تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
الدَّلَالَة - ج دَلَائِل : ارشاد و راهنمائى ، برهان .
الدِّلَالة - [ دلّ ] : حق دلَّالى ، حرفه‌ى دلال ، حق ارشاد و راهنمائى .
الدَّلَام - سياهى ، سياه .
الدُّلْب - ( ن ) : درختى است بزرگ از تيره‌ى دُلبيّات كه در كنار رودخانه‌ها و مجارى آب كشت مىشود . گاهى ارتفاع اين درخت به 30 متر مىرسد .
الدَّلْبُوث - أو سَيْفُ الغراب ( ن ) : گياهى است از رسته‌ى سوسنيها كه در منطقه‌ى مديترانه بسيار كشت مىشود برگ اين درخت بسان شمشير است و رنگ آن مخملي يا بنفشه‌ايست و در باغچه‌ها و پاركها كشت مىشود .
الدَّلَّة - [ دلّ ] : مترادف ( الإدْلَال ) است به معناى ناز و كرشمه و گستاخى .
دَلَجَ - - دُلُوجاً : آب از چاه كشيد و آن را در حوض خالى كرد .
الدَّلَج - آخرين ساعتِ شب .
الدَّلَجَان - مترادف ( الدَّلَج ) است .
الدُّلْجَة - اسم است از ( ادْلَج القَومُ ) .
الدَّلْجَة - اسم است از ( ادْلَجَ القَومُ ) .
الدَّلَجَة - مترادف ( الدَّلَج ) است .
دَلَحَ - - دُلُوحاً : با بار سنگين كه بر دوش داشت گامهاى خود را كوتاه برداشت .
دَلْدَلَ - دَلْدَلَةً [ دلدل ] أعضاءَهُ أو رأسَهُ : اعضاء بدن يا سر خود را بهنگام راه رفتن تكان داد .
الدُّلْدُل - [ دلدل ] : امرى عظيم و بزرگ ، - ( ح ) : قنفذ يا خار پشت تيرانداز .
الدُّلْدُول - ( ح ) : مترادف ( الدُّلْدُل ) است .
دَلَّسَ - تَدْلِيساً [ دلس ] البائعُ : فروشنده‌ى كالا عيب و نقص آنچه كه مىفروشد را به خريدار نگفت ، - المُحدِّثُ : در كلام خود بجز گروگذار سخن گفت .
الدَّلْس - خدعه ، نيرنگ ، چرب زبانى و چاپلوسى .
الدَّلَس - تاريكى ، - ( ن ) : مفرد ( الأَدْلَاس ) است .
الدُّلْسة - تاريكى .
دَلَصَ - - دَلِيصاً : درخشنده شد ، برق زد ، اين واژه ضد ( خَشُنَ ) است .
دَلِصَ - - دَلَاصةً : تراشيده و نرم شد .
دَلَّصَ - تَدْليصاً الشيءَ : آن چيز را نرم كرد ؛ « دَلَّصَ السيلُ الحجرَ » : سيل سنگ را تراشيد تا اينكه نرم و صاف شد ، - الدرعَ : زره را نرم كرد ، - الجبينَ : موى روى پيشانى را زدود يا كند .
الدَّلِص - زمين هموار ، - ج دِلَاص : نرم ، ضدّ ( الخَشِن ) است .
الدَّلْصَاء - مؤنث ( الأَدْلَص ) است .
الدَّلِصَة - زمين هموار .
دَلَعَ - - - دَلْعاً و دُلُوعاً لسانُهُ : زبان او از دهانش بيرون آمد ، - - دَلْعاً لِسَانَهُ : زبان خود را از دهان بيرون آورد .
دَلَّعَ - تَدْلِيعاً هُ : در تربيت و تأديب او سستى كرد . اين واژه در زبان روز متداول است .
الدَّلْعَة - اسم است از ( دَلَعَ ) . اين واژه در زبان روز متداول است .
