تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 977

مساهمون:

ص٩٧٧

باب 69 حكم بيع مال به عوض هيچ

1724 - 32937 - ( 1 ) سماعه مىگويد : « محمد بن الحسن از ابوحنيفه دربارهء شىء و لاشىء و آنچه خداوند غير آن را نمىپذيرد ، سؤال كرد . ابوحنيفه « شىء » را توضيح داد ولى در پاسخ به « لاشىء » درماند و گفت : با اين قاطر به سوى پيشواى رافضيان حركت كن و آن را به وى به « لاشى » به فروش و بهايش را دريافت كن . محمد افسار قاطر را گرفت و نزد امام صادق عليه السلام آمد . امام صادق عليه السلام به او فرمود : از ابوحنيفه دستور فروش اين قاطر را بگير ! محمد گفت : ابوحنيفه دستور فروش آن را به من صادر كرده است . امام عليه السلام پرسيد : به چه مبلغى ؟ محمد گفت : به « لاشىء » . امام عليه السلام فرمود : چه مىگويى ؟ محمد گفت : حقيقت را مىگويم . امام عليه السلام فرمود : آن را به « لاشىء » از تو خريدم . و به غلامش دستور داد آن را به اصطبل ببرد . محمد بن الحسن مدتى منتظر بهاى قاطر ماند ، وقتى طول كشيد به امام گفت : فدايت گردم ! بهايش كو ؟ امام عليه السلام فرمود : وعدهء ما فردا صبح ! محمد به سوى ابوحنيفه بازگشت و ماجرا را براى وى بازگو كرد . ابوحنيفه از اين خبر خوشحال شد و از او اظهار رضايت كرد . صبح فردا ابوحنيفه نزد امام عليه السلام رفت . امام صادق عليه السلام به وى فرمود : آمده‌اى تا « لاشىء » - بهاى قاطر - را دريافت كنى ؟ ابوحنيفه گفت : آرى ! و بهاى آن لاشىء است . امام عليه السلام فرمود : آرى ! آن‌گاه امام عليه السلام سوار بر قاطر شد و ابوحنيفه نيز سوار مركب ديگرى شد و با هم به صحرا رفتند . وقتى روز بالا آمد ، امام عليه السلام به سراب نگريست كه همانند آب جارى بالا آمده بود . آن‌گاه به ابوحنيفه گفت : اى ابوحنيفه ! در آن دوردست چه چيزى هست كه گويا جريان دارد ؟ ابوحنيفه گفت : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله ! آن آب است . با هم به سوى آن رفتند ، وقتى به آنجا رسيدند ، باز هم سراب را برابر خود در دوردست ديدند . امام عليه السلام فرمود : بهاى قاطر را دريافت كن ! خداوند تعالى مىفرمايد : همانند سرابى در بيابان هموار كه تشنه آن را آب مىپندارد تا اين‌كه نزد آن مىرود ، آن را چيزى نمىيابد و خداوند را نزد آن مىيابد . . . . از آنجا ابوحنيفه ناراحت و غمگين نزد يارانش رفت . به وى گفتند : اى ابوحنيفه ! تو را چه شده است ؟ ابوحنيفه گفت : قاطرى - كه ده هزار درهم پول برايش پرداخته بودم - بيهوده از چنگم رفت . »