تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
الغَلْف - مص ، گياهى است كه با آن دباغى كنند .
غَلَقَ - - غَلْقاً البابَ : درب را بست . اين كلمه ضد ( فَتَحَه ) است .
غَلِقَ - - غَلَقاً : خسته شد ، در خشم شد ، بد اخلاق شد ، - الرَّهْنُ في يَدِ الْمُرْتهن : گروگان ملك رهن گيرنده شد و اين در صورتى است كه رهن دهنده نتواند در سر رسيد مبلغ مورد رهن را بپردازد .
غَلَّقَ - - تَغْلِيقاً [ غلق ] البابَ : درب را بست .
الغُلُق - « بابٌ غُلُقٌ » : درب بسته ، مرادف ( مُغْلَق ) است .
الغَلَق - ج أَغْلَاق و جج أَغَالِيق : آنچه كه با آن درب را بندند ، كلون در ، درب بزرگ ، سنگ بنائى ضربى كه در وسط طاق قرار مىگيرد .
الغَلِق - مرد بد اخلاق ؛ « كلامٌ غَلِقٌ » : سخن نامفهوم .
غَلَّلَ - تَغْلِيلًا [ غلّ ] الغِلَالَة : لباس در زير زره پوشيد ، - ه : بر گردن يا دست او غل افكند .
الغَلَل - ج أَغْلال [ غلّ ] : تشنگى ، آب روان در ميان درختان ، صافى ، آبكش ، پاره گوشتى كه پس از سلَّاخى بر روى پوست حيوان نهند .
الغُلْواء - [ غلو ] : سركشى و غلو ، آغاز جوانى و نشاط آن .
الغُلَوَاء - [ غلو ] : مرادف ( الغُلْوَاء ) است .
الغُلْوَان - [ غلو ] : آغاز جوانى و نشاط آن .
الغَلْوَة - ج غَلَوَات و غِلَاء [ غلو ] : اسم مرة از ( غَلَا ) است ، با نهايت توان خود تيراندازى كردن .
الغَلُوطَة - مرادف ( الأُغْلُوطَة ) است .
الغُلُومَة - اسم است از ( الغُلَام ) ، بردگى .
الغُلُومِيَّة - مترادف ( الْغُلُومَة ) است .
الغَلِيّ - [ غلو ] : گران ؛ « بِعْتُه بِالغَلِيّ » : آن را گران فروختم .
الغَلِيظ - ج غِلَاظ : فا ؛ « طَعَامٌ غَليظٌ » : غذاى خشك و خشن .
الغَلِيل - [ غلّ ] : تشنگى زياد ، كسى كه بسيار تشنه است ، سوزش عشق يا اندوه ، كينه و دشمنى .
الغَلِيلَة - [ غلّ ] : مؤنّث ( الغَليل ) است ، واحد ( الغَلَائل ) است .
الغَلُيُون - ج غَلَايين : قليان .
غَمَّ - - غَمَّا [ غمّ ] ه : او را اندوهگين كرد ، پوشانيد ، - الْقَمرُ النُّجوم : ماه روشنائى ساير ستارگان را پوشانيد ، - الشَّيءُ الشَّيءَ بالاى آن چيز قرار گرفت ، - اليومُ : گرماى روز شديد شد .
غُمَّ - [ غمّ ] عليه الأمرُ : امر بر او پوشيده و مبهم ماند .
الغَمّ - ج غُمُوم [ غمّ ] : اندوه و آشفتگى ؛ « يومٌ غَمُّ » : روزى غمانگيز ، روز بسيار گرم ؛ « لَيْلَةٌ غَمٌّ » : شبى غم انگيز ، شبى بسيار گرم .
الغُمَّى - [ غمّ ] : اندوه و بلا ، بلاى سخت .
الغَمَّى - [ غمّ ] : تاريكى ، تيره گى ، سختى .
الغَمَّاء - [ غمّ ] : مرادف ( الغُمَّى ) است ؛ « لَيْلَةٌ غَمَّاءُ » : شبى كه روشنائى ماه در آن نباشد .
