فلمّا راى ان لا التفات وراءه * بزهراء خلّى عينه العين جالها « 1 »
زهرى
[ ز ه ى ى ] نسبت است به زهرا . پايتخت قرطبه از كشور مغرب . بدانجا نسبت دارد : بو على حسين پسر محمد پسر احمد غسّانى زهرى جيّانى « 2 » حافظ ساكن قرطبه . او از بو عمر پسر عبد القاسم و از بو وليد باجى و از بو عبد الله پسر عتّاب و جز ايشان برشنود . گروهى از مردم اندلس در علم حديث از او برشنودند . او در قرآن شناسى بهترين ايشان و در روايت پركارترين و در ادب و رجال شناسى آگاهترين ايشان بود . مردم از راه دور به ديدار او مىآمدند . وى راستگويى از راستگويان بود و مردم بيشمار در اندلس و مغرب از او حديث بر مىشنودند .
زادروز او به سال 427 بود و در چهل و چهار سالگى به دانش حديث پرداخت . و ده روز مانده از شعبان 498 درگذشت .
زهلول
[ ز ] با دو لام به معنى صاف و بىمو . اسبى را گويند كه پشتش بىمو باشد . زهلول نام كوهى سياه از آن قبيلهء ضباب است . در آنجا كانى هست كه آن را « معدن الشجرتين » خوانند . و آبى دارد به نام بردان كه نمكين است . به گفتهء نصر اين جايگاه نخلستان است .
زهمان
[ ز ] كه ض و ض هر دو روايت شده است . بر وزن فعلان از ريشهء زهمه به معنى بوى بد . زهومت گوشت بوى بد آن است .
اين واژه نام جايگاهى است كه عدى بن رقاع عاملى آن را در شعر خود چنين آورده است :
توهّم ابلاد المنازل عن حقب * فراجع شوقا ثمّت ارتدّ فى نصب
[ 964 ]
بزهمان لو كانت تكلّم اخبرت * بما لقيت بعد الأنيس من العجب « 3 »
زهو
[ ز ] نام جايگاهى در سرزمين بنى عقيل است كه در آنجا جنگى ميان ايشان رخ داد . شنان بن مالك از قبيلهء معاويه پسر حزن پسر عباده پسر عقيل پسر كعب پسر ربيعه پسر عامر پسر صعصعه چنين مىسرايد :
و لو شهدتنى أمّ سلم و قومها * بعبلاء زهو فى ضحّى و مقيل
رأتنى على مابى لها من كرامة * و سالف دهر قد مضى و وسيل
أذلّ قيادا قومها و أذيقهم * مناكب ضوجان لهنّ صليل « 4 »
زهيريّه
[ ز ه ر ى ى ] هموزن كوچك نما . نام محلهاى در بغداد كه آن را « ربض زهير » پسر مسيب مىخوانند كه در خيابان « باب كوفه » در بغداد نزديك بازارچه عبد الواحد پسر ابراهيم است .
زهيريه
نيز در بغداد از اقطاع زهير پسر محمد ابيوردى بود كه كنار اقطاع معروف به « ابو النّجم » است و در پشت « باب التّبن » كنار باروى كهن بغداد تا دروازهء « قطربّل » است . در آنجا دروازهاى ديگر به نام دروازهء كوچك نيز بود . اين زهير مردى از قبيلهء عضد از عرب مهاجر به خراسان از مردم « ابيورد » بوده است و همهء اينها اكنون ويران شده و كسى آنها را نمىشناسد .
زهيوط
[ ز ى ] با ياء دو نقطه زير فتحهدار و واو ساكن و طين بىنقطه . ازهرى گويد : نام جايگاهى است و اشتقاق آن را از واژهء ديگر ياد نكرده است . و الله اعلم .
باب زاء و ياء و آنچه پس از آنهاست
زيادان
[ ز ] بخشى و رودخانهاى در بصره است كه به زياد نسبت دارد ، و او مولاى قبيلهء هجيم جد يونس پسر عمران پسر جميع پسر بشّار پسر زياد ، و نياى عيسى پسر عمر نحوى و نياى حاجب پسر عمر از طرف مادرشان بود .
زياد باذ
[ ز د ] به شيوهء دستور زبان فارسى نسبت به زياد است كه اسم مردى است . ايشان بنا بر دستور زبانشان هر شهر را به نام صاحبش
هامش
( 1 ) . به « زهراء » گذشته انديشيدم با كوههاى بلندش پس چون ديد توجّهى به دوران بعد نداريم چشمانش اشك آلود شد .
( 2 ) . ش . ش : 964 از معجم المؤلفين ؛ 4 : 44 ، ريحانة الادب : 4 : 245 ، كناو القاب : 2 : 454 ، ازهار الرياض : 3 : 149 ، صله : 1 : 142 ، تاريخ آداب اللغه جرجى زيدان 0 : 30 :
67 ، زركلى : 2 : 279 ، عبر : 3 : 351 ، طبقات الحفاظ : 451 ، هدية العارفين : 1 : 311 .
( 3 ) . منزلها را در ذهن خويش انديشه كرد . و از شوق از يكى به ديگرى بازمىگشت تا به « زهمان » رسيد كه بعد از انس با آن به خود پسندى رسيد .
( 4 ) . هرگاه امّ سلم و قبيلهاش مرا در « عبلاء زهو » بامدادان ببينند خواهند ديد كه با همهء احترامى كه براى او قايلم و به گذشتهء او مىنگرم ، بزرگان او را پست خواهم كرد و شمشير به شانههايشان فرود خواهم آورد .