جستن از حضرت على عليه السلام در اوائل قرن چهارم هجرى جريان داشته و اتفاقات علاء الدين محمد خوارزمشاه بين اواخر قرن ششم و اوائل قرن هفتم هجرى بوده است ، بنابراين ما تصور نمىكنيم بر افكار اين قوم تحولى بر خلاف آنچه ابن فضلان از آنها نقل كرده است رخ داده باشد . با اينكه اهل خوارزم بخشى از رعاياى خوارزمشاه بودند نه همهء آن ، و اهل خوارزم در مجموعهء رعاياى قلمرو وسيع خوارزمشاه عدد كوچكى را تشكيل مىدادند . در عين حال اين عدهء قليل تأثير خاص خود را در تمايلات و مواضع خوارزمشاه داشتند ، اما با اين وجود خوارزمشاه به نظريات اينان در مورد خلافت توجهى نكرد .
در اينجا دو پرسش را مطرح مىكنيم : اوّل اينكه : حقيقت اين گروه و قوم چيست ؟ آيا آنها از خوارج بودهاند ؟ چيزى كه اين احتمال را رد مىكند اين است كه خوارج تنها از حضرت على بن ابى طالب عليه السلام تبرى نمىجستهاند ، بلكه از عثمان هم تبرى مىجستهاند . ما عقيدهء فاسدى را در اسلام سراغ نداريم كه تنها از على بن ابى طالب عليه السلام تبرى جويد . تنها بنى اميه بودند كه حضرت على عليه السلام را بر روى منابر لعن مىكردند كه اين رسم به دست عمر بن عبد العزيز منسوخ
هامش
هنگام ترك بغداد تا مراجعتش مشاهده كرده است ذكر مىكند . تاريخ مراجعت ابن فضلان و خط سير آن براى ما شناخته شده نيست ، زيرا قسمت پايانى رسالهاش كه به اين امر اختصاص دارد ، مفقود شده است .
نسخهاى خطى از رسالهء ابن فضلان در كتابخانهء آستان قدس رضوى موجود است ، اما قسمت پايانى آن ناقص است . چاپ منحصر به خودى از اين رساله به زبان عربى موجود است كه بهطور نامرغوب به طبع رسيده و انتشارات « احياء التراث العربى » در دمشق در دههء 50 ميلادى با تحقيق دكتر سامى دهان آن را منتشر كرده است كه در سال 1978 تجديد چاپ شد .
ابن فضلان اهالى خوارزم را چنين توصيف مىكند : « . . . آنها از نظر خوى و سخن گفتن وحشىترين مردم هستند . كلام و سخن آنها بيشتر شبيه به جيكجيك سارها و گنجشكان است .
روستايى به فاصلهء يك روز راه در نزديكى خوارزم وجود دارد كه به آن « اردكوا » و به اهالى آن « كردليه » گفته مىشود و كلام آنها بيشتر به غورغور قورباغه شبيه است » .