[ خرگوشى كه به حيلت شير را هلاك كرد ]
دمنه گفت : اين مثل بدان آوردم تا بداني كه آنچه بحيلت توان كرد بقوّت ممكن نباشد .
كليله گفت : گاو را كه با قوّت و زور خرد و عقل جمع است بمكر با او چگونه دست توان يافت ؟ دمنه گفت : چنين است . لكن به من مغرور [ 1 ] است و از من ايمن ، بغفلت او را بتوانم افگند . چه كمين غدر كه از مأمن گشايند جاى گيرتر افتد ، چنان كه خرگوش بحيلت شير را هلاك كرد . گفت : چگونه ؟ گفت :
آوردهاند كه در مرغزاري كه نسيم آن بوى بهشت را معطَّر كرده بود و عكس آن روى فلك را منوّر گردانيده ، از هر شاخي هزار ستاره تابان و در هر ستاره هزار سپهر حيران
يضاحك الشّمس منها كوكب شرق
مؤزّر بعميم النّبت مكتهل
[ 2 ]
سحاب گوئي ياقوت ريخت بر مينا
نسيم گوئي شنگرف بيخت بر زنگار
بخار چشم هوا و بخور [ 3 ] روى زمين
ز چشم دايهء باغ است و روى بچّهء خار
وحوش [ 4 ] بسيار بود كه همه بسبب چراخور و آب در خصب و راحت بودند ، لكن بمجاورت شير آن همه منغّص بود . روزي فراهم آمدند و جمله نزديك شير رفتند و گفتند : تو هر روز پس از رنج بسيار و مشقّت فراوان از ما يكي شكار ميتواني شكست و ما پيوسته در بلا و تو در تگاپوى و طلب . اكنون چيزى انديشيدهايم كه ترا در آن فراغت و ما را امن و راحت باشد . اگر تعرّض خويش از ما زايل كني هر روز موظَّف يكي شكاري پيش ملك فرستيم .
شير بدان رضا داد و مدّتي بر آن بر آمد . يك روز قرعه بر خرگوش آمد . ياران را گفت :
اگر در فرستادن من توقّفي كنيد من شما را از جور اين جبّار خون خوار باز رهانم . گفتند :
مضايقتي نيست . او ساعتي توقّف كرد تا وقت چاشت شير بگذشت ، پس آهسته نرم نرم روى بسوى شير نهاد . شير را دل تنگ يافت آتش گرسنگي او را بر باد تند نشانده بود و
شرح
[ 1 ] . مغرور فريفته گشته و فريب خورده چنان كه هر چه حريف گويد او باور كند و زود در دام افتد .
[ 2 ] . يضاحك . . . ميخندد بخورشيد شكوفهء شاداب در حسن تمام و رسيده بكمال اين گلشن كه ازاري از گياهان در هم پيچيده گرد آن را فرو گرفته است .بر رخ آفتاب ميخندد
گل شادابش از ميان گياه.
[ 3 ] . در نسخهء اساس : هوا از بخور . مراد از « دايهء باغ » ابر است و از « بچّهء خار » گل .
[ 4 ] . وحوش در نسخهء اساس : و وحوش ( و اين غلط است ) .