پس از آن فرمان داد كه جبههايى آوردند از پارچههاى زربفت و گلدار دمشقى « 1 » كه آسترشان از ابريشم و پوستهاى بسيار زيباى قاقم و سمور بود و گفت كه آنها را در شهر يزد « 2 » ساختهاند . بعد از آن گفت كه : جامههاى ما زيباست اما اندكى سنگين . در پايان كار دستور داد كه فرشهاى ابريشمى بسيار زيبا و شگفتانگيز آوردند و نشان دادند .
روز ديگر دوباره به نزد شاه رفتم . مرا نزد خود خواند و فرمود كمى بيشتر تفريح خواهى كرد . سپس قطعه جواهرى كه به شكل كلهء زنى كنده بودند و به پهناى يك سكهء نقره بود نشانم داد . موى او از عقب آويخته و تاج گلى بر سرش بود . شاه فرمود تا در آن نيك بنگرم . سپس پرسيد كه آيا اين مريم نيست ؟ پاسخ دادم نه .
گفت پس كيست ؟ گفتم نقش يكى از الهههاى روزگار باستان است كه بتپرستان « 3 » مىپرستيدند . پرسيد از كجا مىدانى ؟ گفتم از آنجا مىدانم كه ساختن اينگونه اشياء پيش از ظهور عيسى مسيح معمول بوده است . اندكى سر خود را تكان داد و چيزى نگفت . سپس سه قطعه الماس تراشيده به من نشان داد كه وزن هريك سى قيراط بود و بالا و پايين آن همه خوشاب ، و قطعه الماس ديگرى كه ده دوازده قيراط مىشد . پرسيد كه آيا در نزد ما چنين گوهرهايى يافته مىشود ؟ گفتم نه .
سپس چهل رشته مرواريد كه هر رشتهاش داراى سى دانه و هر دانه به وزن پنج شش قيراط بود برگرفت . نيمى از مرواريدها غلطان بود و بقيه براى گوهرنشانى مناسب بود . سپس امر كرد كه در لگنى سيمين در حدود چهل دانه مرواريد به شكل گلابى و كدوى قليانى آوردند و وزن هركدام بين هشت الى يازده قيراط بود .
مرواريدها ناسفته و بسيار خوشرنگ بود . شاه تبسمى كرد و به من گفت كه از اين مرواريدها يك خروار « 4 » مىتواند به من نشان دهد . اين كار در شبى اتفاق افتاد كه شاه به رسم خودشان ضيافتى به مناسبت ختنه كردن دو تن از پسرانش برپا كرده بود .
روز ديگر در دشتى پهناور كه در داخل شهر بود به موكب شاه پيوستم ، در
هامش
( 1 ) .damaskyne chamlette( 2 ) . در متنIesو در حاشيه يزد .
( 3 ) . در متنBorparesو در حاشيه « بتپرست » .
( 4 ) . در متن يكبار اسب كه به قياس خروار و شتروار شايد بتوان گفت اسبوار . - م .