در زير درختي باتقان بنهادند و در شهر رفتند .
ديگر روز آنكه بخرد موسوم و بكياست منسوب بود بيرون رفت و زر ببرد . و روزها بر آن گذشت و مغفّل را بسيم حاجت افتاد . بنزديك شريك آمد و گفت : بيا تا از آن دفينه چيزي بر گيريم كه من محتاجم . هر دو بهم آمدند و زر نيافتند ، عجب بردند . زيرك در فرياد و نفير آمد و دست در گريبان غافل درمانده زد كه : زر تو برده اي و كسي ديگر خبر نداشتست .
بيچاره سوگند مىخورد كه : نبردهام . البتّه فايده نداشت . تا او را بدر سراى حكم آورد و زر دعوي كرد و قصّه باز گفت .
قاضي پرسيد كه : گواهي يا حجّتي داري ؟ گفت : درخت كه در زير آن مدفون بوده است گواهي دهد كه اين خائن بي انصاف برده است و مرا محروم گردانيده . قاضي را از اين سخن شگفت آمد و پس از مجادلهء بسيار ميعاد معيّن گشت كه ديگر روز قاضي بيرون رود و زير درخت دعوي بشنود و بگواهي درخت حكم كند .
آن مغرور به خانه رفت و پدر را گفت كه : كار زر بيك شفقت و ايستادگي تو باز بستست ، و من باعتماد تو تعلَّق بگواهي درخت كردهام . اگر موافقت نمائي زر ببريم و همچندان ديگر بستانيم . گفت : چيست آنچه به من راست مىشود ؟ گفت : ميان درخت گشاده ست چنان كه اگر يك دو كس در آن پنهان شود نتوان ديد . امشب ببايد رفت و در ميان آن ببود و ، فردا چون قاضي بيايد گواهي چنان كه بايد بداد . پير گفت : اى پسر ، بسا حيلتا كه بر محتال و بال گردد . و مباد كه مكر تو چون مكر غوك [ 1 ] باشد . گفت : چگونه ؟ گفت :
[ غوكى كه در جوار مارى مىزيست ]
غوكي در جوار ماري وطن داشت ، هر گاه كه بچه كردي مار بخوردي . و او بر پنج پا يكي [ 2 ] دوستي داشت . بنزديك او رفت و گفت : اى بذاذر ، كار مرا تدبيري انديش كه مرا خصم قوي و دشمن مستولي پيدا آمده ست ، نه با او مقاومت ميتوانم كردن و نه از اينجا تحويل ، كه موضع خوش و بقعت [ 3 ] نزه است ، صحن آن مرصّع بزمرّد و مينا و مكلَّل ببسّد و كهربا
شرح
[ 1 ] . و ( 18 ) غوك وزغ ، قورباغه ، كه حيوانيست كوچك و خونسرد و بي دم كه در آب و خشكي تواند زيست .
[ 2 ] . پنج پا يك خرچنگ كه آن را كژ پايك نيز گفتهاند . در حاشيهء 81 / 17 توضيح داده شد .
[ 3 ] . بقعت جاى ، پاره اي زمين ؛ جمع آن بقاع و بقع و بقع . نزه پاك و پاكيزه و خوش و خرّم ، پر گياه و بعيد از مردم . مرصّع آراسته بجواهر ، از ترصيع : در نشاندن جواهر بچيزي . مكلَّل تاج بر سر -