تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
ز بس كش گاو چشم و پيل گوش است * چمن چون كلبهء گوهر فروش است
[ 1 ] و باخه [ 2 ] دوست من آنجا وطن دارد ، و طعمهء من در آن حوالي [ 3 ] بسيار يافته شود . و نيز اين جايگاه بشارع پيوسته است ، ناگاه از راه گذريان [ 4 ] آسيبي يابيم . اگر رغبت كني آنجا رويم و در خصب و امن روزگار گذاريم . موش گفت :
فما ببلاد غير أرضك حاجة * و لا في و داد غير ودّك مرغب
[ 5 ]
هامش
[ 1 ] . ( 1 ) گاو چشم و پيلگوش براى فهم شعر اين قدر كافيست كه اينها نام دو نوع گل است . امّا گاو چشم گليست كوچك و مدوّر از جنس گلهاى مركّب كه گلبرگهاى باريك زبانه‌اي در اطراف دارد كه به شكل دايره صف بسته ، و مشتي گل خرد و ريز لوله‌اي برنگ ديگر در وسط دارد . عموم اين گلها به نظر مردم شبيه به چشم آمده است و بنامهائي مثل چشم گاو و چشم گربه و چشم بز و چشم آهو ، و در عربي عين الثّور و عين البقر و عين القطّ و عين التّيس ، خوانده‌اند ، و غالبا در باب جنس و نوع آنها اشتباه و همه را به يكديگر خلط كرده‌اند . در كتاب الأبنيه گويد بهار را عين البقر خوانند . . . اسپرمست كه اقحوان خوانندش . . . و نيز بستان افروز جنسي است ازو . در قانون ابن سينا و كتاب الفلاحة و مفردات ابن البيطار بهار را با اقحوان زرد و عرار و بابونج اصفر يكي گفته‌اند ، با گلبرگهاى زرد و گلهاى لوله‌اي سرخ در وسط ( شبيه به شب‌بو و هميشه بهار ) با برگهاى پهن‌تر و ضخيمتر از برگهاى بابونج . و اين وصف با نوعي از گل داودي نيز مطابق ميآيد( Chrysanthemum Segetum )و حال آنكه بابونج اصفر يا عين الثّور يا گاو چشم را ديگران باAnthemis tinctoriaتطبيق كرده‌اند . و امّا پيلگوش ( نيز پيلغوش ) بقول اسدي طوسي سوسن منقّش است و صاحب صحاح الفرس گويد بر كنار او ( يعني بر كنار گلبرگهاى باريك زبانه‌اي آن ؟ ) نقطهء سياه باشد و رخنهء كوچك ، و در فرهنگهاى ديگر آمده است كه برگ آن مانند گوش فيل است . ولي از تشبيهي كه كسائي كرده است ( بنقل فرهنگ شعوري ) سفيدي پيلگوش معلوم مىشود :بر پيلگوش قطرهء باران نگاه كن * چون اشك چشم عاشق گريان غمزده گوئي كه پرّ باز سفيد است برگ آن * منقار باز لؤلؤ ناسفته بر چدهشايد گياه شناسان حلّ مشكل بتوانند كرد . [ 2 ] . ( 2 ) باخه سنگ پشت ، رجوع شود به ص 110 س 14 ح . [ 3 ] . ( 2 ) حوالي ( در فارسي ) بمعني اطراف و گرداگرد و حول و حوش است . و در عربي حوليه و حواليه ( بصيغهء تثنيه مانند حنانيك و دواليك و لبّيك و سعديك ) آمده است ، ولي معني آن همهء اطراف و جوانب از تمام جهات است ، و در عربي مكسور تلفّظ كردن لام آن خطا شمرده مىشود . امالي زجّاجي با حواشي شنقيطى ص 83 تا 86 ديده شود . در متن كليلهء فارسي اين لفظ بسيار به كار رفته است ، مثلا 61 / 7 و 106 / 11 و 120 / 4 . [ 4 ] . ( 3 ) راه گذريان جمع راه‌گذر و راه‌گذري بمعني عبور كنندگان و روندگان و آيندگان . بدين معني سابق گذريان به كار برده است ( 91 / 11 ) . و امروز هم راهگذر به همين معني مستعمل است . ولي در شعر و نثر قديم الفاظ راهگذار و راهگذر و رهگذار و رهگذر بيشتر بمعني معبر و راه عبور و جادّه و شارع به كار رفته است . [ 5 ] . ( 5 ) فما ببلاد . . . نيست ( مرا ) بسر زميني غير زمين تو نيازي ، نه در محبّتي بجز دوستي تو رغبتي .