الدِّلْغَان - گِل نرم و چسبنده . اين واژه در زبان روز متداول است .
دَلَفَ - - دَلْفاً و دَلَفاً و دُلُوفاً و دَلِيفاً و دَلَفَاناً : مانند مرد دست و پاى بسته راه رفت و گامهاى نزديك بهم برداشت ، - تِ الناقَةُ بِحِمْلِها : ماده شتر با بار خود از زمين بلند شد و ايستاد ، - الجيشُ : ارتش به پيش رفت ، - السقْفُ : بام يا سقف چكه كرد .
الدَّلْف - چكيدن آب از سقف خانه و مانند آن .
الدَّلْف - دلير ، دلاور ، قهرمان .
الدُّلْفِين - ج دَلَافِين ( ح ) : ماهى بزرگ و پستاندارى است كه در تنومندى و درشتى ضرب المثل است اين واژه يونانى است و عربي آن ( الدُّخَس ) است .
دَلَقَ - - دَلْقاً السيفَ من غمدهِ : شمشير را از نيام كشيد ، - البعيرُ شِقْشِقَتَهُ : شتر از دهانش كف بيرون آورد ، - البابَ : درب را سخت باز كرد ، - عليهم الغارةَ : بر آنها حمله و غارت و چپاول كرد ، - الماءَ : آب را يكباره ريخت . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الدَّلَق - ( ح ) : جانورى است از رسته‌ى سمورها در حجم گربه . اين جانور زرد رنگ است ولى شكم و گردن آن سفيد مىباشد . اين واژه فارسى است .
دَلَكَ - - دَلْكاً الشيءَ : آن چيز را سابيد و بر آن دست كشيد و غمزه زد ، - هُ الدهرُ : روزگار او را آزموده كرد ، - وَجهَهُ بِالطَّيب : بر چهره‌ى خود عطر زد ، - الرّجُلَ حَقَّهُ : حق آن مرد را نداد و به او ستم كرد ، - غريمَهُ : به بدهكار مُهلت داد ، - الصانعُ الكلسَ : سنگ آهك را سابيد و صاف كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - دُلُوكاً تِ الشمسُ : خورشيد رو به غروبى رفت .
الدَّلَك - نرمى و سستى ؛ « فى رُكْبَتِهِ دَلَك » : در زانوى او سستى است .
دَلَّلَ - تَدْلِيلًا [ دلّ ] هُ : با او ناز و كرشمه كرد ، - المَرْأَةَ : آن زن را در فراخ زندگى قرار داد ، - الدَّلَّالُ على السّلعَةِ : دلَّال كالا را براى فروش اعلان كرد ، - الدَّلَّالُ على المَفْقُود : دلَّال مشخصات گمشده را وصف كرد و گفت ، - على كذا : آن چيز را بيان كرد ، بر آن چيز دليل آورد ، - الشيءَ : آن چيز را سبك و پراكنده كرد .
دَلِمَ - - دَلَماً : سياهى او بسيار شد ، - تِ
الشفَةُ - : لب نرم و فروهشته شد .
الدُّلَم - ( ح ) : فيل .
الدَّلْمَاء - سياهى بسيار در نرمى ، شب آخر . هر ماه قمرى كه بسيار تاريك است .
دَلَةَ - - دَلْهاً عنهُ : او را فراموش كرد .
دَلِهَ - - دَلَهاً و دَلْهاً و دُلُوهاً : دل او از غم و اندوه تپيد ، سرگردان و سرگشته شد .
دَلَّة - تَدْلِيهاً هُ : او را سرگشته و سرگردان كرد .
الدَّلْهَم - [ دلهم ] : تاريك ، - ( ح ) : قطاى نر .
الدَّلْو - ج دِلَاء و أَدْلٍ و دُلِيّ و دِلِيّ و دَلًى [ دلو ] :
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 396 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار