الصَّارُورِيّ - [ صرّ ] : مرادف ( الصَّارُور ) است .
الصَّاري - ج صُرَّاء و صَرَارِيّ و صَرَارِيُّون [ صري ] : كشتيبان ، دكل كشتى .
الصاصَل - أو لَبنُ الطيرِ ( ن ) : گياه شير مرغ ، گياهى است از رسته زنبقيها كه در اروپا و مناطق معتدل آسيا و كرانههاى درياى مديترانه و آفريقاى جنوبى كشت مىشود .
گلهاى آن زيبا و سفيد رنگ است و براى زينت از آن استفاده مىشود .
صاعَ - - صَوْعاً [ صوع ] الحَبَّ : دانهها را با پيمانهء ( صاع ) وزن كرد .
الصَّاع - ج أَصْوَاع و أَصْوُع و أَصْؤُع و صُوع و صِيعَان : پيمانه ، جاى كشت يك صاع از دانهها .
صاعَبَ - مُصَاعَبَةً [ صعب ] ه : بر او سخت گرفت . اين كلمه متضاد ( سَاهَلَه ) مىباشد .
الصَّاعِد - فا ؛ « بَلَغَ كَذَا فَصَاعِداً » : به بالاتر از آن رسيد . نصب كلمهء ( صَاعِداً ) به علت حال بودن آنست ؛ « مِنَ الآن فَصَاعِداً » : از هم اكنون .
صاعَرَ - مُصَاعَرَةً [ صعر ] خَدَّه : روى خود را با تكبر از ديدگاه مردم كج كرد . و گاهى بطور طبيعى مىباشد .
الصَّاعِقَة - مص ، و - ج صَوَاعِق : صاعقه ، آتشى كه از آسمان با صداى مهيب فرود مىآيد ، مرگ ، هر بلاى كشنده ، بانگ عذاب و بلا .
صاغَ - - صَوْغاً [ صوغ ] الشيءَ : آن چيز را بگونه اى خوب درآورد ، - الْكَلِمَةَ : كلمه را از كلمهء ديگرى ساخت ، - صِيغَةً وَصِيَاغَةً و صَيْغُوغَةً الشيءَ : آن چيز را ساخت ، - اللَّه فُلاناً صِيغَةً حَسَنَةً : خداوند او را بگونه اى زيبا آفريد ؛ « صِيغَ على صيغته » : همانند او خلق و آفريده شده است .
الصَّاغِر - ج صَغَرَة و صاغِرُون : فا ، مرد خوار و زبون ، آنكه به خوارى تن در دهد .
الصَّاغِيَة - [ صغو ] : « صاغِيَةُ الرجُلِ » :
خويشان مرد كه به او گرايش دارند .
صافَ - - صَوْفاً و صُؤُوفاً [ صوف ] الكبشُ : گوسفند پر پشم شد .
صافَ - - صَيْفاً [ صيف ] المكانَ و بالمكان : در آنجا در فصل تابستان اقامت كرد .
صافَّ - مُصَافَّةً [ صفّ ] القومُ في القتال : آن گروه براى جنگ صف كشيدند ، - فلانٌ فلاناً : فلانى صفّهء خود را روبروى صفهء فلان قرار داد .
الصَّاف - [ صوف ] : پر پشم ، پشمدار ، پشم فروش .
الصَّاف - [ صيف ] : روز گرم .
صافَى - مُصَافَاةً [ صفو ] فلاناً : با فلانى در دوستى خود اخلاص ورزيد .
الصَّافَّات - [ صفَّ ] : ملائكه ، فرشتگان .
الصَّافَّة - ج صَافَّات صَوَافَّ [ صفَّ ] من الإبل :
شترانى كه در يك صف ايستاده باشند .
صافَحَ - صِفَاحاً و مُصَافَحَةً [ صفح ] ه : دست خود را در دست او گذارد همانگونه كه بهنگام ديدار و سلام معمول است ، با او مصافحه كرد ، - المَريضُ عند العامّة : خطر از بيمار گذشت . اين تعبير در زبان روز متداول است .
