سپس آن را دوشيد - ، - الفَصِيلُ : بچهى شتر شير خورد ، - مالَه : دارائى خود را با فاصله و بتدريج انفاق كرد .
تَفَوَّهَ - تَفَوُّهاً [ فوه ] بكذا : به آن چيز سخن گفت ، - المكانَ : به دهانهى آنجا رسيد .
تَفَيَّأَ - تَفَيُّؤاً [ فيأ ] الظلُّ : سايه جابجا شد ، - الشَّجَرَةَ و فى الشَّجَرَةِ : از سايهى آن درخت استفاده كرد ، - فلانٌ : فلانى سايه گرفت ، - الأَخْبارَ : بدنبال اخبار شد .
تَفَيَّضَ - تَفَيُّضاً [ فيض ] الجفنُ : پلكهاى چشم اشك فرو ريختند .
تَفَيَّلَ - تَفَيُّلًا [ فيل ] رأيُهُ : رأى و انديشهى او سست شد ، - الرجُلُ : آن مرد فربه شد ، - النَّبَاتُ : گياه شكوفه داد ، - الشَّبَابُ :
جوانى افزون شد .
تَفَيْهَقَ - تَفَيْهُقاً [ فيهق ] في الكلام : سخن را بدرازا گفت ، - فى مِشْيَتهِ : در راه رفتن ناز و تبختر كرد ، - عليهِ بكذا : با آن چيز بر او برترى و بزرگى يافت .
تَقَى - يَتْقِي تُقًى و تِقَاءً و تَقِيَّةً [ وقي ] :
پرهيزگارى كرد .
تَقَابَضَ - تَقَابُضاً [ قبض ] المُتبايعانِ : فروشنده بها و مشترى كالا را قبض كردند .
تَقَابَلَ - تَقَابُلًا [ قبل ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم روبرو شدند .
التُّقَاة - ج تُقًى [ وقي ] : مترادف ( التَّقوى ) است به معناى پرهيزگارى .
تَقَاتَرَ - تَقَاتُراً [ قتر ] القومُ : آن قوم يكديگر را فريفتند .
تَقَاتَلَ - تَقَاتُلًا [ قتل ] القومُ : آن قوم با هم جنگيدند و بعضى از انها بعضى ديگر را كشتند .
تَقَادَرَ - تَقَادُراً [ قدر ] الرجُلانِ : هر يك از آن دو مرد خواهان برابرى با يكديگر شدند .
تَقَادَمَ - تَقَادُماً [ قدم ] : قديمى و كهنه شد ؛ « تَقَادَمَ العَهْدُ او الزَّمَنُ » : عهد يا زمان قديمى و دراز شد .
تَقَاذَفَ - تَقَاذُفاً [ قذف ] الماءُ أو الفرسُ : آب يا اسب با شتاب روان شدند ، - القومُ : آن قوم به يكديگر دشنام دادند ، - القومُ بالحِجارة : آن قوم بر يكديگر سنگ انداختند ، - تْ بِه الأَمْواجُ : موجها آن چيز را به سوى هم انداختند .
تَقَارَّ - تَقَارّاً [ قرّ ] في المكان : در آن مكان ماند و اقامت كرد .
تَقَارَبَ - تَقَارُباً [ قرب ] هُ : آن چيز به او نزديك شد ، - الرجُلانِ : آن دو مرد بهم نزديك شدند . اين واژه ضد ( تَبَاعَدَ ) است ، - الزَّرْعُ :
زمان برداشت كشت نزديك شد .
تَقَارَشَ - تَقَارُشاً [ قرش ] تِ الرماحُ : نيزهها در جنگ بهم خوردند .
تَقَارَصَ - تَقَارُصاً [ قرص ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را نيشگون گرفتند .
تَقَارَضَ - تَقَارُضاً [ قرض ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را پاداش نيك يا جزاى بد دادند ، - الرَّجُلانِ الثَّنَاءَ : آن دو مرد يكديگر را ستايش كردند ، - الرّجُلانِ الشعْرَ : آن دو مرد براى هم شعر سرودند يا خواندند .
تَقَارَظَ - تَقَارُظاً [ قرظ ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را ستودند .
تَقَارَعَ - تَقَارُعاً [ قرع ] القومُ : آن قوم ميان خود قرعه زدند ، بعضى از آنها بعضى ديگر را زدند ، - القومُ بِالرِّمَاح : آن قوم با نيزهها يكديگر را زدند .
تَقَادَحَ - تَقَادُحاً [ قدح ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را طعنه زدند يا با هم مناظره كردند .
تَقَارَنَ - تَقَارُناً [ قرن ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم دوستى و رفاقت كردند .
تَقَاسَمَ - تَقَاسُماً [ قسم ] القومُ المالَ : هر يك از آن قوم سهم خود را از آن مال گرفتند ، - القَومُ : آن قوم براى هم سوگند خوردند .
تَقَاصَّ - تَقَاصّاً [ قصّ ] القومُ : آن قوم در حسابرسى يا جز آن از هم قصاص گرفتند .
تَقَاصَرَ - تَقَاصُراً [ قصر ] الرجُلُ : آن مرد اظهار كوتاهى كرد ، - الظِّللُّ : سايه نزديك و كوتاه شد ، - تْ نَفْسُهُ : كوچك و حقير شد ، - عن الأَمرِ : در آن كار با توانائى كه داشت كوتاهى كرد .
تَقَاصَفَ - تَقَاصُفاً [ قصف ] القومُ : آن قوم گردهم آمدند و افزون شدند .
تَقَاضَى - تَقَاضِياً [ قضي ] هُ الديْنَ و غيرَهُ و بالديْنِ :
وام را از او مطالبه و دريافت كرد .
تَقَاطَرَ - تَقَاطُراً [ قطر ] القومُ : آن قوم آمدند يا پىدرپى و گروه گروه آمدند ، - المَاءُ : آب قطره قطره چكيد و روان شد ، - الرجُلانِ : آن دو مرد در كنار يكديگر قرار گرفتند .
تَقَاطَعَ - تَقَاطُعاً [ قطع ] الشيءُ : بعضى از آن چيز از بعضى ديگر جدا شد ، - الرجُلان : آن دو مرد از يكديگر جدا شدند . اين واژه ضدّ ( تَوَاصَلَ ) است .
التَّقَاطِيع - [ قطع ] : جمع ( التقْطِيْع ) است ؛ « تَقَاطِيعُ الوَجْهِ » : خطهائى كه در چهره پديد مىآيد .
تَقَاعَدَ - تَقَاعُداً [ قعد ] بهِ فلانٌ : حق را به او نداد ، - فلانٌ فى الاصْطِلاح : و در اصطلاح به معناى از شغل خود بازنشسته شد مىباشد .
التَّقَاعُد - [ قعد ] : مص بازنشستگى ؛ « مَعَاشُ التَّقَاعُد » : حقوق بازنشستگى ؛ « احِيلَ الى التَّقَاعُد » : بازنشسته شد .
تَقَاعَسَ - تَقَاعُساً [ قعس ] : سينهى خود را بيرون داد ، - فُلانٌ : آن مرد داراى قوز سينه و سخت شد ، - العِزُّ : عزت پايدار و استوار شد ، - عن الأمر : از آن كار عقب افتاد ، - الفرسُ و غيرُهُ : اسب و جز آن رام نشد .
تَقَافَى - تَقَافِياً [ قفو ] الرجُلَ : بر آن مرد تهمت و افترا زد ، - القومُ : آن قوم يكديگر را تهمت زدند .
تَقَافَزَ - تَقَافُزاً [ قفز ] القومُ : آن قوم بر يكديگر يورش بردند .
تَقَافَصَ - تَقَافُصاً [ قفص ] : آن چيز درهم و درآميخته شد .
تَقَالَى - تَقَالِياً [ قلو ] الرجُلانِ : آن قوم با هم كينهتوزى كردند .
التَّقَالِيد - [ قلد ] عند المسيحيّين : مفهوم اين واژه در نزد مسيحيان عبارت است از عقايد يا امور عبادت كه از گذشتگان بعنوان