نرم تن و كمى فربه باشد .
الباضِع - شمشير برنده ، آنكه براى فروش كالا حمل كند .
باطَأَ - مُبَاطَأَةً [ بطأ ] هُ : با وى سهل انگارى كرد و كار را به امروز و فردا كشانيد .
الباطِح - آنكه بر روى خوابيده باشد .
باطَشَ - مُبَاطَشَةً و بِطَاشاً [ بطش ] هُ : هر يك از دو طرف به يكديگر حمله كردند .
الباطِل - [ بطل ] : ناحق ، باطل ، بيهوده ، آنكه در راه زندگى با نادانى قدم بردارد ؛ « بَاطِلًا » : به ناحق ، بيهوده ، ملغى شده ، غير مشروع ، - ج ابَاطِيل : دروغ ، شيطان ، افسونگر .
باطَنَ - مُبَاطَنةً [ بطن ] هُ : با او راز گفت و دوستى خالصانه كرد .
الباطِن - ج بَوَاطِن : داخل ، درون ؛ « بَاطِنُ الْكَفّ » : كف دست ؛ « بَاطِنُ الْقَدَمِ » : كف پا ؛ « بَاطِناً » : ضمناً ، در باطن ، امرى پنهانى ، پوشيده و سربسته ، ذاتى ، جوهرى ؛ « فِي بَاطِنِ الأَمْرِ » : در اصل و در حقيقت .
الباطِنَة - راز پنهانى ، نيت درونى .
الباطِنِيّ - داخلي ، درونى ؛ « الطِّبُّ البَاطِنِيّ » : پزشكى بيماريهاى داخلى .
الباطون - ( ب ) : بتون ، آميختهاى از خاك و ماسه و ريك و سيمان در ساختمان ؛ « البَاطُونُ المُسَلَّح » : بتون ساختمان كه در آن آهن نيز به كار رفته باشد .
الباطِيَة - ج بَوَاطِ [ بطي ] : قرابهى شيشهاى كه آن را پر از شراب كنند .
باعَ - - بَوْعاً [ بوع ] الرجُلُ : دست خود را بگونهى افقى باز كرد ، دست خود را براى دادن عطا باز كرد ، - الفَرَسُ فى جَرْيِهِ : اسب در دويدن گامهاى خود را بلند برداشت ، - الْحَبْلَ : ريسمان را با ( باع ) خود يعنى به اندازهى كشيدن دو دست خود اندازه گيرى كرد ، براى كوشنده دست خود را بالا برد .
باعَ - يَبيعُ بَيْعاً و مَبِيعاً [ بيع ] فلاناً كتاباً أو من فلان كتاباً : كتاب را به او فروخت و بهايش را دريافت كرد ، آن را از او خريد .
الباع - ج أبْوَاع و بَاعَات و بِيعان [ بوع ] : اندازه و فاصلهى كشيدن دو دست ؛ « طَويلُ الْبَاعِ و رَحْبُ البَاعِ » مرد بخشنده و توانا ؛ « قَصِيرُ الْبَاعِ ضَيَّقُ الْبَاعِ » : مرد بخيل و ناتوان .
الباعِث - ج بَوَاعِث : علَّت ، سبب ، انگيزه .
الباعِثَة - ج بَوَاعِث : مترادف ( البَاعِث ) است .
الباعِجَة - ج بَوَاعِج : پهنهى دره كه سيل در آن راه افتد .
بَاعَدَ - مُبَاعَدَةً و بِعَاداً [ بعد ] هُ : او را دور كرد .
اين واژه ضدّ ( قَرَّبَ ) است .
الباعِدُ - ج بَعَد : نابود شونده ، دور .
باعَلَ - مُبَاعَلَةً و بِعَالًا [ بعل ] القومُ قوماً : برخى از افراد آن دو گروه از يكديگر زن گرفته و ازدواج كردند .
الباعوث - ج بَوَاعِيث : نماز روز دوم عيد فصح نزد مسيحيان ، نماز طلب باران از خدا . - اين واژه سريانى است -
باغَى - مُبَاغَاةً و بِغَاءً [ بغي ] تِ الأمَةُ : آن زن زنا كرد ، گناه كرد .
