تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١
معناى ( فوق ) مىآيد كه قبل از آن حرف ( مِن ) باشد مانند « آتَيْتُه مِن عَلَى الدّار » : اي فَوقَ الدّار : يعنى از بالاى خانه نزد او آمدم و گاهى به معناى فعل امر مىآيد كه اسم فعل است مانند « عَلَيكَ زيْداً » : يعنى ملازم زيد باش « و عَليكَ بالصَّبْر » : صبر و شكيبائى كُن و گاهى به معناى ( بنا بر ) مىآيد مانند « عَلَى عَادَتِه » : يعنى بنا بر عادتى كه دارد ؛ « عَلَى ما يُقال » : بطورى كه گفته مىشود ، و گاهى به معناى به جز و يا ولى مىآيد مانند « عَلَى انَّه » : ولى بدرستيكه . . .
العَلَاء - [ علو ] : بلند مرتبگى و بزرگى .
العِلَاج - مص ، دارو .
العَلَّاف - ج عَلَّافة : فروشندهء علف و دارندهء علوفه .
العَلَاق - آنچه از علف كه براى يك روز ستور كافى باشد ، آنچه كه چارپايان از درخت و غيره به آن بسنده كنند ، سوپ يا سالاد و جز آن كه قبل از غذا خورند .
العَلاقَات - روابط و همبستگىها ؛ « قَطعُ العَلَاقات » : قطع روابط ، « تَوَتُّرُ العَلاقَاتِ ) : سردى روابط ، بهم خوردن روابط .
العَلَاقَة - مص ، - ج عَلائِق : آنچه كه به انسان از مال و زن و فرزند تعلق داشته باشد ، دوستى ، دوست داشتن ، آنچه از رزق و روزى كه برسد ، دشمنى ، مرگ ، - ج علائِق و عَلاقات : ارتباط و همبستگى ؛ « ما بَيْنَهما عَلاقَة » : يعنى ميان آن دو نفر رابطه و يا همبستگى نيست ؛ « لى فى هذا عَلَاقَة » : من به اين موضوع تعلق خاطر دارم ؛ « السلْطات ذات العَلاقَة » : سازمانهاى ويژه و مسئول .
العِلَاقَة - ج عَلَائِق : گيرهء ديوارى كه ديگ و مانند آن را بر آن بياويزند ، ميوه‌هاى آويخته از درخت ، جزئى از برگ درخت كه بر روى آن برگ پهن قرار گيرد : دمبرگ .
العُلَاك - آنچه كه جويده شود ، مانند آدامس .
العَلَاك - مرادف ( العُلاك ) است .
العَلَّاك - آنكه بسيار مىجَوَد ، فروشندهء سَقِّز و آدامس .
العُلَالَة - [ علّ ] : آنچه كه بدان مشغول و سرگرم شوند .
العُلَام - ( ح ) : بازو باشه ( مرغان شكارى ) .
عَلَامَ - اين كلمه مركب است از دو حرف ( على ) و ( ما ) كه اوّلى حرف جرّ و دوّمى ماى استفهاميه و به معناى ( براى چه ) مىباشد .
العُلَّام - دانشمند و مرادف ( الْعَلَّامة ) است ، - ( ح ) : مرادف ( العُلام ) است .
العَلَّام - مرادف ( العَلَّامَة ) است .
العَلَامَة - ج عَلَامٌ و عَلَامَات : نشان و علامت ، آنچه كه براى راهنمائى نصب و از آن پيروى شود ، - اشارة ( ع ج ) : علامت ( + ) براى عدد موجب و علامت ( - ) براى عدد منفى .
العَلَّامَة - اسم مبالغه است به معناى آنكه بسيار دانشمند است .
العُلَامِيّ - سبكبال و باهوش .
العَلَانِيّ - ج عَلَانِيُّون : آنكه بطور آشكار كارى انجام دهد .
العَلَانِيَة - مص ، آشكار و هويدا ؛ « عَلَانِيَة » : آشكارا .
العَلَاوَة - [ علو ] : « عَلَاوَةُ الشيءِ » : برترى و بلندى آن چيز .
العِلَاوَة - ج عَلَاوَى و عَلَاوِيّ [ علو ] : بالاى سر و يا گردن ، آنچه كه بر ستور مىآويزند ، - مِنْ كُلِّ شيء : آنچه كه اضافه بر چيزى باشد ؛ « اعْطَيتُكَ ألفَ دينارٍ وَديناراً عِلَاوَةً » : هزار دينار به تو دادم و علاوه بر آن يك دينار افزودم ؛ « عِلاوَةً عَلَى ذلِك » : زياده بر آن چيز .
العَلَايَة - [ علو و علي ] : هر جاى بلند و مرتفع .
عَلَبَ - - عَلْباً الشيءَ : چيزى را قطع كرد ولى از هم جدا نكرد ، در آن چيز اثر گذاشت و پوست آن را خراشيد .
عَلَّبَ - تَعْلِيباً [ علب ] الشيءَ : مُرادف ( عَلَبَه ) است ، - الموادَّ الغَذائِيَّة : مواد غذائى را در قوطيهاى ويژه ريخت و بسته بندى نمود تا فاسد نشود .
العَلْب - مص ، - ج عُلُوب : آثار ضربه و مانند آن .
العُلْبَة - ج عِلَاب و عُلَب : ظرف بزرگى از پوست يا چوب ، جعبهء كوچك يا بزرگى از مقوّى و مانند آن ؛ « عُلْبَةُ الكتاب » : ابزارى كه از مقوى يا پارچه يا پوست است كه براى ساختن جلد كتاب به كار برند .
العُلَبِيّ - ج عُلَبِيُّون : سازنده ى قوطى و جعبه‌هاى چوبى .
العَلَّة - ج عَلَّات [ علّ ] : آنچه بدان سرگرم و مشغول باشند ، هوو ، هر يك از زنان مرد .
العِلَّة - ج عِلَّات و عِلَل و جج أَعْلَال : بيمارى هميشگى ، كارى كه وقت صاحبش را بگيرد ، هر چه كه وجود آن بستگى به چيزى داشته باشد ، - فى العَرُوض : و در علم عروض تغييراتى است كه در كلمات و عبارات بوجود مىآيد مانند حذف ( لَنْ ) از ( مَفاعِيلَنْ ) كه مىشود ( مفاعي ) ؛ « عِلَّةُ الشيءِ » : انگيزهء آن چيز ؛ « العِلَّةُ و المَعْلُول » : انگيزه و نتيجه ؛ « عِلَّةُ العِلَل فِي » : اصل انگيزه و باعث در چيزى ؛ « حروفُ العِلَّة » : حروف عله كه واو وَياء وَالف منقلبه است ؛ « العِلَّات » : چگونگيها و حالات مختلف .
عَلَجَ - - عَلْجاً ه : به چيزى پرداخت و بر آن چيره شد .
عَلِجَ - عَلَجاً : سخت شد .
العَلْج - « رجُلٌ عَلْجٌ » : مردى سخت و نيرومند و چاره جو در كارها .
العِلْج - ج عُلُوج و أَعْلَاج و عِلَجَة ( ح ) : ستور ، خر ، گورخر نر ، مرد درشت اندام و نيرومند از كافران عجم ، و گاهى بر هر كافرى اطلاق مىشود .
العُلَج - « رَجُلٌ عُلَجٌ » : مُرادف ( عَلْجٌ ) است .
العَلِج - « رجُلٌ عَلِجٌ » : به معناى ( عَلجٌ ) است .
العُلَّج - « رجُلٌ عُلَّجٌ » : به معناى ( عَلْجٌ ) است .