أَوْشَمَ - إيشَاماً [ وشم ] المكانُ : گياهان آن زمين روئيدند ، - الكَرْمُ : انگور آغاز به رنگ گرفتن كرد ، - الشيبُ فى رأسِهِ : سپيدى موى در سر او پخش شد ، - البرقُ : برق سبك درخشيد ، - تِ السَّمَاءُ : آسمان برق زد .
أَوْصَى - إيصَاءً [ وصي ] فلاناً بكذا : با فلانى بر سر چيزى پيمان بست ، فلانى را براى كارى دستور داد ، - لهُ بِكَذا : چيزى را براى او وصيت كرد تا پس از مردنش بگيرد ، - اليهِ : او را وصي خود كرد .
أَوْصَبَ - إيصَاباً [ وصب ] : بيمار شد ، - اللَّهُ فلاناً : خداوند فلان را بيمار كند ، - الرَّجُلُ :
آن مرد داراى فرزندانى بيمار شد ، - الشيءُ : آن چيز پا بر جا و استوار شد ، - على الأَمْرِ : بر آن كار پيوسته مواظبت كرد .
أَوْصَدَ - إيصَاداً [ وصد ] : براى دام و ستوران آغلى از سنگ در كوهستان ساخت ، - البابَ : درب را بست ، - القِدْرَ :
در ديگ را بست ، - على فُلانٍ : بر فلانى سخت گرفت و او را آزرد ، - الكلبُ بِالصَّيْدِ :
سگ را براى گرفتن شكار برانگيخت .
الأَوْصَر - [ وصر ] : پيمان نامه ، عهد نامه ، قولنامهى خريد و فروش كه آن را ( الحُجَّة ) نامند .
أَوْصَفَ - إيصَافاً [ وصف ] الغلامُ : آن جوان به حد خدمت رسيد .
أَوْصَلَ - إيصَالًا [ وصل ] فلاناً الى كذا : فلانى را به آن چيز رسانيد و آن را به وى ابلاغ كرد .
الأَوْضَاح - [ وضح ] من الناسِ : گروههاى مردم از قبايل و ايلهاى مختلف . اين واژه مفرد ندارد .
الأَوْضَأُ - [ وضأ ] : زيباتر و پاكيزهتر .
أَوْضَحَ - إيضَاحاً [ وضح ] الأَمرُ : آن امر آشكار و نمايان شد ، - الأَمْرَ : آن امر را آشكار كرد ، - تِ الشجَّةُ فى الرَّأْسِ : شكافتگى سر استخوان سر را نمايان كرد ، - فى رَأسِه : سر او در اثر شكستگى زخمى شد .
أَوْضَعَ - إيضَاعاً [ وضع ] البعيرُ : شتر در پيمودن راه شتاب كرد ، - البعيرَ : شتر را وادار به شتاب در راه رفتن كرد ، - فى تجارتِه : در تجارت خود زيان كرد .
أَوْضَمَ - إيضَاماً [ وضم ] اللحَم و للحمِ : گوشت را بر روى تخته نهاد ، - الشّجَرَ : درختان را بر روى هم انباشت .
الأَوْطَاد - [ وطد ] : كوهها كه داراى ثبات و استحكامند .
أَوْطَأَ - إيطَاءً [ وطأ ] فلاناً الأَرضَ و بالارض :
فلانى را به كوبيدن يا پايمال كردن زمين وادار كرد ، - هُ فَرَسَهُ : اسب خود را بار كرد ، - هُ على الأَمر : با وى بر سر آن كار موافقت كرد ، - الشِّعْرَ و فى الشِّعْر : قافيهى شعر را آماده و تكرار كرد .
الأَوْطَف - م وَطْفَاء ، ج وُطْف [ وطف ] : آنكه موهاى ابروان و مژگانش بلند و بسيار باشد ؛ « ظلامُ اوْطفُ » : تاريكى بسيار ؛ « سحابٌ اوطفُ » : ابر نزديك به زمين ؛ « عامٌ اوْطفُ » :
سال پر خير و بركت ؛ « عيشٌ اوْطَفُ » :
زندگانى فراخ و خوش .
