو را كافى باشد .
الكَفِّيَّة - [ كفّ ] : دستمال و يا روسرى گرد از ابريشم و مانند آن كه بر سر و جز آن بندند .
الكَفِيف - [ كفّ ] : كور ؛ « كَفِيفُ الْبَصَرِ » : نابينا .
الكَفِيل - ج كُفَلَاء : كفيل و ضامن ، همسان و مانند .
كَلَّ - - كَلاًّ و كِلةً و كَلَالًا و كُلُولًا و كَلَالَةً و كُلُولَةً [ كلّ ] : آن مرد خسته شد ، بىفرزند و بىپدر شد ، - السّيفُ و غيرُه : شمشير و جز آن كُند شد ، - اللِّسَانُ او البَصَرُ : زبان و يا چشم خسته شد و نتوانست خوب بگويد و يا خوب ببيند .
كُلّ - [ كلّ ] : اسمى است كه بر افراد متعدد وضع شده و يا براى همهء اجزاء يك واحد است ، اين كلمه همواره با اضافهء لفظى و يا تقديرى به كار برده مىشود ، و
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 732 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار