بودند به دريچهاى رسيدند كه به يك غار باز مىشد ، به اين اميد كه در آنجا گنج پنهان باشد ، پس از كمى تأمل وارد غار شدند . از يك راهرو طولانى گذشتند به مقابل يك تالار پرشكوه با ستونهاى مرمرى رسيدند كه روى آنها با طلا و نقره پوشيده شده بود . در داخل تالار يك ميز ، يك عصاى طلا و يك تاج طلا ديده مىشد . آنجا قبر داوود ، پادشاه اسرائيل است و در سمت چپ ، قبر پسرش ، سليمان ، و قبر تمام پادشاهان يهود قرار دارد . تابوتهاى سنگى دربستهاى نيز آنجا بود كه هيچكس نمىداند داخل آنها چيست .
وقتى دو دوست خواستند وارد تالار شوند ، طوفان شديدى در مدخل آن شروع به وزيدن كرد و آن دو را با چنان شدتى پرتاب كرد كه نتوانستند حركت كنند .
هنگام شب دوباره باد وزيد و با صدايى كه مثل صداى انسان بود به مردان گفت برخيزيد و اينجا را ترك كنيد . دو مرد لرزان و وحشتزده آنجا را ترك كرده ، نزد اسقف رفتند و اين اتفاق را براى او تعريف كردند .
اسقف فورا به سراغ رابى ابراهيم الكنستانتينوس « 1 » فرستاد او مرد زاهدى بود كه دست از جهان كشيده و مرتاضوار زندگى مىكرد . وقتى خبر را از اسقف
هامش
( 1 ) .Abraha mAlkonstantinius .