بسوى ايشان التفاتي فرمود . چون مستوره بشناخت كه ملك را آن مفاوضت [ 1 ] مشاهده افتاد تاج بر گرفت تا ملك وقوف نيابد كه ميان ايشان مشاورتي رفت . و بلار چشم خود را همچنان بگذاشت تا شاه نداند كه به چشم اشارت كرد . و پس از آن چهل سال بزيست هر بار كه پيش ملك رفتي چشم بر آن صفت گرفتي تا آن ظن بتحقيق نپيوندد . و اگر نه عقل وزير و زيركي زن بودي هر دو جان نبردندي [ 2 ] .
و ملك يك شب بنزديك ايراندخت رفتي و يك شب بنزديك قوم ديگر . شبي كه نوبت حجرهء ايراندخت بود به حكم ميعاد آنجا خراميد ؛ مستوره تاج بر سر نهاده پيش آمد و طبق زرين پر برنج بر دست و پيش ملك بيستاد
صد روح در آويخته از دامن قرطه [ 3 ]
صد روز بر انگيخته از گوشهء شب پوش [ 4 ]
[ 1 ] . مفاوضت چنان كه سابقا گفته شده است ( 17 / 1 ح و 102 / 14 و 113 / 3 ح ) مفاوضت بمعني گفتگو كردن به كار رفته است ، ولي توجّه شود كه اينجا بر اشارهء دالّ بر مطلب كه ردّ و بدل شد اطلاق شده است .
[ 2 ] . هر دو جان نبردندي استعمال هر با فعل نفي بر خلاف تداول امروزي ماست ؛ ميگوئيم هر دو تلف ميشدند ، يا هيچ يك جان در نميبرد . نظير اين جمله است جمله اي ديگر در 272 / 5 : و معايب آن بر هر كس مستور نماند ؛ يعني بر هيچ كس . لفظ هيچ را هم گاهي با فعل مثبت استعمال كردهاند بجاى فعل نافي .
[ 3 ] . قرطه رجوع شود به 220 / 9 ح . ناصر خسرو گويد ( ديوان چاپ مينوي ص 139 و 441 به ترتيب ) :
بيچاره مشك بيد شده عريان
با گوشوار و قرطهء ديبا شد
همان شخ كش حريرين بود كرته
همي از خزّ بر بندد إزاري
و سنائي گويد ( ديوان چاپ دوّم مدرّس رضوي 523 ) :
چاك كرده بر نواى عندليب خوش نوا
قرطهء كحلي بنفشه شعر سيمابي سمن
[ 4 ] . شب پوش ( نيز به صورت إدغام شدهء شپوش ) منديلي يا كلاغيي كه چك وار در زير سرپوش بر سر ميبندند و طاقيه گفته مىشود ، و يا دستارچهء سبكي كه شب هنگام براى خوابيدن بر سر ميبندند و تخفيفه ميگويند ، زلف را و گاهي قسمتي از صورت را ميپوشاند . باز سنائي گويد ( ديوان چاپ دوم مدرّس رضوي 909 و 912 به ترتيب ) :
چه رسمست آن نهادن زلف بر دوش
نمودن روز را در زير شب پوش ؟
ز مستي باز كرده بند كرته
ز شوخي كج نهاده طرف شب پوش
و سيّد حسن غزنوي گويد ( ديوان چاپ مدرّس رضوي 282 و 294 به ترتيب ) :
رخش روز است و ابرو گوشهء روز
نهاده ست از براى فتنه شب پوش
اى صاحب آن دو زلف كوتاه
شب پوش منه تو بر رخ ماه