پرش به محتوای اصلی

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحه 637

پدیدآورندگان:

ص۶۳۷
مىسرايد :
و ليس لهم بين الجناب مفازة * و زنقب الّا كلّ أجرد عنتل « 1 »
و دنبال آن چند بيت هست كه در واژهء « جوّ » ياد شده است و آن را در شعر بنى مازن از ابن حبيب « زنقب » با زاء ضمه‌دار ديده‌ام و آن شعرى است كه دربارهء مخارق پسر شهاب چنين سروده است :
كانّ الأسود الزّرق فى عرصاتها * بأرماحنا بين القرين و زنقب « 2 »

زنيم

[ ز ن ] به گفتهء جوهرى از بخشهاى يمامه است .

باب زاء و واو و آنچه پس از آن‌هاست

زوابى

[ ز ] با باء تك نقطه بعد از الف و ياى دو نقطه زير پايانين . چهار رودخانه است در عراق كه دوتاى آنها بالاتر از بغداد و دوتاى ديگر پايين‌تر از بغداد است و به هر يك از آنها « زاب » گفته مىشود كه در جاى خود ياد شده است و آن را به صورت زوابى جمع مىبندند كه بر خلاف قياس است و جمع آن طبق دستور زبان عرب « ازواب » يا « زيبان » است .

زواخى

[ ز ] بر وزن قوافى . در زبان ايشان بىريشه است . و نام ديهى از كارگزارى مخلاف « حراز » و ديگرى از كارگزارى « نجم » در مرزهاى يمن است . و بدان نسبت دارد عامر پسر عبد الله زواخى - بنيان گذار دعوت صليحيان .

زواخ

[ ز ] با خاى نقطه‌دار پايانين . اگر ريشهء تازى داشته باشد نو ساخته است زيرا معنى جداگانه‌اى ندارد جز اينكه به گفتهء ابن دريد آن را براى نام جايگاهى به كار برده‌اند . من نيز آن را در كتاب زمخشرى به فتح اوّل ديده‌ام .

زواط

[ ز ] با طين بىنقطه پس از الف از ريشهء « زوّطوا » يعنى لقمه را بزرگ گرفتند . « زياط الجلبه » نام جايگاهى است .

زو القنج

[ ز و ل ق ] بعد از الف لام فتحه دار و قاف . نام محله‌اى در ديه « سنج » از ديه‌هاى مرو است . و الله اعلم .

زوانى

[ ز ] بعد از الف نون و ياء دو نقطه زير پايانين هموزن جمع زانيه به معنى زناكار . نام سه قاره [ كوه سياه قيرگون ] كه پيش از يمامه است . به گفتهء نصر ريشهء قاره به معنى لال است .

زواوه

[ ز و ] با الفى ميان دو واو ، شهركى ميان افريقيه و سرزمين مغرب است .

زوبله

[ ز ب ل ] با باء تك نقطهء فتحه دار و لام به گفتهء عمرانى نام جايگاهى است . [ 954 ] و او آن را چنين ضبط كرده است .

زوخه

[ ز خ ] شنزارى است كه نامش در شعر ابن مقبل چنين آمده است :
و نخل بزوخة اذ ضمّه * كثيبا عوير فضمّ الخلالا « 3 »

زوراء

« 4 » [ ز ] مؤنث « ازور » به معنى كج « ازورار » [ ا و ] از چيزى به معنى بازگشت و منحرف شدن از آن است و از همين روست كه كمان را « زوراء » خوانند كه خميده است و دجله را نيز « زوراء » خوانند و زوراء نام زمينى از آن احيحه پسر جلّاح بود كه درباره آن چنين سروده است :
استغن او مت و لا يغررك ذو نسب * من ابن عم و لا عمّ و لا خال
يلوون ما عندهم عن حقّ جارهم * و عن عشيرتهم و المال بالوالى
فاجمع و لا تحقرن شيئا تجمّعه * و لا تضيعنّه يوما على حال
انّى أقيم على الزوراء اعمرها * انّ الحبيب الى الاخوان ذو المال
بها ثلاث بناء فى جوانبها * فكلّها عقب تسقى بإقبال
پاورقی
( 1 ) . ايشان بيابانى ميان « زنقب » ندارند مگر خشك و بىآب و علف . ن . ك : چ ع 2 : 162 : 7 . ( 2 ) . گويى شيرهاى آبى چشم از بيشه‌هايشان از ترس نيزه‌هاى ما به « قرين » و « زنقب » رفته‌اند . ( 3 ) . نخل خرمايى در شنزار « زوخه » كه آن را « عوير » و « خلال » در ميان گرفته است . ( 4 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 343 .