الحَبْسَ - ج حُبُوس : زندان ؛ « الحَبْسُ الاحتياطى » : بازداشت موقّت ؛ « الحَبْسُ الانفراديّ » : زندان انفرادى يا مجرد
الحُبُس - افراد پياده كه از سوار شدن منع شدهاند ، هر چيزى كه در راه خدا وقف شود اعم از حيوان يا زمين يا خانه .
الحُبَّس - مترادف ( الحُبُس ) است .
الحُبْسَة - سنگينى و بستگى زبان .
حَبَشَ - - حَبْشاً و حُبَاشَةً الشيءَ : آن چيز را جمع آورى كرد .
حَبَّشَ - تَحْبِيشاً الشيءَ : آن چيز را جمع آورى كرد .
الحَبَش - نژادى از سياه پوستان .
الحَبَشَة - مترادف ( الحَبَش ) است ، كشور حَبَشه پا اتيوپى .
الحَبَشِيّ - ج حُيْشَان : واحد ( الحَبَش ) است .
حَبِطَ - - حَبْطاً و حُبُوطاً عملُهُ : كار او باطل شد ، بيهوده شد ، - دَمُ القَتيل : خون كشته به هدر رفت ، - حَبَطاً البعيرُ : شكم شتر از خوردن شبدر وحشى باد كرد .
الحَبَط - مص ، باد كردن شكم شتر از خوردن شبدر وحشى ، اثر زخم يا تازيانه بر بدن ، ورمى كه در اثر زخم و تازيانه پديد آيد .
الحَبِط - ج حَبَاطَى : شترى كه از خوردن شبدر وحشى شكمش باد كرده باشد .
الحَبَق - ( ن ) : گياهى است خوشبوى از رستهى ( الشفوَّيات ) كه در زينت و ساختن مشروبات الكلى به كار ميرود ؛ « حَبقُ الفتى أَوِ الفيل » : گياه مرزنگوش ؛ « حَبَقُ البَقَرِ » ( ن ) : با بونه ؛ « حَبَقُ الماء » ( ن ) : پودنه يا نعناى آبى .
حَبَكَ - - حَبْكاً هِ : آن چيز را محكم و استوار بست ، - الحائِك الثوبَ : بافنده پارچه را بسيار خوب بافت .
حَبَّكَ - تَحْبِيكاً هُ : آن چيز را محكم كرد و بست .
الحُبْكَة - جاى بستن بند شلوار ، كمربند .
حَبِلَ - - حَبَلًا تِ المرأَةُ : آن زن آبستن شد .
حَبَّلَ - تَحْبِيلًا ها : آن زن را آبستن كرد .
الحَبْل - ج حِبَال و أَحْبُل و حُبُول و أَحْبَال : طناب ، ريسمان ، رَسَن ؛ « أَلقى لهُ الحَبْلَ على الغّاربِ » : او را آزادى عمل داد ، رَمل دراز كه مانند ريسمان بر روى زمين باشد ، عهد و پيمان ، شاهرگ دست و گردن ؛ « يلعَبُ على الحَبْليْن » : او صريح نيست ، دور و است ، به ظاهر طورى و در پنهان گونهاى ديگر است ؛ « اضطَرَبَ حَبْلُهُ » : سرگشته شد و در تشويق و اضطراب قرار گرفت .
الحَبَل - بچه در شكم مادر ، بزرگ شدن رَحِم ، پُر شدن ، خشم و اندوه ، - ج أَحْبَال ( ن ) : درخت انگور يا شاخههاى آن .
الحُبْلَى - ج حَبَالَى و حُبْلَيَات : زنِ حامله .
الحَبْلَانَة - مترادف ( الحُبْلى ) است .
الحَبَلَة - ( ن ) : واحد ( الحَبَل ) است .
الحُبْوَة - [ حبو ] : عطا و كَرَم ، - ج حُبًى و حِبًى : جامه يا دستار يا هر آنچه با آن خود را پيچند .
