تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨

خاتمهء مترجم

اگر بدين كتاب [ 1 ] دابشليم را ، كه عرصهء ملك او حصني دو سه ويران و جنگلي پنج شش پر خار بوده ست - بندگان اين دولت را كه پاينده باد أضعاف [ 2 ] آن ملك هست - ذكري باقي توانست شد كه بر امتداد روزگار مدروس [ 3 ] نميگردد ، و در أمتّها [ 4 ] و ملَّتها [ 5 ] تازه و زنده ميماند ، چون ديباجهء [ 6 ] آن بفرّ و جمال ألقاب ميمون و زيب و بهاى نام مبارك خداوند ،
فخر الملوك وارث سلطان نامدار بهرام شاه قبلهء شاهان نامور شاهي كزوست دودهء [ 7 ] محمود را شرف شاهي كزوست گوهر مسعود را خطر
مزيّن گشت و شمّتي از مناقب ذات بي همال [ 8 ] - كه غرّت [ 9 ] محاسن ايّام است و واسطهء قلادهء [ 10 ] روزگار - در تشبيب [ 11 ] آن تقرير افتاد ؛ و نبذي [ 12 ] از آثار راى و شمشير پادشاهانه ، كه
شرح
[ 1 ] . اگر بدين كتاب . . . اين عبارت بسيار طولانيست و تا سطر 10 صفحهء بعد بريده نميشود . [ 2 ] . أضعاف ( جمع ضعف ) ضعف دو تا و دو چندان و دو برابر است و أضعاف بمعني چندين برابر . [ 3 ] . مدروس ( اسم مفعول از درس ) كهنه كرده شده و ناپديد گردانيده - درس متعدّي است و بمعني كهنه كردن و ناپديد كردن ؛ مصدر فعل لازم آن دروس است ، كهنه شدن ( مندرس شدن ) و ناپديد گشتن . [ 4 ] . أمتّها به آن معني كه امروز اقوام و ملَّتها ميگوئيم ؛ 4 / 1 ح ديده شود . [ 5 ] . ملَّتها باصطلاح آن عهد بمعني شرايع و اديان بوده است ؛ 3 / 7 ح ديده شود ، و نيز 19 / 4 و 48 / 14 . [ 6 ] . ديباجه ( به جيم ، از ديباجة ) گونه ، و مجازا مقدّمه و تمهيدي كه براى معرّفي كتاب يا حاضر كردن ذهن شنونده و خواننده از براى مديح در ابتداى قصايد ميآورند ( اين را تشبيب نيز ميگويند ) . [ 7 ] . دوده دودمان و خاندان . خطر قدر و ارزش و شأني كه از فضل و مال و منال حاصل آيد ؛ 67 / 6 ح و 167 / 17 ح ديده شود . [ 8 ] . بي همتا و بينظير و بيمانند ؛ 12 / 11 ح ديده شود . [ 9 ] . غرّت سفيدي ، و اينجا بهترين و بزرگترين و نخستين مراد است . 286 / 3 ح و 368 / 4 ح نيز ديده شود . [ 10 ] . واسطهء قلاده بهترين و عاليترين و پربهاترين ، بدين جهت كه در ترتيب گوهرهاى يك قلاده ، گردن بند ، و امثال آن درشتترين و گران قيمتترين آنها را در وسط قرار ميدهند . [ 11 ] . تشبيب ديباجهء كتاب مراد است ؛ نيز رجوع شود به 308 / 12 ح و 402 / 8 ح و 405 / 1 . [ 12 ] . نبذي كمي ، اندكي مختصري . در اساس البلاغة آمده است كه : بر سرش نبذي از پيري هست ، و در