تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
الرَّشْق - مترادف ( الرَّشق ) است ، - ج أرْشاق : اسم است از ( رَشَقَ النَّبل ) : تير انداز .
الرَّشَق - كمان پرتوان كه با شتاب تير اندازد ، و در زبان متداول بر تيراندازى پياپى در يك زمان اطلاق مىشود .
الرَّشْقَة - ( ا ع ) : بمباردمانهائى كه در يك زمان اطلاق مىشود .
رَشمَ - - رَشْماً : نوشت ، - بيدر الحنطة : انبار گندم را مهر كرد .
رَشَمَ - - رَشَماً : بوى غذا را پيگيرى ميكرد و در پى فرصت خوردن شد .
رَشَّمَ - تَرْشِيماً : نوشت .
الرَّشْم - اثر باران بر روى زمين .
الرَّشَم - اثر باران بر روى زمين ، اثر هر چيزى ، آغاز روئيدن گياه .
الرَّشْمَة - رشمه كه با آن اسب را مهار كنند .
رَشَنَ - - رَشْناً و رُشُوناً : در پي بدست آوردن غذا و خوردن آن شد ، - الكلبُ فى الإناءِ : سگ سر خود را درون ظرف كرد .
الرَّشْن - جاى بلندى كه از آن آب سرازير مىشود .
الرَّشَن - مترادف ( الرَّشْن ) است .
الرُّشْوَة - ج رُشًى و رِشًى [ رشو ] : رشوه كه معمولا براى باطل كردن حق داده مىشود .
الرَّشْوَة - ج رُشًى و رِشًى [ رشو ] : مترادف ( الرُّشْوَة ) است .
الرِّشْوَة - ج رُشًى و رِشًى [ رشو ] : مترادف ( الرُّشْوَة ) است .
الرَّشِيح - عرق بدن ، - ( ن ) : نام گياهى است .
الرَّشِيد - آنكه رشيد و بالغ باشد ، هدايت كننده ، راهنما .
الرَّشِيش - [ رشّ ] ( ا ع ) : تفنگ مسلسل .
الرَّشِيشَة - [ رشّ ] ( ا ع ) : مسلسل كوچك .
الرَّشِيق - ج رَشَق : آنكه در كار خود ماهر و سبكبال باشد ، آنكه اندام معتدل و زيبا داشته باشد ، - مِن اللَّفْظِ او الخَط : ظريف و خوشبيان يا خوشنويس .
الرُّشَيْم - جزئى از تخم گل و گياه .
رَصَّ - - رَصّاً [ رصّ ] الشيءَ : بعضى از آن چيز را به بعض ديگر چسبانيد .
الرَّصَّاء - مؤنّث ( الأَرَصّ ) است ؛ « فخذٌ رَصّاء » : رانى كه به ران ديگر پيوسته و چسبيده باشد .
الرَّصَاص - [ رصّ ] ( ك ) : سرب ، - ( ا ع ) : گلوله و فشنگ كه با هفت تير و يا تفنگ به كار مىرود ؛ « قَلَمُ الرصَاصِ » : قلم مداد .
الرَّصَاصَة - يك دانه فشنگ ، كُره‌اى از سرب به اندازه‌ى فندق .
الرَّصَّاصَة - [ رصّ ] : بخيل ، سنگ چسبيده بر لب چاه كه آب از آن روان باشد .
الرَّصَاصىَ - آنچه كه به رنگ سرب باشد .
الرِّصَاف - ج رَصَف و رُصُف : استخوانهاى پهلو ، سوراخ پيكان در تير ، عصب اسب .
الرَّصَانة - ثبات و آرامش .
رَصَدَ - - رَصْداً و رَصَداً هُ : ويرا مراقبت كرد ، بر سرِ راه او نشست تا به وى آسيب رساند .
رُصِدَ - المكانُ : در آن مكان يك بار باران آمد .
رَصَّدَ - تَرْصِيداً الحسابَ : به حساب رسيدگى كرد و آن را شمرد و آماده نمود .
الرَّصْد - مص ، - أرصاد : باران كم يا گياه و علفِ اندك ؛ « رَصْدُ الأَفْلَاكِ » : مطالعه‌ى گردش ستاره‌ها در آسمان - ستاره شناسى .
الرَّصَد - ج أَرْصَاد : راه ، نگهبانان و پاسداران و خدمتگزاران كه مراقبت و ديده‌بانى كنند . اين واژه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود و نيز در جمع ( أرْصَاد ) گويند . و در زبان متداول واژه‌ى ( الرَّصَد ) به معناى نرده و حِفاظ است كه ديوانگان و جز آنها را در پشت آن نگهدارى كنند .
الرَّصْدَة - ج رِصَاد : يك بار بارندگى .
الرَّصْرَاصَة - [ رصرص ] : زمين سفت و سخت ، سنگى كه بر لب دهانه‌ى چاه آب روان چسبيده باشد .
رَصْرَصَ - رَصْرَصَةً [ رصرص ] البناءَ : ساختمان را محكم و استوار كرد ، - فِى الْمَكَانِ : در آن جاى ثابت ماند .
رَصَّصَ - تَرْصِيصاً [ رصّ ] هُ : به معناى ( رَصَّهُ ) است ، بر روى آن چيز سرب ماليد .
رَصَعَ - - رَصْعاً هُ بيدهِ : با دست خود او را زد ، هُ بِالرُّمح : سخت او را با نيزه زد ، - السّنَانَ فى المَطْعُونِ : نيزه را در بدن زخمى فرو برد ، - الحَبَّ : دانه را در ميان دو سنگ كوبيد .
رَصِعَ - - رَصَعاً بالطِّيب : خود را با عطر خوشبو كرد ، - بِالشَّيءِ : به آن چيز چسبيد .
رَصَّعَ - تَرْصِيعاً الشيءَ : آن چيز را اندازه گرفت و بافت ، - الذهبَ بِالجَوَاهِرِ : طلا را با جواهر آراست ، - العِقْدَ بِالْجَوَاهِر : گردن بند را با جواهر به رشته كشيد و آراست .
رَصَف - - رَصْفاً الحجارةَ : سنگها را كنار هم چيد ، - المُصَلِّي قَدَميهِ او بين قَدَمَيْهِ : نمازگزار گامهاى خود را بهم نزديك كرد يا بهم چسبانيد .
رَصِفَ - - رَصَفاً تْ أَسنانُهُ : دندانهاى او بهم پيوسته و آراسته شد .
رَصُفَ - - رَصَافَةً العملُ : آن كار محكم و استوار شد .
رُصِفَ - رَصْفاً تْ أَسنانُهُ : مترادف ( رَصِفَتْ ) است .
الرَّصَف - سنگهاى روى هم چيده شده در مسيل آب ، سدّ كه در جلوى آب رودخانه بندند .
الرَّصَفَة - واحد ( الرصَف ) است .
الرَّصَفَتَانِ - ( ع ا ) : دو عصب كه هر يك درون كاسه‌ى زانو ميباشند ، دو كاسه‌ى زانو .
رَصُنَ - - رَصَانَةً العقلُ و غيرُهُ : خِرد و جز آن محكم و استوار و ثابت شد .
رَصَّنَ - تَرْصِيناً الشيءَ معرفةً : آن چيز را خوب دانست .
الرَّصَن - ( ن ) : نام گياهى است .
الرَّصُود - ماده شترى كه در انتظار نوبت