تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
181 - 31395 - ( 3 ) ابوعماره طيار مىگويد : « به امام صادق عليه السلام عرض كردم : ثروتم از دست رفت و عيال‌وارم [ چه كنم ] ؟ امام فرمود : وقتى به كوفه بازگشتى ، درِ مغازه‌ات را باز كن ، بساط كارت را بگستران و ترازويت را [ در جاى مناسب ] بگذار و خود را در معرض روزى پروردگارت قرار بده ! ابوعماره وقتى به كوفه بازگشت ، بر اساس دستور امام عليه السلام درِ مغازه‌اش را گشود ، ترازويش را قرار داد و بساط كارش را پهن كرد . همسايه‌ها از اين كار وى شگفت‌زده شدند ؛ چراكه هيچ سرمايه‌اى براى تجارت و كالايى براى خريد و فروش نداشت . پس از آن‌كه ابوعماره درِ مغازه‌اش را گشود ، شخصى به وى مراجعه كرد و گفت : لباسى براى من بخر ! ابوعماره لباسى نسيه برايش خريد ، به وى تحويل داد و پولش را گرفت . آن پول در دستش باقى ماند . پس از آن شخص ديگرى چنين درخواستى كرد و پول آن نيز در اختيار ابوعماره قرار گرفت . آن‌گاه فرد ديگرى مراجعه كرد و به وى گفت : من يك طاقه كتان دارم ، آيا حاضرى آن را از من بخرى و قيمتش را يكسال ديگر پرداخت كنى ؟ ابوعماره اظهار آمادگى كرد و پارچه را يك ساله از وى خريد و تحويل گرفت . پس از رفتن آن مرد ، شخص ديگرى از اهل بازار وقتى چشمش به آن پارچهء كتانى افتاد ، از ابوعماره درخواست كرد نصفش را به او بفروشد و قيمتش را نقداً تحويل بگيرد . ابوعماره پذيرفت ، نصف طاقهء پارچهء كتانى را به او فروخت و پولش را گرفت . آن پول تا يكسال در اختيارش بود و با آن كار مىكرد . از آن پس ابوعماره با آن پول شروع به خريد و فروش يكدست و دو دست لباس كرد تا كارش رونق گرفت و به تاجرى ثروتمند ، معروف و آبرومند تبديل شد . » 182 - 31396 - ( 4 ) عبدالرحمن بن حجاج مىگويد : « يكى از شيعيان و دوستان ما از اهل مدينه به شدت تنگدست و تهيدست شد و اوضاعش نابسامان گرديد . امام صادق عليه السلام به وى فرمود : برو در بازار مغازه‌اى بگير . بساط شغلى بگستران . كوزهء آبى با خود بردار و داخل مغازه‌ات بنشين ! آن مرد چنين كرد . مدتى گذشت تا اين‌كه كاروانى از مصر به مدينه آمد . هر يك از اهل كاروان اجناس خود را براى فروش داخل مغازهء دوست و رفيق و هر كس كه مىشناخت ، قرار داد . در اين ميان يكى از اهل كاروان براى فروش و عرضهء اجناسش مغازه‌اى نيافت . همان‌گونه كه وى به دنبال يافتن مغازه‌اى بود ، بازاريان به او گفتند : در اينجا مردى است كه موردى ندارد و داخل مغازه‌اش جنسى وجود ندارد . اى كاش اجناست را در مغازهء او براى فروش عرضه مىكردى ! مرد تاجر به سراغ دوست ما رفت و از وى خواست اجناسش را داخل مغازهء وى بفروشد و او نيز پذيرفت .
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 147 | السيد البروجردي / محمد حسين مهورى