الصَّافِر - فا ، دزد ، - ( ح ) : پرنده اى كه از ترس بهنگام شب آواز مىدهد تا بخواب نرود و شكار نشود ؛ « هُوَ اجْبَنُ مِنْ صَافِرٍ » : او از مرغ صافر ترسوتر است ، هر پرنده اى كه از خود نغمه داشته باشد ، هر پرنده اى كه شكار نشود .
صافَعَ - مُصَافَعَةً [ صفع ] ه : به يكديگر سيلى زدند .
صافَقَ - مُصَافَقَةً [ صفق ] الرجُلُ بين جنبيه : آن مرد منقلب و از پهلو به پهلو شد ، - بَيْنَ ثَوبَيْنِ : دو جامه بر روى هم پوشيد .
صافَنَ - مُصَافَنَةً [ صفن ] القومَ : در برابر آن قوم ايستاد ، - الْمَاءَ بَيْنَهُم : آب را ميان آن قوم براى آشاميدن بطور مساوى تقسيم كرد و اين هنگامى است كه در مسافرت با كمبود آب روبرو شوند .
الصَّافِن - ج صافِنَات و صَوَافِن و صُفُون : رگ پائين ساق پا كه از آن خون گيرند ، - مِنَ الْخَيْلِ : اسبى كه بر روى سه پاى خود ايستاده باشد .
الصّافِي - [ صفو ] : فا ، پاك و پاكيزه ؛ « يَومٌ صَافٍ » : روز صاف كه در آن ابر يا تيره گى نباشد ؛ « كَلأٌ صَافٍ » : علف و گياه كه از هرزه پاك شده باشد ؛ « الرِّبْحُ الصَّافِي » :
بهرهء بدست آمده از فروش پس از كسر مخارج .
الصَّافِيَة - ج صَوَافِ : مؤنث ( الصّافى ) است ، زمينى كه صاحبان آن رفته و يا مرده باشند و بدون وارث باشد .
صاقَبَ - مُصَاقَبَةً [ صقب ] ه : به يكديگر نزديك شدند .
الصَّاقِل - ج صَقَلَة : فا .
الصَّاقُور - تيشهء سنگ شكن ، كلنگ .
صالَ - - صَوْلًا و صَوْلَةً [ صول ] عليه : بر او حمله كرد ، - صَوْلًا و صِيَالًا و صَالًا و صُؤُولًا و صَيَلَاناً و مَصَالَةً عَلَيْه : بر او حمله كرد و او را مغلوب نمود .
الصَّالَب - استخوان كمر از دوش تا سرين .
الصَّالِب - فا ، مرادف ( الصَّالَب ) است ، رعد ؛ « حُمَّى صَالِبٌ » : تب سخت همراه با لرز .
صالَحَ - صِلَاحاً و مُصَالَحَةً [ صلح ] ه : با او آشتى كرد ، متضاد اين كلمه ( خَاصَمَه ) مىباشد .
الصَّالِح - ج صَالِحُون و صُلَّاح : شخص نيكوكار . متضاد اين كلمه ( الفاسد ) است ، كسى كه كارها و وظايف خود را درست انجام دهد ؛ « هُوَ صَالِحُ لِكَذَا » : او شايستگى كار را دارد . ؛ « لِصالِح فلانٍ » : به سود فلانى .
الصَّالِحَة - مؤنث ( الصَّالِح ) است .
الصَّالِد - [ صلد ] : فا ، آتش زنه كه آتش ندهد .
الصَّالِدَة - ج صَوالِد : مؤنث ( الصَّالِد ) است .
الصَّالْصَة - ( ط ) : رب گوجه فرنگى و يا ليموترش و يا ادويه - اين كلمه ايتاليايى است .
صامَ - - صَوْماً و صِيَاماً [ صوم ] : از غذا خوردن و نوشيدن و گفتار و غيره خوددارى نمود