أَوْطَنَ - إيظَاناً [ وطن ] بالمكان : در آن مكان اقامت كرد ، - البَلَد : آن شهر را وطن خود قرار داد .
أَوْعَى - إيعَاءً [ وعي ] الكلامَ أو الشيءَ : سخن را ياد گرفت يا آن چيز را فراهم آورد ، - الزّادَ و نحوَهُ : توشه و غذا و مانند آن را در ظرفى نهاد ، - الشيءَ : همهى آن چيز را گرفت ، - الرجُلَ و عليهِ : بر آن مرد سخت گرفت و بخل ورزيد .
الأَوْعَى - [ وعي ] : تيزهوشتر و داناتر ؛ « هُوَ أَوْعَى من فُلانٍ » : او از فلانى برتر و باهوشتر است .
أَوْعَبَ - إيعاباً [ وعب ] الشيءَ : همهى آن چيز را گرفت ، آن چيز را گرد آورى كرد ، - الشّيءَ فى الشّيءِ : همهى آن چيز را داخل در چيزى كرد ، - الأَمْرَ : از آن كار فارغ شد ، - الرَّجُلَ : تمام زبان او را بريد ، - القومُ : همهى آن قوم رفتند و كسى از آنها باقى نماند ، - فى مالِهِ : دارائى خود را به شيوههاى گوناگون انفاق و اسراف و زيادهروى كرد .
الأَوْعَب - [ وعب ] : ؛ « اوْعَبُ لِكذا » : سزاوارتر بر آن چيز .
أَوْعَثَ - إيعَاثاً [ وعث ] : به راه سخت و دشوار افتاد ، در راه سخت و دشوار گذر كرد ، - المُتَكَلِّمُ : گوينده از سخن درماند ، - الرَّجُلُ : كار آن مرد مختلط شد ، - فلاناً : فلانى را وادار كرد از راه سخت گذر كند ، - الأَمْرَ : آن امر را تباه كرد ، - فى مالهِ : در مال خود اسراف كرد .
الأَوْعَث - [ وعث ] من الأمور : كارهاى مختلط و تباه .
أَوْعَدَ - إبْعَاداً [ وعد ] هُ : ويرا وعده و نويد داد ، او را تهديد كرد .
أَوْعَرَ - إيعَاراً [ وعر ] بهِ الطريقُ : راه بر او دشوار شد ، - المكانَ او الطريقَ : آن جاى يا راه را دشوار يافت ، - الرَّجُلُ : آن مرد به زمينى سخت و دشوار درآمد ، دارائى آن مرد كم شد ، - الشيءَ : آن چيز را كم كرد .
الأَوْعَر - [ وعر ] : جاى سفت و سخت . اين واژه ضد ( السَّهْل ) است .
أَوْعَزَ - إيعَازاً [ وعز ] إليه في كذا ان يفعلَهُ أو يتركَه :
به او سفارش و اشاره كرد تا كارى را انجام دهد يا ندهد .
أَوْعَكَ - إيعَاكاً [ وعك ] الشيءَ في التراب : آن چيز را در خاك ماليد ، - تِ الإبِلُ عِنْدَ الْحوْضِ : شتران گرد آبشخور ازدحام كرد .
أَوْغَرَ - إيغَاراً [ وغر ] هُ : او را خشمناك كرد ، - صَدْرَهُ : سينهى او را پر از كينه كرد ، - هُ الى كَذَا : او را به آن چيز ناگزير كرد ، - المَاءَ : آب را داغ كرد ، - الخِنْزِيرَ :
خوك را زنده در آب جوش انداخت و پس از زدودن موى بدنش آن را سر بريد ، - القَومُ :
آن قوم بهنگام سختى گرما درآمدند ، - المَلِكُ لِرَجُلٍ ارضاً ، - هُ أرضاً :
پادشاه به آن مرد زمين بدون خراج بخشيد ، - القَومُ بينهم مِيغَراً : آن قوم با هم