تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
خرد كرده « 1 » بودند و در زير آن قرص نانى گذاشته بودند ، پس از تاتارى كه در كنار من بود پرسيدم كه آن چيست ؟ در پاسخ گفت كه آن را براى هيبوچ - پرس يعنى بت‌پرستان در آنجا نهاده‌اند . گفتم مگر در بين آن قوم بت‌پرستانى هم هستند ؟ گفت آرى بسيارند ، اما كارشان سخت سرّى است . به گمان من برشمردن افراد آن قوم محال مىنمود اما چنان كه برآورد كرده‌ام ، هنگامى كه همه انجمن مىكردند شمارشان كمتر از سى هزار تن نبود . اين را ازآن‌رو مىگويم كه قسمتى از اردو چنان كه پيش از اين گفته‌ام به ولى محمد تعلق داشت . افراد شايسته آن قوم همه از زمره مردم دلير و سرسختند به حدى كه به برخى از آنان كه در اين صفات ممتازند لقب تولو بهادر « 2 » داده‌اند كه به معنى بهادر ديوانه يا خربهادر است و قدر و قيمت چنين نعت و لقبى مانند قدر و قيمت نعت و لقب « خردمند » و « زيبا » است ، چنان كه مىگوييم پطرس خردمند ، پولس نيكوكار و مانند اينها . از مزايا و برتريهاى ايشان اگرچه تا حدى بر خلاف عقل و منطق است يكى آن است كه هرچه ايشان كنند ديگران مىپسندند زيرا چون دلاورى دارند ، هرچه كنند در نظر مردم خوب و پسنديده مىنمايد . بسيارى از اين خربهادران در جنگ و پيكار جان خود را خوار مىشمارند و از هيچ خطرى نمىهراسند ، بلكه بىپروا ، و نابخردانه به پيش مىتازند و شمشير مىزنند چنان كه ترسويان نيز از ايشان سرمشق مىگيرند و در كارزار دلير مىگردند . به گمان من اين لقب خربهادر براى ايشان بسيار مناسب است زيرا در ميان ايشان كس نديدم كه سزاوار لقب دلاورى و بهادرى باشد ، الا اينكه ابله بود . زيرا از شما مىپرسم كه آخر اين حماقت نيست كه مردى با چهار تن بجنگد . اين ديوانگى نيست كه كسى با خنجرى به جنگ چند شمشيرزن برود . در اينجا به اقتضاى مورد داستانى برايتان مىگويم كه زمانى
هامش
( 1 ) .Baron Haxthausenمىگويد كه چنين راه و رسمى هنوز در ميان دهقانان روسيه معمول است . ( 2 ) . در متنTulu bagatorو در حاشيه چنين نوشته‌اند : « تولو بگاتور يعنى تولو بهادرTulu Bahadur. بهادرى يعنى لاف‌زنى و خودستايى كردن . [ در لهجه‌هاى روسى « ه » را « گ » تلفظ مىكنند ] . گويا لفظ بوگاتيرBogatirروسى مأخوذ از بهادر است » . دربارهء كلمهء تولو در حاشيه چيزى نوشته نشده است و ظاهرا همان كلمهء تركى « دلى » يا نظير آن است به معنى ديوانه . - م .