تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
حلقه اى .
السَّرَد - مص ، تتابع ، پياپى .
السِّرْدَاب - ج سرادِيب : سرداب ، ساختمان زيرزمينى ، راهرو زيرزمينى ، - ( ا ع ) : دژ يا قلعه يا پناهگاه كه براى جلوگيرى از بمبها سازند .
سَرْدَق - سَرْدَقَةً البيتَ : در خانه سراپرده ساخت و نصب كرد .
السَّرْدِين - ( ح ) : گونه اى ماهى ريز است از تيره ى صابوغيها كه با نمك و روغن زيتون تهيه مىشود ، ساردين . اين واژه فرانسه است .
سَرَّرَ - تَسْرِيراً [ سرّ ] ه : او را شادمان كرد .
السُّرُر - [ سرّ ] : آن قسمت از ناف كودك كه وسيله ى قابله بريده مىشود ، خطهاى كف دست و پيشاني .
السَّرَر - مترادف ( السرُر ) است ، ميان تهى يا تو خالى بودن چيزى ، آخرين شب ماه كه ديده مىشود .
السَّرْسَام - بيمارى سرسام كه بر اثر آن تب و سرگيجه پديد آيد . مننژيت . اين واژه فارسى است .
سَرَطَ - - سَرَطاً و سَرَطَاناً الشيءَ : آن چيز را بلعيد .
سَرِطَ - - سَرَطاً و سَرَطَاناً الشيءَ : مترادف ( سَرَطَه ) است .
السُّرَط - مرد پُرخور ، آنكه با شتاب چيز خورد يا بلعد .
السَّرَطَان - [ سرط ] : اسب تندرو ، - ( ح ) : جانورى است از تيره ى قِشريها به گونه‌هاى متعدد و اغلب در كناره‌هاى دريا و بعضى از آن در آبهاى شيرين زندگى مىكنند و بسيارى از آنها را ميخورند و در زبان متداول بر آن ( السلْطَعُون ) اطلاق مىشود . خرچنگ ، - النَّهْرِيّ ( ح ) : گونه ى ديگرى از جانوران قشرى است و تفاوت آن با خرچنگ داشتن دم دراز است . اين جانور را به علت داشتن گوشت لذيذ شكار مىكنند ، - ( فك ) : نام برج سرطان است در آسمان ، - ( طب ) : گونه اى بيمارى است كه در بدن انسان بسان خرچنگ ريشه مىدواند . سرطان .
السُّرَطَة - مترادف ( السُّرَط ) است .
السِّرْطِيط - مترادف ( السُّرَط ) است .
سَرعَ - - سُرْعَةً و سِرَعاً و سَرَعاً و سِرْعاً و سَرْعاً و سَرَاعَةً : شتاب كرد ، با شتاب رفت . اين واژه ضد ( بَطُؤَ ) است .
سَرُعَ - - سُرْعَةً و سِرْعاً و سَرَعاً و سِرْعاً و سَرْعاً و سَرَاعةً : شتابان شد ، سرعت بخرج داد . اين واژه متناقض ( بَطُؤَ ) است .
السَّرْع - ج سُرُوع : شاخه ى نرم و تازه ى درخت انگور يا هر شاخه و چوب نرم و مرطوب است .
السِّرْع - چرم زين .
سُرْعَانَ - [ سرع ] : اسم فعل و مبنى بر فتح است به معناى ( اسْرِعْ ) : شتاب كن ؛ « سُرْعَانَ القومُ » : اى قوم سرعت بخرج دهيد . و گاهى معناى تعجب را مىرساند مانند ( لَسُرْعَانَ مَا فَعَلْتَ ) : چقدر با سرعت كار را انجام دادى .
سَرْعَانَ - مترادف ( سُرْعانَ ) است ؛ « سَرْعانُ القومِ او الخيلِ » : پيشقراولان قوم يا اسبان .
سِرْعَانَ - مترادف ( سُرْعانَ ) است .
السَّرَعَان - « سَرَعَانُ القومِ أو الخيلِ » : آغازگران يا پيشقراولان قوم يا اسبان .
السُّرْعَة - عجله ، شتاب ، سرعت .
السُّرْعُونَة - ( ح ) : حشره ايست سبز رنگ به گونه اى عجيب از تيره ى راستبالان . اين حشره در مناطق معتدل و گرم زندگى مىكند و بر روى شاخه‌هاى درختان بدون جنبيدن مىنشيند تا حشرات ديگر را شكار كند .
السَّرْغَاسُو - ( ن ) : سبزه‌ها و خزه‌هاى تيره رنگ از تيره ى ( فَوْقَسِيّات ) است كه در كناره‌هاى درياهاى گرم بويژه استراليا مىرويد . و نيز مجموعه اى از اين گياهها با حركت موجهاى دريا به سواحل درياى اتلانتيك كشانيده شده و بر روى آبها مىرويد .
السُّرْغُوس - ( ح ) . گونه اى ماهى است از رسته ى ( قَرْحِيّات ) كه در سواحل درياى مديترانه وجود دارد .
سَرَفَ - - سَرْفاً تِ السرْفَةُ الشجرةَ : كرم برگ درخت را خورد ، - تِ الأُمُّ وَلَدَهَا : مادر با شير دادن بسيار به كودكش باعث ناراحتى معده ى او شد .
سَرِفَ - - سَرَفاً الطعامُ : غذا به گونه اى كه در آن كرم افتاده باشد خورده شد ، - الأَمْرَ : در آن كار غفلت ورزيد ، نادانى كرد ، اشتباه كرد ، - الْقَومَ : آن قوم را بهنگام عطا فراموش كرد .
السَّرَف - خطا ، اشتباه ، ضدّ ( القَصْد ) است ، تجاوز از حد و اعتدال ، زياده روى .
السَّرِف - « سَرِفُ الفؤَادِ » : غافل و بى خبر ؛ « سَرِفُ العَقْلِ » : كم خرد و نادان .
السُّرْفَة - ( ح ) : حشره ايست سرخ رنگ با سري سياه كه در داخل چوب يا شاخه رخنه مىكند و در آن مىميرد ؛ « السُّرْفة او الأُسْرُوع » ( ح ) : كِرم يا كرم ابريشم كه از برگهاى درختان و ميوه‌ها تغذيه مىكند و اغلب زيان آورند . بجز آن رسته كه سازنده ى ابريشم است .
السَّرِفَة - « أَرضٌ سَرِفَةٌ » : زمينى كه در آن كرم و حشرات فراوان باشد .
سَرَقَ - - سَرَقاً و سَرِقاً و سَرَقَةً و سَرِقَةً و سَرْقَاناً منه الشيءَ و سَرَقَه الشيءَ : آن چيز را پنهانى ربود يا دزديد .
سَرِقَ - - سَرَقاً الشيءُ : آن چيز پنهان شد ، - تْ مَفَاصِلُه : بندهاى استخوان بدنش سست و ناتوان شد .
سُرِقَ - الرجُلُ : در خانه ى آن مرد دزدى شد ، - صَوتُه : صداى او گرفته شد .
سَرَّقَ - تَسْرِيقاً ه : نسبت دزدى به او داد ، - الشيءَ : آن چيز را دزديد .
السَّرَقَة - ج سَرَق : طاقه ى حرير يا ابريشم . اين واژه فارسى است .
السَّرِقَة - مص ، چيز ربوده شده ، مال دزدى .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 484 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار