گوسفند دُم كوتاه .
القَفْعَة - ج قِفَاع و قَفَعَات : سبدهائى كه ته آن پهن و دهانهء آن تنگ است .
قَفْقَفَ - قَفْقَفَةً [ قفقف ] : از سختى سرما و جز آن لرزيد ، - النَّبْثُ : گياه خشك شد .
قَفَلَ - - - قَفْلًا و قُفُولًا : از مسافرت برگشت ، - الأَميرُ الجُنْدَ : فرمانده لشكر را برگردانيد ، - فِى الجَبَلِ : از كوه بالا رفت .
قَفَّلَ - تَقْفِيلًا [ قفل ] الأَبوابَ : دربها را بست ، - الشَّجَرَة عِنْدَ العامَّة : سر درخت را زد .
القُفْل - قفل كه ابزارى فلزى است كه با آن درب را بندند - ج اقْفال و اقْفُل و قُفُول ، گلَّه اى از اشتران ، - و در غزل به معناى رابط معين است . اين دو تعبير در زبان متداول رايج است .
القَفَل - مص ، اسم جمع است به معناى كاروان .
القُفَلَة - آنكه هر چه بشنود ، حفظ شود .
القَفْوة - [ قفو ] : گرد و غبارى كه در آغاز باران برافراشته مىشود .
القَفِيّ - [ قفو ] : دوستى كه مورد اتهام قرار گرفته شد ، مهمان گرامى ، آنچه از غذا كه به ميهمان تقديم شود ، بهترين دوستان ، مرد دانا و بزرگوار .
القَفِيَّة - [ قفو ] : امتياز شخص بر ديگرى ، غذائى كه به ميهمان ايثار كنند ، ناحيه ؛ « شاة قَفِيّة » : گوسفندى كه از قفا ذبح شده باشد .
القَفِير - ج قُفْرَان : نان بى خشخاش ، زنبيل ، كندوى عسل .
القَفِيز - ج أَقْفِزَة و قُفْزَان : پيمانه ، - مِنَ الأَرض : زمين كه به اندازه يكصد و چهل و چهار ذرع باشد ، و در عرف نجّاران آهنى است تو خالى كه زبانهء قفل در آن جاى مىگيرد .
القُفَّيْزَى - گونه اى بازى كودكان است كه چوبى را نصب و از روى آن مىپرند .
قَلَّ - - - قِلاًّ و قُلاًّ و قِلَّةً [ قلّ ] : كم شد ، اين واژه ضد ( كَثُرَ ) است ، گاهى به اين كلمه ( ما ) متصل مىشود مانند : « قَلَّمَا جِئْتُك » كه در اين صورت « كَافّة » از عمل رفع مىشود و ديگر موردى براى فاعل ندارد . كلمهء « قلَّما » : دو معنى دارد يكى نفى مطلق و ديگرى اثبات چيزى كم مانند « قَلَّمَا رَأْيتُك » :
چه بسيار كم كه تو را ديدهام ، - الرَّجُلُ :
دارائى او كم شد ، - الجِسمُ : اندام ناتوان شد ؛ « هُوَ يَقِلُّ عَنْ كَذَا » : آن چيز از ديگرى كوچكتر است ، - قِلاًّ و قُلاًّ و قِلَّةً وَقَلاًّ الشَّىءَ :
آن چيز را حمل كرد ، - ه عَنِ الأَرض : آن را از زمين بلند كرد .
قَلَّلَ - تَقْلِيلًا [ قلّ ] الشيءَ : آن چيز را كم كرد ، - الشَّىءَ فِى عَيْن فُلان : مقدار كمى از آن چيز را به او نشان داد .
القُلّ - [ قلّ ] : كم و اندك ، - مِنَ الشَّىءِ :
كمترين چيزى ؛ « رَجُلُ قُلُّ » : مرد تنها و بى كس ؛ هُوَ قُلُّ ابن قُلِّ « : او و پدرش ناشناسند .
القِلّ - [ قلّ ] : كم و اندك ، - مِنَ الشَّىءِ :
كمترين چيزى .
قَلَا - - قَلًا وَقَلاءً [ قلو ] الرجُلَ : آن مرد را خشمگين كرد ، - قَلْواً اللَّحْمَ وَغَيْرَه : گوشت را در ماهيتابه پُخت ، - الإِبلَ : شتر را راند و راه بُرد ، - القُلَة وَبِالقُلَةِ : آن را دور انداخت .
قَلَى - - قَلْياً [ قلي ] اللحمَ و غيرَه : گوشت را پخت ، - فُلاناً : بر سر او زد ، - قِلىً و قَلَاءً وَمَقْلِيَةً الرَّجُلَ : او را خشمگين كرد .
القُلَى - [ قلي ] : پيشانى مردان ، قلهء كوهها .
القِلَى - [ قلي ] : چيزى كه از سوخته شدهء گياهى بنام ( نَبَاتُ الحَمْض ) بدست آيد .
القَلَّاءَ - [ قلي ] : سازندهء ماهيتابه ، آنكه گوشت را در ماهيتابه سرخ كند .
القَلَّاءَة - [ قلي ] : جائى كه ماهيتابهها را در آن نهند .
القَلَائِد - « قَلَائِدُ الشعْر » : شعرهائى بسيار ارزنده كه همواره جاويدان است و مورد فراموشى قرار نمىگيرد .
القُلَاب - ( طب ) : گونه اى بيمارى قلبى .
القُلَاح - زردى كه بر روى دندانها نشيند .
القِلَاد - رشته اى از مس يا برنج كه بر حلقهء گوشواره يا انگشتر آويزند .
القَلَادَة - ( ن ) : نوعى گياه زينتى كه داراى برگهاى رنگارنگ است و مركز اصلى آن آمريكاى جنوبى مىباشد .
القِلَادَة - ج قَلَائِد و قِلَاد : گردن بند زينتى ، - ( فك ) : نام شش ستارهء آسمان كه معروف به ( الْقَوْسْ ) مىباشند .
القَلَّاس - سازندهء كلاه معروف به « قَلَنْسُوَة » .
القُلَاع - پوستهء برآمدهء زمين كه از زير آن قارچ ( چمه ) روئيده شده باشد ، گِل كه پس از خشك شدن شكاف برداشته باشد ، جوشهائى كه بر روى پوست دهان يا بر روى زبان در آيد ؛ « قُلَاعُ الأُذُنِ » :
شكافتگى بيخ گوش كه از آن مادهء چركى و آب و يا خونابه بيرون آيد .
القَلَّاع - آنكه حرفه اش كشيدن دندان است ، - آنكه زمين را گود و نبش قبر كند ، آنكه در هر حال ثبات نداشته باشد ، پاسبان ، آنكه نزد سلطان از ديگران بدگوئى كند ، دروغگو .
القُلَاعَة - مفرد ( القُلاع ) است ، سنگ يا كُلوخ كه از زمين كنند و پرتاب كنند .
القِلَاعَة - شراع كشتى ( بادبان ) .
القُلَافَة - پوستهء درخت و مانند آن .
القِلَافَة - تختههاى كشتى كه به هم پيوسته و بر روى آن قير پاشند .
القِلَال - [ قلّ ] : تيرهاى چوبى كه شاخههاى درخت انگور را بر آن آويزند .
القُلَامَة - تراشه و ريزههاى ريخته شده ؛ « قُلامَةُ الظُّفرِ » : چيدهء ناخن يا قسمت كنده شدهء آن .
القَلَانِسِيّ - ج قَلَانِسِيُّون : سازندهء كُلاههاى قلنسوة .
القِلَّاية - خانهء اسْقُف مسيحى - اين كلمه يونانى است .
قَلَبَ - - قَلْباً الشيءَ : چيزى را به گونهء ديگرى در آورد ، آن چيز را زير و رو كرد ، باطن آن