باغَتَ - مُبَاغَتَةً و بِغَاتاً [ بغت ] هُ : ناگهان بر او وارد شد ، او را غافلگير كرد .
باغَمَ - مُبَاغَمَةً [ بغم ] هُ : با صداى نرم با او سخن گفت .
باقَ - - بَوْقاً [ بوق ] الرجُلُ : آن مرد دروغ گفت ، - بَوْقاً و بُؤُوقاً : براى راه انداختن شر و دشمنى آمد ، - تِ الْبائِقةُ القومَ : بر آن قوم سختى و بلا فرود آمد ، - الْقَوْمَ : آن قوم را فريب داد و از آنها دزدى كرد ، - الْقَومُ عَلَيهِ : آن قوم بر آن مرد گرد آمدند و او را به ستم كشتند .
الباقَة - ج بَاقَات [ بوق ] : دستهى گل ، بستهى گل ، باقهى گل .
الباقِر - اين واژه اسم جمع است به معناى گروه گاوان .
الباقِعَة - ج بَوَاقِع : پرندهاى كه از ترس شكار به مردابها و آبهاى راكد درآيد ، مرد دانا و با هوش كه فريب نخورد ؛ « مَا فُلانٌ الَّا بَاقِعَةٌ مِنَ الْبَوَاقِع » : فلانى زيرك و تيزهوشى است كه فريب نمىخورد .
الباقِلَى - غول ، افسونگر ، مار ، بلا .
الباقِلَّى - مترادف ( الباقِلَّى ) است .
الباقِلَاء - مترادف ( الباقِلَّى ) است .
الباقُور - مترادف ( الْبَاقِر ) است .
الباقُول - ج بَوَاقِيل : كوزهى بى دسته ، دوات سفالى . - اين واژه يونانى است -
الباقِي - [ بقي ] : ثابت ، برقرار ، پاينده ، از نامهاى خداوند متعالى ، - ( ع ح ) : حاصل طرح و باقيماندهى آن .
الباقِيَة - ج باقِيَات و بَوَاقٍ [ بقي ] : ثابت و استوار .
باكَرَ - مُبَاكَرَةً [ بكر ] هُ : بامداد نزد وى آمد ، در آغاز حال بسوى او شتافت .
الباكِر - [ بكر ] : فا ، آنكه در بامداد و پگاه درآيد ؛ « اتَاهُ بَاكِراً » : بهنگام سحر نزد وى آمد .
الباكِرَة - مؤنث ( البَاكِر ) است ، - ج بَوَاكِر :
آغاز ميوه و سبزى نوبر .
الباكُور - اولين باران بهار ، هر چيز زودرس ، - عِنْدَ الْعَامَّة : و در زبان متداول به معناى چوب سر كج است كه با آن شاخههاى درخت را مىكشند .
الباكُورَة - ج بَوَاكِير و باكُورَات : آغاز رسيدن ميوهها ، نخستين هر چيزى ؛ « هَذَا باكُورةُ اعْمالِهِ » : اين اولين اثر كارهاى اوست .
الباكِي - ج بُكَاة [ بكي ] : گريه كننده كه اشك ريزد .
الباكِيَة - ج باكِيَات و بَوَاكٍ : مؤنث ( البَاكِي ) است .
بَالَ - - بَوْلًا [ بول ] : ادرار كرد . بول كرد .
البال - : انديشه و فكر ؛ « مَا خَطَرَ الأَمرُ بِبَالِي » آن امر به خاطرم نرسيد ؛ « مَا بَالِي ؟ » :
مرا چه مىشود ، حال و زندگى ؛ « هُوَ مَشْغُولُ الْبَالِ » : او سرگرم زندگى است ؛ « رَخِيُّ البَالِ » : او در فراخ زندگى است ؛ « كاسِفُ البالِ » : او دل گرفته است ، آنچه كه به آن اهميت دهند ؛ « ليسَ هذا مِنْ بالِي » :
اين چيزى نيست كه به آن اهميت دهم ؛