الحَبْوَة - [ حبو ] : مترادف ( الحُبْوَة ) است .
الحِبْوة - [ حبو ] : بخشش و دهش .
الحُبُورَة - امامت . اين واژه از ( الحَبْر ) به معناى رهبر دينى گرفته شده است .
الحَبُوس - واحد ( الحُبُس ) است .
الحَبِيّ - [ حبو ] : ابر غليظ كه به زمين نزديك مىشود .
الحَبِيب - ج أَحِبَّة و أَحِبَّاء و أَحْبَاب [ حبّ ] :
دوستدار ، دوست ، محبوب .
الحَبِير - ج حُبْر : بُرد يا پارچهء نگارين ، - مِنَ الثياب : جامهء نرم و نو .
الحَبِيس - مترادف ( الحَبُوس ) است ، - ج حُبُس : زندانى ، - ج حُبَساء : مردى كه از مردم گوشه گيرد و به عبادت خدا بپردازد ، - ج حُبَساء و حُبُس مِنَ الخيل : اسب وقفى كه در راه خدا وقف شده و مردم براى جهاد بر آن سوار ميشوند .
الحَبِيسَة - مفرد ( الحَبَائِس ) است ، زنجيرى است كه بر گردن اندازند يا آن را پوشند ، گردن بند .
الحَبِيك - مترادف ( المَحْبُوك ) و به معناى نيكو ساخته و بافته است
الحَبِيكَة - مؤنث ( الحَبِيك ) است ، - ج حَبَائِك و حَبِيك و حُبُك : راه در رمل و يا شنزار كه بر اثر وزش باد ايجاد شود ، شكن شكن موى و مانند آن ، - ( فك ) : راه ستارگان در آسمان .
حَتَّ - - حَتّاً [ حتّ ] الشيءَ عن الثوب : آن چيز را از روى جامه زدود و پاك كرد ، - الشجَر :
برگهاى درخت را ريخت و پوست آن را كند ، - الورقُ او القِشرُ عن الشّجرِ : برگ يا پوست درخت فرو افتاد ، - هُ عن الشّيءِ : او را از آن چيز باز گردانيد .
حَتَّى - حرف جرّ است به معناى ( تا ) يا پايان مانند « أكَلْتُ السمَكةَ حَتى رَأْسِهَا » : همهى ماهى را خوردم بجز سرش ، حرف نصب است كه بر سر فعل مضارع با ( أن ) تقديرى و مصدرى مىآيد به معناى انگيزه و علت مانند « سِرْتُ حتّى ادخلَ المَدِينَةَ » : راه پيمودم تا داخل شهر بشوم ؛ « تَرَهَّبْتُ حتى أَتُوبَ » : از مردم بريدم و عبادت ورزيدم تا توبه كنم ، و گاهى حرف عطف به معناى ( واو ) مىآيد مانند « اكَلْتُ السمَكَةَ حتى رأسَهَا » : ماهى را با سرش خوردم يعنى حتى سرش را هم خوردم ، و گاهى حرف ابتداء مىآيد مانند « فَوَا عَجَباً حتى كُلَيبٌ تَسُبُّني » : كه در اينجا كُليب مبتدا و مرفوع است ؛ « حَتّى لو » :
گرچه ، اگر چه .
الحُتَات - [ حتّ ] : ريزهها يا ريختههاى هر چيزى .
حَتَّامَ - اصل اين واژه ( حتّى ما ) است كه الف ماى استفهاميه حذف شده است و در اينجا ماى استفهاميه مجرور به ( حَتّى ) است و به معناى تا كى مىباشد .
الحَتَت - [ حتّ ] ( ز ) : گونهاى بيمارى درختان است كه باعث ريزش برگهاى آن مىگردد .
حَتِدَ - - حَتَداً : پاك نژاد و نيكو اصل شد .
الحَتِد - آنكه از نژادى خالص و پاك باشد .