دوستي و مصادقت افتاده . ناگاه دست روزگار غدّار رخسار حال ايشان بخراشيد و سپهر آينه فام صورت مفارقت بديشان نمود ، و در آن آب كه مايهء حيات ايشان بود نقصان فاحش پيدا آمد . بطان چون آن بديدند بنزديك باخه رفتند و گفتند : بوداع آمدهايم ، پدرود باش اى دوست گرامي و رفيق موافق . باخه از درد فرقت و سوز هجرت بناليد و از اشك بسي درّ و گهر باريد
لو لا الدّموع و فيضهنّ لأحرقت
أرض الوداع حرارة الأكباد
[ 1 ] و گفت : اى دوستان و ياران ، مضرّت نقصان آب در حقّ من زيادت است كه معيشت من بي از آن [ 2 ] ممكن نگردد . و اكنون حكم مروّت و قضيّت كرم عهد آنست كه بردن مرا وجهي انديشيد و حيلتي سازيد . گفتند : رنج هجران تو ما را بيش است ، و هر كجا رويم اگر چه در خصب و نعمت باشيم بي ديدار تو از آن تمتّم و لذّت نيابيم ، امّا تو اشارت مشفقان و قول ناصحان را سبك داري ، و بر آنچه بمصلحت حال و مآل تو پيوندد ثبات نكني . و اگر خواهي كه ترا ببريم شرط آنست كه چون ترا برداشتيم و در هوا رفت [ 3 ] چندانكه مردمان را چشم بر ما افتد هر چيز گويند راه جدل بر بندي و البتّه لب نگشائي . گفت : فرمان بردارم ، و
شرح
[ 1 ] . لو لا الدّموع . . . اگر نبودي اشكها و فرو ريختن فراوان آنها بسوختي زمين وداع را گرمي جگرها .
[ 2 ] . بي از آن بي آن ، بدون آن . استعمال « از » در ميان « بي » و كلمهء بعد در انشاى قرون پنجم و ششم و هفتم نظاير بسيار دارد ، مثلا در اين عبارت بيهقي ( چاپ فيّاض 338 ) : چون بي از جنگ و اضطراب كار يكرويه شد ( ضبط نسخهء فا ) ؛ و اين بيت ابو حنيفهء اسكافي :بي از آن كامد ازو هيچ خطا از كم و بيش
سيزده سال كشيد او ستم دهر ذميم( أيضا تاريخ بيهقي ص 383 ) ؛ و اين بيت سيّد حسن غزنوي ( در ديوان او چاپ مدرّس رضوي ص 73 ) :أيّام برو خواند كه : اى جان گرامي
بي از تو مبادام حيات از كم و بسيارو اين دو بيت از مثنوي ( چاپ نيكلسن دفتر اوّل ب 2993 و دفتر دوم ب 3799 به ترتيب ) :جانب ديگر گرفت آن شخص زخم
بي محابا بي مواسا بي ز رحم
گفت هر گاهي كه خواهي ميرسد
بي ز چاه و بي ز حبل من مسدنيز « بي از آنچه » بمعني « بي آنكه » در ص 88 س 7 همين كتاب ديده شود .
[ 3 ] . در هوا رفت فعل معطوف است به برداشتيم ، و مراد اينست كه در هوا رفتيم .