تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
گرفت .
دَهِسَ - - دَهَساً المكانُ : آن مكان نرم و هموار شد نه داراى شن ريزه بود و نه خاك و گل داشت .
الدَّهْس - گياهى كه هنوز رنگ آن به خوبى سبز نشده باشد ، زمينى كه بر آن رنگهاى زمين و گياه نباشد .
الدَّهْسَاء - مؤنث ( الأَدْهَس ) است .
دَهِشَ - - دَهَشاً : حيران و شگفت زده شد .
دُهِشَ - مترادف ( دَهِشَ ) است .
الدَّهِش - حيران و سرگردان .
الدَّهْشَان - مترادف ( الدهِش ) است .
الدَّهْشَة - شگفتى ، تعجب ، حيرت ، سرگردانى .
دَهَقَ - - دَهْقاً الكأْسَ : جام را پر كرد ، - الماءَ : آب را با تندى خالى كرد ، - الشيءَ : آن چيز را شكست و بريد .
الدَّهَق - دوباره چوب يا كند كه بر پاى گناهكاران بندند .
الدُّهْقَان - ج دَهَاقِنة و دَهَاقِين : مترادف ( الدِّهْقان ) : دِهگان است . اين واژه فارسى است .
الدِّهْقان - ج دَهَاقِنة و دَهَاقِين : رئيس روستا ، بازرگان ، بزرگ ده . اين واژه فارسى است ؛ « دَهَاقِين السياسة » : رهبران سياسى .
دَهْقَنَ - دَهْقَنَةً القومُ فلاناً : آن قوم فلانى را دِهگان برگزيدند .
الدَّهْقَنَة - رياست اقليم . اين واژه فارسى است .
دَهَكَ - - دَهْكاً الشيءَ : آن چيز را شكست ، آن چيز را سابيد و آرد كرد ، - الأرضَ : زمين را كوبيد .
الدَّهْلِيَة - ( ن ) : نام گياهى است گوناگون از تيره‌ى مركبات لوله‌اى . برگهاى اين گياه روبروى هم قرار دارند و شكوفه‌هاى آن درشت و رنگارنگ است .
الدِّهْلِيز - ج دَهَالِيز : راهرو ميان درب و خانه ، راه دراز و باريك ؛ « ابناءُ الدهَالِيز » : كودكانى كه جمع آورى مىشوند . اين واژه فارسى است .
دَهَمَ - - دَهْماً هُ الأمرُ : آن امر وى را فرا گرفت ، - هُ : ناگهان بر او آمد ، ناگهان بر او حمله‌ور شد .
دَهِمَ - - دَهْماً هُ الأمرُ : آن امر بر او حادث شد .
دَهَّمَ - تَدْهِيماً تِ النارُ القِدْرَ : آتش ديگ را سياه كرد .
الدُّهْم - سه شب آخر هر ماه قمرى .
الدَّهْم - ج دُهُوم : شماره‌ى بسيار ، عدد بسيار .
الدَّهْماء - مؤنث ( الأَدْهَم ) است ، ديگ ، گروه مردم ، شب بيست و نهم از ماه‌هاى قمرى ، - ( ن ) : گياه پهنى است كه با آن دباغى كنند ؛ « حَدِيقَةٌ دَهْمَاء » : باغچه‌ى سرسبز و خرّم كه از بسيارى سبزه رو به سياهى زند .
دَهَنَ - - دَهْناً و دَهْنَةً الرأسَ : عطر يا روغن يا مانند آنها را بر سر ماليد ، - الشيءَ : بر آن چيز رنگ روغنى ماليد ، آن چيز را خيس كرد ، - دَهْناً هُ : او را خدعه و نيرنگ زد و خلاف آنچه را كه در باطن خود داشت آشكار نمود .
دَهَّنَ - تَدْهِيناً الشيءَ : به معناى ( دَهَنَهُ ) است .
الدُّهْن - ج أَدْهَان و دِهَان : اسم است از ( دَهَنَ الشيءَ ) هرگاه آن را خيس كند ، ماده‌ى چربى است كه به آسانى ذوب مىشود و در اعضاى گوناگون حيوانات يا نباتات يافت مىشود ، « دُهْنُ الشيءِ » : روغن چيزى ؛ « دُهْنُ النَّخِيل » : روغنى است كه از درختان نخل در افريقاى استوائى و سنگال و گينا بدست مىآيد .
الدَّهْن - مص رنگ آميزى با ماده‌اى رنگين ، اندازه‌ى خيسى يا ترى زمين كه از باران پديد آيد .
الدِّهْن - من الحيوان : پيه يا دنبه‌ى گوسفند و مانند آن .
الدَّهْنَاء - ( ن ) : برگ گياهى است سرخ رنگ كه با آن دباغى كنند .
الدِّهْنة - واحد ( الدِّهن ) است .
الدُّهْنِيّ - روغنى ، چربى .
دَهْوَرَ - دَهْوَرَةً [ دهور ] الشيءَ : آن چيز را پرتاب كرد و دور انداخت .
الدَّهُون - پُماد يا روغن كه براى درمان بر بدن مالند .
دَهِيَ - - دَهْياً و دَهَاءَةً و دَهَاءً [ دهي ] : با زيركى و هشيارى به آن كار دست زد .
دَوَى - - دَوِيّاً [ دوي ] : آواز يا صداى بلندى از آن شنيده شد .
دَوَّى - تَدْوِيَةً [ دوي ] السحابُ : ابر صداى رعد شنوانيد ، - الصوتُ : صداى بلندى از آن شنيده شد .
الدَّوَى - [ دوي ] : بيمار ، احمق ، آنكه هميشه ملازم جاى خود باشد . اين واژه در اصل مصدر است و همواره با يك لفظ به كار مىرود مانند « رجلٌ دَوًى و رجالٌ دَوًى و نساءٌ دَوًى » .
الدُّوَاء - ج أَدْوِية : مترادف ( الدَّواء ) است .
الدَّوَاء - ج أَدْوِيَة : دارو ، آنچه كه بيمارى را با آن درمان كنند ؛ « لِكُلِّ داءٍ دَوَاءُ » : براى هرگونه بيمارى داروئى هست .
الدِّوَاء - ج أَدْوِيَة : مترادف ( الدَّواء ) است .
الدَّوَاة - ج دَوًى و دُوِيّ و دِوِيّ و دَوَايَات : دوات مركب يا جوهر .
الدُّوَاد - [ دود ] ( ح ) : كرمهاى ريز .
الدُّوَار - [ دور ] ( طب ) : سرگيجه . اين بيمارى را در زبان متداول ( الدَّوْخَة ) گويند .
الدَّوَار - مترادف ( الدُّوار ) است .
الدَّوَّار - [ دور ] : آنكه بسيار دور زند يا رفت و برگشت داشته باشد ؛ « بائعٌ دَوَّارٌ » : فروشنده‌ى دوره‌گرد ؛ « دَوّارُ الشمس » ( ن ) : گل آفتاب گردان كه با حركت خورشيد تمايل كند ، از تخمهاى اين گل گونه‌اى روغن بدست مىآيد .
الدُّوَّارة - [ دور ] من الرأس : سرهاى گرد .
الدَّوَّارة - پرگار يا پرگال : ابزارى است دو شاخه براى كشيدن دايره و اندازه‌گيرى