الغُمَار - گروه و دسته از مردم ؛ « دَخَلْتُ فى غُمَارِ النَّاس » : جزو گروه و يا دسته آن مردم درآمد .
الغَمَار - مترادف ( الغُمَار ) است .
الغُمَارَة - مترادف ( الغُمَار ) است .
الغَمَارَة - مترادف ( الغُمَار ) است ، نادانى و ناآزمودگى .
الغَمَّاز - صيغهء مبالغه از ( غَمَزَ ) است .
الغَمَّازَة - ( مؤنّث الغَمَّاز ) است ، - و در زبان متداول به معناى پيچ و خمى كه در چهره هنگام خنديدن آشكار شود .
الغَمَّاسَة - ج غَمَّاس ( ح ) : نوعى پرندهء آبى كه بسيار خود را به آب مىزند و به شكلهاى گوناگون است ؛ « طَعْنَةٌ غَمّاسَةٌ » : ضربهء فراخ و سخت كه در پيكار زنند .
الغَمَاض - مترادف ( الغُمْض ) است .
الغِمَاض - مترادف ( الغُمْض ) است .
الغُمَام - [ غمّ ] : سرما خوردگى .
الغَمَام - [ غمّ ] : ابر ؛ « حَبُّ الغَمَام » : تگرگ ؛ « هو يَفْتَرُّ عن مثل حَبّ الغَمام » : ضرب المثلى است بر دندانهاى سفيد كه همانند تگرگ است .
الغَمَامَة - ج غَمَائِم [ غمّ ] : يك قطعه ابر سفيد .
الغِمَامَةَ - ج غَمَائِم [ غمّ ] : آنچه كه با آن دهان شتر يا سگ و مانند آنها را بندند تا نتواند بگزد يا بخورد يا صدا درآورد و زوزه كشد ( دهان بند ستور ) مانعى كه در اطراف چشم ستور قرار مىدهند تا به جز جلوى چشم خود جاى ديگرى را نبيند ( چشم بند ستور ) .
الغَمَّة - ج غُمَم [ غمّ ] : اندوه ؛ « ليلةٌ غَمَّةٌ » : شبى سخت گرم و اندوهگين ، و در زبان متداول به معناى خوراك كله و پاچه و شيردان گوسفند و گاو مىباشد .
غَمَدَ - - غَمْداً السيفَ : شمشير را غلاف كرد ، - الشَّيْءَ : آن چيز را پنهان كرد ، - الأَمْرَ : آن كار را درست و اصلاح كرد .
غَمِدَ - - غَمَداً الليلُ : شب تاريك شد ، - تِ البئرُ : آب چاه زياد و يا كم شد .
غَمَّدَ - تَغْمِيداً [ غمد ] ه : ننگ و عيب او را پنهان كرد و پوشانيد .
الغِمْد - ج غُمُود و أَغْمَاد : غلاف شمشير ، - ( ز ) : نيام قاعدهء دمبرك گياه ، مفرد ( الأَغْماد ) است .
غَمَرَ - - غَمْراً ه الماءُ : آب بر آن بالا آمد و آن را پوشانيد ؛ « غَمَرَ فُلاناً بِفَضْلِه » : به ديگرى بسيار احسان كرد .
غَمِرَ - - غِمْراً و غَمَراً صدرُه عليَّ : بر من كينه توز شد ، تْ يَدُه : چربى گوشت دستش را چرب كرد .
غَمُرَ - - غَمَارَةً و غُمُورَةً الماءُ : آب بسيار شد و فزونى يافت ، - الرَّجُلُ : آن مرد نادان بود .
غُمِرَ - عليه : بىهوش شد مثل اينكه عقل خود را از دست داد .
غَمَّرَ - تَغْمِيراً [ غمر ] وجهَه : بر چهرهء خود مايع گياه و رس ماليد ، - بِالشَّيءِ : آن چيز را پرتاب كرد يا انداخت .