تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
فَسَدَ - - فَسَاداً و فُسُوداً : آن چيز فاسد شد ، بر خلاف درست شد است .
فَسُدَ - - فَسَاداً و فُسُوداً : مرادف ( فَسَدَ ) است .
فَسَّدَ - تَفْسِيداً [ فسد ] ه : آن چيز را فاسد كرد .
فَسَرَ - - فَسْراً الأَمرَ : امر را بيان و آشكار كرد ، - المُغَطَّى : آنچه كه پوشيده بود را آشكار كرد .
فَسَّرَ - تَفْسِيراً [ فسر ] ه : آن چيز را توضيح داد و بيان نمود .
الفُسْطَاط - ج فَسَاطِيط : چادر كه از موى بافند و در آن زندگى كنند ، اسمى است كه بر مصر باستان اطلاق مىشود .
الفِسْطَاط - ج فَسَاطِيط : مرادف ( الفُسْطاط ) است .
الفُسْطَان - ج فَسَاطِين : معادل ( الفُسْتان ) است - اين كلمه فارسى است .
الفِسْفِسَة - ( ن ) : گياهى است كه علوفهء ستوران و خوراك دام مىباشد .
الفَسْفُوسَة - دانه اى ريز كه بر روى پوست بدن ظاهر مىشود . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
فَسَقَ - - فِسْقاً و فُسُوقاً : از راه حق و درستى منحرف شد ، كار ناپسنديده كرد .
فَسُقَ - - فِسْقاً و فُسُوقاً : مرادف ( فَسَقَ ) است .
فَسَّقَ - تَفْسِيقاً [ فسق ] ه : او را به كار ناپسنديده و ناروا نسبت داد .
الفُسَق - آنكه همواره و بسيار فسق كند .
الفِسْقِيَّة - ج فَسَاقِيّ : حوض ، استخر كوچك ، وضوخانه . - اين كلمه لاتين است -
فَسِلَ - - فَسَالَةً و فُسُولَةً : سست و ناتوان بود .
فَسُلَ - - فَسَالَةً و فُسُولَةً : مرادف ( فَسِلَ ) است .
فُسِلَ - مرادف ( فَسِلَ ) است .
الفَسْل - مص ، - ج افْسُل و فُسُول و فِسَال و فُسْل و فُسُولَة و فُسَلَاء و افْسَال : قلمهء درخت كه كاشته شود ، مرد ناتوانى كه سست و بىغيرت باشد ، هر چيز پست و بىارزش ؛ « دِرْهَمٌ فَسْلٌ » : پول تقلبى و بىارزش .
الفِسْل - احمق و نادان .
الفُسُولَة - مص ، فتور و سستى در كار .
الفَسِيح - من الأمكنة : جاى وسيع و فراخ .
الفَسِيد - ج فَسْدى : به معناى فاسد است .
الفَسَيْفِسَاء - كاشى ، سراميك ، موزائيك ، نقش و نگار برجسته .
الفِسِّيق - مرادف ( الفُسَق ) است .
الفَسِيلَة - ج فَسِيل و فَسَائِل و جج فُسْلَان : درخت خُرماى كوچك كه از درخت مادر جدا شده و كاشته شود ، نهال درخت كه كاشته شود .
فَشَّ - - فَشّاً [ فشّ ] بين القوم : ميان قوم سخن چينى كرد ، - خُلْقَه فِى فلان : خشم خود را بر ديگرى آشكار كرد ، - قَلْبَه : آنچه از خشم كه در دل داشت بيرون ريخت . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - الوَرَمُ : ورم عضو بدن فرو نشست . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
فَشَا - - فَشْواً و فُشُواً و فُشِيّاً [ فشو ] خيرُه أو فضلُه أو سرُّه : خبر يا بزرگوارى و يا راز او پخش شد ، - تْ أمُورُهم : كارهاى آنها از هم جدا شد ، - تِ المَاشِيَةُ : دامها رها شدند .
الفَشَاء - توليد مثل ستوران و دامها و افزايش آنها .
الفُشَاع - ( ن ) : نام گياهى است از رستهء زنبقيات كه از ريشه‌هاى آن براى دارو و درمان استفاده مىشود .
الفُشاع - ( ن ) : مرادف ( الفُشَاع ) است .
فَشَخَ - - فَشْخاً : گامهاى بلند برداشت ، ( اين كلمه سريانى است ) و در زبان متداول رايج است ، - عليه : بر او ستم و تعدّى كرد . ( اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است ) .
فَشَّخَ - تَفْشِيخاً [ فشخ ] الرجُلُ : گامهاى خود را بلند برداشت . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
فَشَّطَ - تَفْشِيطاً فلانٌ : به چيزى كه ندارد فخر و مباهات كردن ( اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است ) .
الفِشْك - سرگين اسب . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الفَشَك - فشنگ ، گلوله ( اين كلمه تركى است ) .
الفِشْكَة - واحد ( الفِشك ) است . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الفَشَكَة - واحد ( الفِشْك ) است .
فَشِلَ - - فَشَلًا : در جنگ و پيشامدها شكست خورد و ناتوان شد ، - فى عَمَلِه : از كار خود نوميد شد و پيروزى بدست نياورد .
الفَشْل - ج فُشْل و أَفْشَال : ناتوان و بيعُرضه و ترسو به هنگام جنگ يا پيشامدى سخت .
الفَشَل - مص ؛ « باءَ بِالفَشَل » : شكست خورد و پيروز نشد .
الفَشِل - ج فُشْل و أَفْشال : مرادف ( الفَشْل ) است .
الفَشْوَة - [ فشو ] : عطردانى كه زنان در آن عطر نهند .
الفَشْيَان - [ فشو ] : حالت بيهوشى كه در انسان پديد آيد .
الفَشِيش - [ فشّ ] : صدا و آوا ؛ « فشِيشُ الأَفعى » : آواى مار هنگام حركت بر روى زمين كه در نتيجه برخورد پوست آن بر زمين بوجود مىآيد .
الفَشِيل - ج فُشْل و أَفْشَال : مرادف ( الفَشْل ) است .
الفُصّ - ج فُصُوص و فِصَاص و أَفُصّ [ فصّ ] : مرادف ( الفَصَّ ) و به معناى نگين مىباشد .
الفَصّ - ج فُصُوص و فِصَاص و أَفُصّ [ فصّ ] : نگين انگشتر كه معمولا از سنگهاى گرانبها ساخته مىشود ، كه بر آن « قَلْبُ الْخَاتم » نيز اطلاق مىشود ، حدقهء چشم ؛ دانهء سير ، ريشهء امر و حقيقت امر و حقيقت آن ، مفصل ميان دو استخوان ؛ « فُصُّ الماءِ » :
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 664 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار