دقت كرد .
العُمْق - ج أَعْمَاق : ته چاه ، انتهاى راه و دره ، اماكن دوردست در بيابان .
العَمْق - ج أَعْمَاق : مرادف ( العُمْق ) است .
العُمُق - ج أَعْمَاق : ته چاه و انتهاى راه و دره .
عَمِلَ - عَمَلًا : آن كار را ساخت و حرفهء خود قرار داد ، - لِلأَمرِ عَلَى بِلادٍ : از سوى فرمانده به حكومت شهر و ديارى منصوب شد ، - على الصَّدَقَةِ : در جمع آورى صدقه كوشش كرد ، - تِ الكَلِمَةُ فى الكَلِمَة : كلمه در كلمهء ديگرى عمل كرد و گونه اى اعراب پديد آورد ، - البرقُ : برق پياپى درخشيد .
عَمَّلَ - تَعْمِيلًا [ عمل ] ه : به او دستمزد كار داد ، - ه عَلَى الْبَلَد : او را حاكم شهر كرد .
العَمَل - مص ، - ج اعْمَال : كار ، كارى را كه كارگر انجام دهد ؛ « الأَعْمالُ اليَدَويَّة » :
كارهاى دستى ؛ « اعْمَالُ الْبَلدِ » : كارهاى شهرى و بخشهاى تابع شهر .
العَمِل - آنكه داراى كار و پيشه است ؛ « بَرْقٌ عَمِلٌ » : برقى كه پياپى بدرخشد .
العِمْلَاق - ج عَمَالِقَة [ عملق ] : آنكه بسيار بلند و درشت اندام باشد .
العُمْلَة - دستمزد كار ، پول ؛ « فُلانٌ رَدِيءُ العُمْلةِ » : فلانى بد معامله و بد پرداخت است .
العَمْلَة - يك بار كار ، اسم مرّة از ( عَمِل ) است .
العِمْلَة - نحوهء كار ، كارى كه انجام شده باشد ، مرادف ( الْعُمْلَة ) است .
العَمِلَة - مؤنّث ( الْعَمِل ) است ، آنچه از كار كه انجام شده باشد .
العَمَلِيَّة - ج عَمَلِيَّات : مجموعهء اعمالى كه براى بدست آوردن نتيجه اثرى خاص ايجاد كند ( عَمِليَّةٌ مَالِيَّة و تَجارِيَّةِ ) ، كار و يا شغل مالى و بازرگانى ، عمل جرّاحى كه پزشك براى درمان بيمار انجام مىدهد .
عَمَّمَ - تَعْمِيماً [ عمّ ] : آن چيز را همگانى كرد ، - ه : بر سر او عمامه بست ، - ه الامرَ :
كار را به او سپرد .
عُمِّمَ - [ عمّ ] الرجُلُ : عمامه بر سر او نهاده شد و بزرگ و جلودار شد زيرا عمامهها تاجهاى عرب مىباشند .
العُمُم - [ عمّ ] : همهء اندام بدن و جوانى و دارائى و مانند آن .
العَمَم - [ عمّ ] : زيادى و كثرت ، گِردهمائى ، اسم جمع است به معناى همگان ، تمام و كمال از هر چيزى ، « رَجُلٌ عَمَمٌ » : آنكه خير يا خرد او شامل همگان و عام باشد .
عَمَه - - عَمَهاً و عُمُوهاً و عُمُوهِيَةً و عَمَهَاناً : در كار خود سرگردان شد ، گرفتار سَردرگُمى شد .
عَمِه - - عَمَهاً و عُمُوهاً و عُمُوهِيَةً و عَمَهَاناً :
مرادف ( عَمَه ) است ، - عَمَهاً المكَانُ : آن مكان بىنام و نشان شد .
عَمَّه - تَعْمِيهاً [ عمه ] في ظلم فلانٍ : بدون دليل و ناحق بر فُلان ستم كرد .
العَمَه - مص ، نابينائى چشم ، كورى .
العَمِه - ج عَمِهُون : آنكه گرفتار و سرگردان باشد .
العَمْهَاء - مؤنث ( الأعْمَه ) است . آنكه سرگشته و سرگردان و دو دل باشد .
العَمُود - ج أَعْمِدَة و عَمَد و عُمُد : ستون خانه و مانند آن ، ميلهء آهن ، رئيس لشكر ، مرد بزرگوار ، رگى كه به كبد آب مىرساند ، - الفَقَرِيّ او الفِقَرِيّ : ستون فقرات ؛ « عَمُودُ البَطْن » : پشت ؛ « عَمُودُ الميزان » : ميلهء ترازو كه به دو سوى آن دو كفهء ترازو نصب شده باشد ؛ « عَمُودُ النَّسَب » : سلسلهء نسب مستقيم ؛ « عَمُودُ الصُّبْح » : روشنائى بامداد ؛ « العَمُودُ او الخطُّ العَمُوديّ » : خط مستقيم كه بر خط مستقيم ديگر فرود آيد بطوريكه در دو طرف آن دو زاويه متساوى ايجاد گردد ؛ « اهلُ العَمُودِ » : چادر نشينان .
العُمُولَة - حق العمل در تجارت كه آن را ( قوميسيون يا كوميسيون ) گويند .
العُمُوم - [ عمّ ] : مص ، همگى ، همگان ؛ « عَلى العُمُوم ، و عُمُوماً » : بطور همگانى ؛ « مَجلِسُ العُمُوم » : پارلمان انگليس .
العُمُومِيّ - [ عمّ ] : منسوب به ( العموم ) است ؛ « الْجَمِعيَّةُ العُمُومِيَّة » : انجمن عمومى يا همگانى .
العَمَوِيّ - [ عمّ ] : منسوب به ( العَمّ ) است .
عَمِيَ - - عَمىً [ عمي ] : بينائى او از دست رفت ، دل او تاريك و نادان شد ، - عَنِ الشَّيءِ وَعِنْدَه : به آن چيز دسترسى پيدا نكرد ، - عليه الأمْرُ : كار بر او پوشيده شد .
العَمِي - ج عَمُون [ عمي ] : نابينا ؛ « رَجُلُ عَمِي القَلْب » : مرد كوردل و نادان .
العَمِيَة - ج عَمِيَات [ عمي ] : مؤنث ( الْعَمِي ) است .
العُمِيَّة - [ عمي ] : گمراهى ، لجبازى ، سرسختى .
العَمِيَّة - [ عمي ] : مرادف ( العُميَّة ) است .
العَمِيد - آنكه در اثر بيمارى نتواند بنشيند مگر آنكه اطراف او را بالش گذارند ، آنكه بسيار غمگين است ، آنكه عشق او را ناتوان كرده باشد ؛ « عَمِيدُ الوَجِع » : جاى درد ؛ « عَميدُ الأَمْرِ » : نظام كار ؛ « عَمِيدُ القَومِ » : بزرگ و مهتر قوم ؛ « عَميدُ حِزْبِ » : رئيس حزبى ؛ « عَمِيدُ الْكُليَّة » : رئيس دانشكده .
العَمِير - « مكانٌ عَمِيرٌ » : جاى آباد ؛ « ثوبٌ عَمِير » : لباس خوشبافت و خوش دوخت .
العَمِيرَة - ج عَمَائر : ايل بزرگى كه مىتواند از ايل خود جدا زندگى كند ، كندوهاى زنبور عسل .
العَمِيق - ج عِمَق و عُمُق و عِمَاق : آنچه كه گود باشد ، ژرف ، عميق .
العَمِيقَة - ج عَمَائِق : مؤنّث ( العَمِيق ) است .
العَمِيل - ج عُمَلَاء ( ت ) : دو طرف معامله در كسب و تجارت ، - ( ت ) : نمايندهء بازرگانى در خارج ، جاسوس دولت بيگانه ، مُزدور بيگانه .
العَمِيم - ج عُمُم [ عمّ ] : هر چيزى كه جمع و بسيار شود ؛ « نَبْتٌ عَمِيمٌ » : سبزه و گياه بسيار ،